|
تحقیق
|
||
|
تحقیق |
هر اندازه که محور طولی انسان کاهش یابد، میزان در معرض اشعههای الکترومغناطیسی قرار گرفتن او نیز کم میشود.
در زمان سجده کردن هم محور طولی انسان و هم به دنبال آن میزان تاثیرگذاری الکتریسیتهها کم میشود و سپس عمل تخلیه از طریق تماس پیشانی با زمین صورت میگیرد، البته در زمان سجده به دلیل آنکه دیگر نقاط بدن هم با زمین ارتباط مییابند، عمل تخلیه آسان تر انجام میشود و انسان از بیماریهای روحی، جسمی و حتی سرطان در امان میماند.
شیوه درست تخلیه الکتریسیتهی بدن به همان شیوهای است که انسان در زمان نماز گزاردن دارد و به سوی مکه نماز میخواند، چرا که این حالت بهترین حالت است و شخص احساس آرامش و راحتیبیشتری خواهد داشت. الا بذكر الله تطمئن القلوب (سوره رعد/آیه 28)
- "اضطراب" بیماری شایع قرن اتم و كهكشان است.
پیشرفت سریع و پیچیده تمدن و در عین حال بی توجهی به ارزش های مذهبی و خانوادگی هر روز بیش از پیش برای افراد و اجتماع اضطراب های جدید به وجود می آورد. از نظر روان پزشكان، اضطراب با یك احساس منتشر و مبهم دلواپسی كه اغلب ناخوشایند و بدون دلیل استمشخص می شود كه معمولا با یك یا چند مشكل جسمی همراه می گردد. از جمله شخص ممكن است علامت های جسمی چون احساس تپش قلب، تنگی نفس و درد قفسه سینه، خالی شدن سردل، تعریق، سردرد، تكرر ادرار، اسهال، گزگز دست و پاها، لرزش و… را نیز به همراه داشته باشد. اضطراب، گاهی به شكل طبیعی در اشخاص سالم بروز می كند و گاهی به صورت بیمارگونه و دائمی در می آید كه نیاز به درمان و مراقبت پزشكی دارد. با اینكه دلایل علمی گوناگونی از دیدگاه های مختلف به عنوان دلایل بروز اضطراب و تشدید آن ارائه شده است اما همچنان دور شدن از ایمان مذهبی، به عنوان یك عامل مهم در بروز اضطراب نقش غیرقابل انكاری داردو به این ترتیب نقش پیشگیری كننده و حتی درمانگر مذهب درمورد اضطراب قابل بررسی است. آرامش حاكم بر روح و روان و در نتیجه آن سلامت جسم اشخاص مذهبی، در مقایسه با آشفتگی روانی و جسمی و اضطراب لامذهب ها از دیر باز مورد توجه پزشكان بوده است.
به این ترتیب در بعد پیشگیری از اضطراب و برای آرامشدائمی جسم و روان، "نماز" نقش خارق العاده ای را ایفا می كنددر مورد اضطراب، بد نیست به این نكته اشاره كنیم كه شخص نمازگزار با ایمان به قدرت لایتناهی پروردگاری كهدر مقابلش كرنش می كند، خود را در مقابل هر عاملیكه قصد به خطر انداختن و ترساندن (و در نتیجه مضطرب ساختن) او را داشته باشد ایمن می یابد و ضمن تكرار باور اعتقادی خود طی نمازهای پنجگانه یومیه این ایمنی همه جانبه را، به روان خود تلقین می كند و سرانجام آرامش عمیق را در وجود خود ملكه می سازد.در راستای این موضوع تحقیقات علمی در برخی كشورهای مسلمان نشان می دهد كه بیماران مضطربی كه در كنار درمان های رایج ضد اضطراب، به خواندن نماز و قرآن و حتی احادیث نبوی مشغول شده اند، از بهبودی بالاتری نسبت به سایرین برخوردار بوده اند.
3- تاثیرات نماز بر جسم انسان
برخی از کارشناسان معتقدند نماز خواندن تنها غذای روح انسان نیست , بلکه جسم انسانها را نیز تقویت می کند و آنها را در مبارزه با مشکلات روزمره یاری می دهد . وقتی چشمها در حالت نماز ثابت می ماند جریان فکر هم خود به خود آرام شده و در نتیجه تمرکز فکر افزایش می یابد. ثابت ماندن چشم باعث بهبود ضعف و نواقصی مانند نزدیک بینی می شود و به لحاظ روانی این حالت باعث افزایش مقاومتعصبی فرد شده و بی خوابی و افکار ناآرام را از انسان دور می کند. ایستادن در حالت نماز باعث تقویت حالت تعادلی بدن شده و قسمت مرکزی مخچه که محل کنترل اعمال و حرکات ارادی است را تقویت می کند و این عمل باعث می شود فرد با صرف کمترین نیرو و انرژی به انجام صحیح حرکات بعدی بپردازد. نماز قسمت فوقانی بدن را پرورش داده و ستون مهره ها را تقویت کرده و آن را در حالت مستقیم نگاه می دارد. تقویت احشاء و ماهیچه های شکم , حفظ سلامت دستگاه گوارش و رفع یبوست مزمن سوء هاضمه و بی اشتهایی از دیگر خواص نماز خواندن و رکوع در نماز است. کارشناسان می گویند در حالت رکوع ماهیچه های اطراف ستون مهره ها منبسط می شود که در متعادل و آرام کردن سمپاتیک موثر است. مدت زمان خواندن ذکر رکوع نیزباعث تقویت عضلات صورت و گردن ساق پا و رانها می شودو به این ترتیب به جریان خون در قسمتهای مختلف بدن سرعت می بخشد. تنظیم متابولیسم بدن فراهم نمودن زمینه از بین رفتن اکثر بیماری ها از بدن , کمک به افزایش حالت استواری و استحکام مغز و بهبود ناراحتی های تناسلی و نارسایی های تخمدان از دیگر خواص رکوع در نماز است. سجده نیز ستون مهره های بدن را تقویت کرده و دردهای سیاتیک را آرام می کند. سجده علاوه بر از بین بردن یبوست و سوء هاضمه ,پرده دیافراگم را تقویت کرده و به دفع مواد زاید بدن به دلیل فشرده شدن منطقه شکمی کمک می کند. سجده همچنین باعث افزایش جریان خون در سر شده که این امر با تغذیه این غدد باعث حفظ شادابی , زیبایی و طراوت پوست می شود.
نماز جماعت را عامل برانگيزاننده مردم به خدمت می باشد و نماز ستون مسووليتسازي براي فرد و جامعه است و فردي كه در برابر خدا مسووليتپذير نباشد در برابر ديگران نیز مسووليتپذير نخواهد بود.
نماز موجب كاهش جرایم در جامعه می شود آیات قرآن كریم نماز جامعه را از هر كار زشت باز میدارد وجود فساد در جامعه با توجه به آیات قرآن كریم از بینمازی افراد آن جامعه است.
اقامه نماز همچنین از عوامل تحکیم برادری ایمانی و تقویت پایه های اخوت دینی میان مردم است که خود عامل مهم در همگرایی اجتماعی و همدلی و انسجام جامعه می باشد.
نمی توان از نقش تربیتی نماز غافل شد؛ زیرا نماز تاثیر شگرفی در تربیت آدمی دارد و مراقبت بر آن این تاثیر را دو چندان می سازد.
همچنین نماز مانع بخل ورزی ، حرص و آزمندی (همان)، حزن و اندوه ، خوف و ترس (همان)، دنیاطلبی و مال دوستی ، شقاوت و بدبختی ، شهوترانی و هواپرستی ، قسم دروغ ، کتمان شهادت و حقایق (همان) گمراهی و ضلالت ، گناه و منکرات ، آتش دوزخ و عذاب و اهوال قیامت می شود.
هر کسی بخواهد در زندگی خود نظم ایجاد کند می تواند به اوقات نماز به عنوان نظم دهنده توجه یابد چنان که با نماز می تواند از افسار گسیختگی شهوات نیز در امان ماند.
انسان هایی که نمازگزار هستند، در یک فرآیند، انسان های اهل مدارا، دارای عفو و گذشت (همان)، پندپذیر، بخشنده و اهل انفاق و پرهیزگار و ضدمنکرات و نابهنجاری های اخلاقی و اجتماعی و اهل معروف و کارهای نیک و رفتارهای هنجاری می باشند.
این ها گوشه ای از آثار و کارکردهای نماز در زندگی است که خداوند در این آیات به آن ها اشاره کرده است. همین مجموعه به خوبی ابعاد زندگی را در بر می گیرد و نشان می دهد که نماز چگونه سبک زندگی آدمی را تغییر داده و دگرگون می سازد. باشد با بهره گیری از نماز افزون بر دست یابی به مقامات عالی انسانی چون خدایی (ربانی) شدن و تقرب جویی به آن، از فواید دیگر آن در زندگی دنیا نیز بهره مند شویم و خود را در حفاظ امن آن قرار دهیم.
آیا می دانید که چرا ما نیاز به خوردن داریم؟
چرا انتخاب یک رژیم غذایی مناسب مهم است؟
آیا تاکنون درمورد اینکه چرا شما می خورید فکر می کنید؟پاسخهای ساده عبارتند از اینکه شما احساس گرسنگی وتشنگی کرده اید یا معده تان غار و غور می کرده ، و به همین خاطر به سراغ غذا خوردن رفته اید.گاهی اوقات شما به این دلیل می خورید که خسته، ناراحت یا شاد هستید.دلایل دیگر برای غذا خوردن:گاهی غذا می خورید فقط به این خاطرکه وقت ناهار است یا اینکه زیرا آن شکلات فندقی خیلی خوشمزه به نظرمی رسد. دلیل خوردن شما بعضی ازدلایل عاطفی وجسمی است. ولی آیا تاکنون درمورد اینکه چرا بدنتان به غذا نیاز داردخیلی فکر کرده اید ؟
تغذیه ی خوب انرژی لازم را برای بدن فراهم می کند.
غذاهایی که شما می خورید انرژی مورد نیاز بدنتان رابرای فعالیت کردن فراهم می کنند.درست مثل اینکه لازم است که به اتومبیل خود سوخت بزنید یا باطری موبایل خود را دوباره شارژ کنید. لازم است که هرروز بدن تان غذاهای انرژی زا مصرف نماید.منبع اصلی انرژی برای بدن کربوهیدرات ها ( قند ها) هستند.
بدن شما ساده ترین زمان هضم کردن کربوهیدراتهایی مثل شکر ونشاسته را دارد.کربوهیدرات ها به اجزای سازنده شان مثل گلوکز ، فروکتوز یا گالاکتوز تجزیه می شوند. شکل مطلوب انرژی برای بدن شما گلوکز است.اگر شما به اندازه ی کافی کربوهیدرات مصرف نکنید بدنتان می تواند ازپروتئین یا چربی گلوکز بسازد واگربدنتان کربوهیدرات خیلی زیادی دریافت نماید ، بدنتان آنها را به شکل چربی ذخیره می کند.
تغذیه ی خوب مواد خام فراهم می کند .
پروتئین موجود در غذایی که شما می خورید به واحد های آمینو اسید تجزیه می شود. بدن شما از آمینو اسیدها برای ساختن وتعمیر قسمت های مختلف بدن شما استفاده می کند. ماهیچه های شما شامل مقدار زیادی پروتئین می باشند وشما باید آن را ازطریق رژیم غذایی تان ذخیره نمایید.همچنین بدن شما برای اجزای سیستم ایمنی بدنتان، هورمون ها، سیستم عصبی تان و اعضای بدن، به پروتئین نیازدارد.
ماده ی خام دیگری که بدن شما به آن نیاز دارد، کلسیم است.کلسیم وظایف مختلفی دربدن شما دارد، ولی معروف ترین ماده ی معدنی است که در استخوان ها و دندان های شما ذخیره می شود.شما از رژیم غذایی خود نیازبه کلسیم دارید تا استخوان ها ودندان هایتان قوی بمانند.
همچنین بدن شما برای سالم بودن نیاز به چربی ها دارد.غشایی که شامل چربی ها می باشد، همه ی سلول های بدن شما را فراگرفته است.مغزشما اسید های چرب دارد و همچنین چربی ها برای هورمون های هم مورد نیازند .
ریز مغذی ها
ویتامین ها وموادمعدنی که شما ازرژیم غذایی تان بدست می آورید، درست مثل کربوهیدراتها ،پروتئین و چربی ها مهم هستند.ولی شما به آنها فقط به مقدارهای کم نیاز دارید.ویتامین ها ومواد معدنی معمولا مثل کوآنزیم ها عمل می کنند یعنی آنها کمک می کنند که واکنش های شیمیایی دربدن خیلی سریع تر اتفاق بیافتند.برای مثال بسیاری از ویتامین های گروه ب به بدن شما کمک می کنند که کربوهیدراتها را برای انرژی بسوزانند. ویتامین آ برای بینایی لازم است، روی دربسیاری از فرآیند های متابولیک شرکت می کند، ویتامین ث هم بافت های ارتباطی را قوی می کند وبه عمل کردن سیستم ایمنی شما کمک می نماید.
رژیم غذایی شما باید مقدارکافی از همه ی این کمک کننده های کوچک را فراهم نماید.یک رژیم غذایی سالم ومتعادل، مقدارزیادی ویتامین ومواد معدنی برای شما فراهم می کند.یک رژیم غذایی ناسالم، یک یا تعداد بیشتری از این کمک کننده ها را دارد.
همچنین:
تغذیه ی خوب بیش از انرژی، اجزای سازنده، ویتامین ها ومواد معدنی دارد. مواد دیگری هم درغذاهایی که شما می خورید، وجود دارند که درطی سالهای اخیر بهتر شناخته شده اند.مواد رنگی گیاهی دربخش های رنگی میوه ها وسبزیجات یافت می شوند.اگرچه آنها برای بدن لازم نیستند، ولی ممکن است تأثیر خیلی زیادی روی سلامتی شما داشته باشند. برای مثال کرستین(quercetin) ( که درسیب های قرمزیافت می شوند) مثل یک آنتی هیستامین بوده ودارای یک اثرضد التهابی می باشند.رسوراترال (resveratral) که در پوست ها ودانه های انگور یافت می شود، یک آنتی اکسیدان قوی می باشد. آنتی اکسیدان ها ازبدن شما دربرابر صدماتی که نور خورشید، آلودگی، دود ورژیم غذایی فقیر ناشی می شود، حمایت می کنند.
هدف از تغذیه قبل از رقابت ورزشی
تغذیه مناسب قبل از رقابت های ورزشی دو هدف عمده را دنبال می کند:
1-پیشگیری از گرسنگی حین و قبل از رقابت
2- حفظ سطح قند خون مناسب جهت عملکرد مناسب عضلات در خلال رقابت و فعالیت ورزشی
بسیاری از ورزشکاران وعده غذایی قبل از تمرین یا رقابت را حذف می کنند، بخصوص اگر این رقابت یا تمرین در صبح انجام گردد. حذف نمودن وعده غذایی قبل از تمرین صبحگاهی سبب پائین آمدن سطح انرژی بدن و کاهش کارایی ورزشکار می گردد.
این امر به خصوص زمانی به چشم می آید که فعالیت ورزشی بیش از 30 دقیقه طول بکشدیا شامل ورزشهای شدید باشد.
چه موقع باید قبل از رقابت مواد غذایی مصرف کرد؟
معده در هنگام ورزش نباید پر باشد، بطور معمول حدود 4-1 ساعت زمان لازم است تا معده محتویات خود را هضم و آن را تخلیه کند، چنانچه عصبی باشید این زمان می توئاند طولانی تر باشد، چنانچه در هنگام تمرین ورزشی معده حاوی مواد غذایی باشد این امر می تواند به ناراحتی معده، استفراغ یا تهوع منجر گردد. چنانچه شما3-1 ساعت قبل از فعالیت ورزشی از مواد غذایی مناسب استفاده کنید معده معمولاً در زمان ورزش خالی خواهد بود.
رژیم مناسب غذایی قبل از رقابت ورزشی
رژیم غذایی مناسب قبل از رقابت و تمرین ورزشی رژیمی است که کربوهیدرات زیادی داشته باشد غذاهایی مثل نان، سبزیجات و میوه جات مفید اند. این مواد به سرعت توسط معده هضم و تخلیه می شوند. کربو هیدرات (قندها) همچنین سبب تقویت ذخایر انرژی بدن شده و سبب می شوند فرد در هنگام رقابت ذخایر انرژی کافی داشته باشد.
جهت جلوگیری از ناراحتی معده هر چه زمان کمتری تا شروع رقابت مانده باشد کمتر نیاز به تغذیه وجود دارد. استفاده از مایعات حاوی قند قبل از شروع رقابت مفید است چراکه بسرعت توسط معده هضم می شوند، این امر بخصوص در افراد هیجانی و عصبی ارزشمند است.
چنان چه در مسابقات چند مرحله ای در یک روز شرکت می کنید می توانید در فواصل بین مراحل مختلف مسابقه با توجه به زمان باقی مانده تا مرحله بعد نسبت به استفاده از مواد غذایی مناسب اقدام کنید.
در فاصله یک ساعت مانده به رقابت از کدام مواد غذایی می توان استفاده نمود
• آب میوه مثل آب پرتقال
• میوه تازه مثل سیب، پرتقال، هلو و گریب فروت.
•نوشیدنی های مناسب ورزشی
در فاصله 3 تا 4 ساعت مانده به فعالیت ورزشی از چه مواد غذایی می توان استفاده کرد
• میوه تازه، آب میوه
• نان، گوجه فرنگی، ماست کم چرب، حبوبات همراه با شیر کم چرب، ساندویچ های دارای گوشت کم و پنیر کم چرب
آیا استفاده از مواد قندی درست قبل از رقابت در بهبود عملکرد ورزشکار موثر است
گاهی ورزشکاران درست قبل از ورزش یا رقابت از قندهای ساده مثل عسل، نبات یا نوشیدنی های حاوی قند استفاده می کنند تا کارایی خود را افزایش دهند، در تحقیقات نشان داده شده است این امر نه تنها نفعی ندارد بلکه بخاطر افزایش ناگهانی قند خون و به دنبال آن کاهش سریع قند می تواند کارایی ورزشکار را کاهش دهد. نشان داده شده است قندی که در طی یک رقابت ورزشی مصرف می شود از ذخایر قبل بدن یا غذاهایی که طی ساعات قبل مصرف شده اند تامین می شوند. چنانچه در ورزشهای با فشار و مدت طولانی شزکت می کنید تحقیقات نشان داده اند که استفاده از عسل یا نوشیدنی های ورزشی 45-30 دقیقه قبل از رقابت می تواند در هنگامی که ذخایر قبلی بدن کاهش می یابد کارایی بدن ورزشکار را با تامین سطح قند خون مناسب حفظ کند.
آیا استفاده از کافئین می تواند کارایی ورزشکار را افزایش دهد
در گذشته تصور و تحقیقات تأ کید بر این داشتند که کافئین از یک سو سبب افزایش هوشیاری ورزشکار می شود و از سویی در ورزشهای طاقت فرسا با کاهش دادن مصرف گلوکز در عضله و افزایش مصرف چربی بجای گلیکوژن در عضله کارایی عضله را افزایش میدهد. تحقیقات امروزه فقط بر نقش محرک کافئین بر سیستم عصبی مرکزی تاکید می کنند و نظر دوم را چندان تأیید نمی کنند.
کافئین به همه ورزشکاران کمک نمی کند در برخی که به آن حساس هستند عوارضی مثل ورزش عضلانی، تهوع و سردرد ایجاد می کند. از سویی کافئین ادرار آور است و سبب از دست دادن مایعات بدن بخصوص در هنگام ورزش در هوای گرم می شود و ورزشکار به کم آبی بدن و عوارض مستعد می کند.
از چه مواد غذایی نباید قبل از مسابقه استفاده نمود
از هات داگ، چیپس و مواد غذایی حاوی چربی بالا مثل ماست پر چرب و خامه نباید قبل از ورزش استفاده شود.
تغذیه در بانوان ورزشکار
پیش زمینه
امروزه مباحث تغذیه ای در زنان ورزشکار در زمینه های تناسب اندام، بهوبد کارایی ورزشی و نیازهای تغذیه ای زنان ورزشکار گسترش زیادی یافته اند. زنان ورزشکار بر حسب نوع رشته ی ورزشی نیازمند وزن مناسب یا شکل متناسب بدنی برای آن ورزش می باشند. لذا حفظ وزن اهمیت زیادی در بین زنان ورزشکار داراست. آنچه مهم است این است که حفظ وزن باید منطقی و با رعایت اصول تغذیه ای برای رسیدن انرژی کافی به بدن و حفظ کارایی ورزشی باشد. کاهش وزن با کاهش دریافت تغذیه ای سبب کم شدن درصد چربی بدن زنان و به تبع آن عوارضی مثل توقف سیکل های ماهیانه، پوکی استخوان و کاهش عملکر سیستم ایمنی خواهد شد. در افراد ورزشکار نیاز به انرژی افزایش می یابد و منبع اصلی این انرژی هم مواد قندی مثل برنج، گندم ، حبوبات و... می باشد. لذا زنان ورزشکار باید دریافت کالری غذایی خود را افزایش دهند و چون این افزایش دریافت انرژی در ورزش مصرف می گردد این افزایش مصرف مواد غذایی به افزایش وزن در آنهامنجر نخواهد شد. میزان افزایش انرژی مورد نیاز بسته به شدت ورزش، مدت ورزش و وزن فرد متفاوت است. مبانی تغذیه ای در هر دو جنس تقریبا" یکسان است اما در زنان برخی مواد خاصی اهمیت بیشتری دارند که در ادامه بیان می کنیم.
کلسیم
اهمیت: کلسیم یک ماده ی معدنی است که نقش مهمی را در رشد و نمو، انقباضات عضلانی و هدایت پیام در سییستم عصبی ایفا می کند. این عنصر معدنی برای داشتن استخوان های قوی و رشد بدن حیاتی است و در زنان ورزشکار اهمیت خاصی دارد.
میزان کلسیم مورد نیاز: جدول زیر میزان کلسیم روزانه مورد نیاز را در بانوان در سنین مختلف نشان می دهد. زنان ورزشکار در هر کدام از گروه های سنی که دچار اختلال یا نامنظمی سیکل ماهیانه هستند نیازمند دریافت 1500-1000 میلیگرم کلسیم در روز هستند:
میزان روزانه ی کلسیم مورد نیاز برحسب میلی گرم
دختران 13-9 ساله
دختران 18 -14 ساله
زنان 50-19 ساله
زنان پس از یائسگی
زنان حامله یا شیرده
زنان ورزشکار با اختلال سیکل ماهیانه
1300- 1000 میلی گرم
1300 میلی گرم
1000 میلی گرم
1300 میلی گرم
1000 میلی گرم
1500- 1000 میلی گرم
مواد غذایی زیر تقریبا" معادل 300 میلی گرم کلسیم دارند:
200 سی سی شیر کم چرب
200 گرم ماست
40 گرم پنیر سفت
80 گرم ماهی ساردین
300 گرم لوبیای پخته
منابع غذایی کلسیم و جذب کلسیم:
منابع مهم دارای کلسیم مناسب عبارتند از لبنیات به خصوص لبنیات کم چرب مثل شیر کم چرب، ماست و پنیر، ماهی و غذاهای دریایی، سویا، حبوبات و سبزیجات تیره رنگ. زنان گیاهخوار که ورزش می کنند نیازمند استفاده از لبنیات کم چرب برای جبران دریافت ناکافی کلسیم از منابع گیاهی می باشند. در زنانی که به لاکتوز موجود در شیر حساسیت دارند استفاده از شیر های بدون لاکتوز یا ماست توصیه می گردد. در ضمن موادی مثل کافئین، اسفناج و الکل جذب کلسیم را کاهش میدهند.
آهن
اهمیت: آهن یکی از عناصر معدنی مهم برای تولید هموگلوبین ( ناقل اکسیژن در خون) و تولید انرژی در بدن می باشد.
آهن از آنجا که ناقل اکسیژن در قالب هموگلوبین می باشد در ورزش های هوازی نقش آن برجسته می گردد. فقر آهن منجر به کم خونی می گردد ه خود را با خستگی زود رس و افت کارایی ورزشی، تنگی نفس و تپش قلب نشان می دهد.
منابع غذایی آهن و جذب آن:
آهن رژیم غذایی به دو صورت آهن هم و آهن غیر هم وجود دارد که جذب آهن هم ساده تر و بهتر می باشد.
٭ منابع غذایی آهن هم: عبارتند از گوشت قرمز، غذاهای دریایی، جگر و کلیه
٭ منابع غذایی آهن غیر هم: عبارتند از حبوبات کامل و همراه سبوس، برنج، نان، سبزیجات رنگ روشن و تازه و خشکبار
ویتامین C جذب آهن را افزایش می دهد و برعکس چای، قهوه، نوشابه، کافئین و فیبر غذایی زیاد جذب آنرا کاهش می دهند.
کم خونی فقر آهن در زنان ورزشکار:
خانم ها به صورت معمول به خاطر وجود سیکل های ماهیانه مستعد به کم خونی هستند. از سویی زنان ورزشکار به خاطر افزایش تخریب گلبول های قرمز در کف پا در اثر برخورد ضربه به زمین و افزایش دفع آهن از طریق تعریق، مدفوع و ادرار بیشتر مستعد به کم خونی هستند. درمان این کم خونی توسط رژیم پر آهن و مکمل های حاوی آهن مثل فرو سولفات صورت می گیرد. زنانی که به ورزش های سنگین و استقامتی می پردازند لازم است 4-3 بار در سال سطح آهن خون را اندازه گیری نمایند.
نتیجه گیری
لازم است زنان ورزشکار رژیم غذایی سالم را بر اساس هرم تغذیه رعایت کنند.
لازم است زنان ورزشکار مصرف کربوهیدرات ها ( قندها ) را برای تامین انرژی مورد نیاز ورزشی افزایش دهند. ثابت نشده است که مصرف ویتامین ها یا مواد معدنی خاصی کارایی ورزشی زنان را افزایش دهد، اما مصرف کربو هیدرات ها این کارایی را افزایش می دهد.
لازم است زنان ورزشکار غذاهای حاوی کلسیم و آهن مناسب را مورد توجه قرار دهند و بیشتر استفاده کنند.
قیصر امین پور
زندگینامه
قیصر امینپور متولد دوم اردیبهشت 1338 دزفول است .وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال 1376اخذ کرد. وی فعالیت هنری خود را از حوزه اندیشه و هنر اسلامی در سال 1358 آغاز کرد .
در سال 1367 سردبیر مجله سروش نوجوان شدو از همین سال تاکنون در دانشگاه الزهرا و دانشگاه تهران به تدریس اشتغال دارد.
در سال 1382 نیز به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسی انتخاب شد.
اولین مجموعه شعرش را با عنوان "تنفس صبح" که بخش عمده آن غزل بود و حدود بیست قطعه شعر آزاد؛ از سوى انتشارات حوزه هنرى در سال 63 منتشر کرد و در همین سال دومین مجموعه شعرش "در کوچه آفتاب" را در قطع پالتویى توسط انتشارات حوزه هنرى وابسته به سازمان تبلیغات اسلامى به بازار فرستاد.
در سال 1365 "منظومه ظهر روز دهم" توسط انتشارات برگ وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به بازار مىآید که شاعر در این منظومه 28 صفحهاى ظهر عاشورا، غوغاى کربلا و تنهایى عشق را به عنوان جوهره سروده بلندش در نظر مىگیرد. سال 69 برگزیده دو دفتر تنفس صبح و در کوچه آفتاب با عنوان »گزیده دو دفتر شعر« از سوى انتشارات سروش از وى منتشر مىشود. »
"آینه هاى ناگهان" تحول کیفى و کمى امینپور را بازتاب مىدهد؛ در این مرحله امینپور به درک روشنترى از شعر و ادبیات مىرسد. اشعار این دفتر نشان از تفکر و اندیشهاى مىدهد که در ساختارى نو عرضه مىشود. آینه هاى ناگهان، امینپور را به عنوان شاعرى تأثیرگذار در طیف هنرمندان پیشرو انقلاب تثبیت مىکند و از آن سو نیز موجودیت شاعرى از نسل جدید به رسمیت شناخته مىشود.
در اواسط دهه هفتاد دومین دفتر از اشعار امینپور با عنوان "آینه هاى ناگهان 2"منتشر مىشود که حاوى اشعارى است که بعدها در کتابهاى درسى به عنوان نمونه هایى از شعرهاى موفق نسل انقلاب مىآید.
در همین دوران است که برخى از اشعار وى همراه با موسیقى تبدیل به ترانه هایى مىشود که زمزمه لبهاى پیر و جوان مىگردد. پس از تثبیت و اشتهار، ناشران معتبر بخش خصوصى علاقه خود را به چاپ اشعار امینپور نشان مىدهند و در اولین گام، انتشارات مروارید گزینه اشعار او را در کنار گزینه اشعار شاملو، فروغ، نیما و... به دست چاپ مىسپارد که در سال 78 به بازار مىآید. "گلها همه آفتابگردانند" جدیدترین کتاب امینپور نیز در سال 81 از سوى انتشارات مروارید منتشر شد که به چاپهاى متعدد رسید و با استقبال خوبى روبهرو شد.
دکتر قیصر امین پور در سال 1382 علی رغم تمایلش از سردبیری سروش نوجوان استعفا داد ، و هماکنون ضمن عضویت در فرهنگستان زبان و ادبیات فارسى؛ در دانشگاه تهران و الزهرا تدریس می کند وبه کارهاى پژوهشى مشغول است.
ویژگی سخن
قیصر امین پور پیش از آنکه به عنوان شاعر کودک و نوجوان به شمار آید در جامعه ادبی امروز به خاطر ویژگی های شعری اش شناخته شده است و شعرهای عمومی اش بیشتر از شعرهای کودکانه و نوجوانانه اش بر سر زبانهاست. از نیمه ی دوم دهه شصت بود که قیصر امین پور به ثبات زبان و اندیشه در شعرش دست یافت. هر چند جامعه ادبی او را به عنوان یک ادیب آکادمیک و استاد دانشگاه می شناسد ولی حوزه ادبیات کودکان و نوجوانان هنوز قیصر را از آن خود می داند. دو دفتر "به قول پرستو" و "مثل چشمه- مثل رود" آوازه خوبی دارند.
در طلیعه دفتر "به قول پرستو" شاعر با طرح چند پرسش ارتباط خود را با مخاطب آغاز می کند:
چرا مردم قفس را آفریدند؟ ----- چرا پروانه را از شاخه چیدند؟
چرا پروازها را پر شکستند؟----- چرا آوازها را سر بریدند؟
قالبهای مورد علاقه همین پور عبارتند ار:چهارپاره – غزل – دو بیتی- قالب نیمایی- مثنوی
ویژگی های شعری
الف: مضمون بکر
هوشیاری و دقت نظر امین پور از او شاعری مضمون یاب و نکته پرداز ساخته است. مضمون یابی و نکته پردازی او از نوعی نیست که وی را از واقعیت ها دور ساخته و نازک اندیشی های معما گونه را به ذهن و زبانش راه دهد. (مثل شاعران سبک هندی)
ویژگی زبان او در عین سادگی و روانی، از زیبایی چشمگیری برخوردار است.
مثلاً شعرهای لحظه سبز دعا- حضور لاله ها- لحظه شعر گفتن
ب: اندیشه های نو
یک تفکر سنتی در این مورد بر این باور است که هر چه بوده، گذشتگان و دیگران سروده و نوشته اند. پس آنچه سروده و نوشته می شود، تازگی و طراوت ندارد و دست کم تفسیری از آثار آنان است. اما پاسخی دیگر هست که می گوید: همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز و به خلق و کشف مدام هنری باور دارند.
قیصر یکی از شاعرانی است که در این زمینه تلاش خوبی را سرگرفت.
در قطعه "راه بالا رفتن" این نوگرایی در مضمون و اندیشه دیده می شود.
ج: زبان امروزی
امین پور در شعرهایش می کوشد از زبان امروزی در نهایت سلاست و روانی استفاده کند و رعایت کامل قوانین بکار گرفتن فرهنگ کنایات و اصلاحات به جمعیت زبان او کمک می کند. او در شعر "بال های کودکی" بیش از هر شعری فرهنگ زبانی توده مردم را وارد کرده است.
د: گوناگونی موضوعات
موضوعات برگزیده او ،عام و متعلق به نوجوانان و مردم است و تازگی و طراوت خوبی دارند و این فعالیت و حجم ذهنیت او را نشان می دهد.
هـ: وزن
یکی از راههای ارتباط با کودکان و نوجوانان در شعر استفاده از وزن ریتمیک و واژه های موزون و خوش آهنگ است و امین پور از این اوزان و نیز دیگر اوزان برای عام در شعرهایش به تنوع استفاده کرده است.
نمونه شعر
خلاصه خوبیها برای امام خمینی، از کتاب تنفس صبح
لبخند تو خلاصه خوبیهاست ----- لختی بخند خنده گل زیباست
پیشانیت تنفس یک صبح است ----- صبحی که انتهای شب یلداست
در چشمت از حضور کبوترها----- هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست
رنگین کمان عشق اهورایی----- از پشت شیشه دل تو پیداست
فریاد تو تلاطم یک طوفان----- آرامشت تلاوت یک دریاست
با ما بدون فاصله صحبت کن----- ای آن که ارتفاع تو دور از ماست
قصیر امین پور، در حوزه ی شعر کودک و نوجوان نامی آشناست ولی مانند بعضی از شاعران، در حوزه ی شعر کودک مکث چندانی از خود نشان نداد و بیشتر توجه خود را به نوجوانان معطوف داشت. نمونه آثار او در بخش شعر نوجوان: مثل چشمه، مثل رود(1368)- به قول پرستو(1375)- تنفس صبح(1363)- در کوچه انقلاب (1363)
راز زندگی: از کتاب به قول پرستو- نشر زلال- چاپ اول 1375
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
آثار
1- تنفس صبح
2- در کوچه آفتاب
3- مثل چشمه ، مثل رود
4- ظهر روز دهم
5- آینه های ناگهان
6- گلها همه آفتابگردانند
7- گزینه اشعار « مروارید »
8- بی بال پریدن
9- طوفان در پرانتز
10- به قول پرستو « مجموعه شعر نوجوان »
11-سنت و نو آوری در شعر معاصر
انتخاب مصنوعي
منظور از انتخاب مصنوعی دخالت انسان در قوانین موجود در طبیعت است و در مقابل انتخاب طبیعی قرار دارد. انسان با انتخاب گونه های خاصی از ذرت و گاو تغییرات زیادی در نژادهای مختلف آن ها به وجود آورده است . سال ها پیش انسان بدون این که چیزی از علوم زیستی بداند دست به انتخاب می زده است . مثلا : تمام مرکبات که اکنون ما در اختیار داریم چندین هزار سال پیش وجود نداشته اند و همه از انتخاب مصنوعی روی نارنج به وجود آمده اند .
تولید انواع میوه های بی هسته،تولید درختان میوه ی پربار،لقاح مصنوعی در گاو ها با تزریق آمپول برای تولید گاوهای شیری یا گوشتی مرغوب،تولید بذرهای اصلاح شده و ... . همه نمونه هایی از انتخاب مصنوعی می باشند،یعنی انسان برای رفع نیازهای خود و عدم کفایت انتخاب طبیعی از روش مصنوعی استفاده می کنند .
مسائلی در مورد تلقیح مصنوعی
چه موقع تلقیح نماییم ؟
زمان مناسب تلقیح گاو بسته به این است که اولین ایستا فحلی چه زمان اتفاق افتاده باشد برای دستیابی به بهترین نرخ آبستنی باید گاوها و تلیسه ها را از بین ده تا چهارده ساعت پس از مشاهده اولین ایستا فحلی تلقیح نمود یعنی گاوهائی که اولین ایستا فحلی آنها در صبح اتفاق افتاده باشد باید در اواخر بعداز ظهر تلقیح نمود و گاوهائیکه در عصر فحل شده اند لازم است صبح روز بعد (قبل از ساعت 10 )تلقیح شوند این روش قانون صبح _بعد از ظهر میگویند . زمان مناسب تلقیح باعث میشود تا تعدادی بیشتری اسپرم سالم به تخمکها رسیده ٬عمل لقاح بصورت مناسب انجام شود . تلقیح زود هنگام گاو ها باعث میشود بسیاری از اسپرمها قبل از تخمک اندازی نابود شوند ٬از سوی دیگر تلقیح دیر هنگام باعث پیر شدن تخمک شده و قبل از رسیدن اسپرمها فعالیت تخمک از بین میرود . در صورتیکه قانون صبح ٬بعد از ظهر به خوبی رعایت شود درصدآبستنی افزایش می یابد .
در پایان لازم به ذکر است حفظ یک برنامه فحل یابی موفق باعث تولد گوساله های بیشتر و تولید شیر زیادتر در گله میشود و این بدان مفهوم است که سود و بهره وری بیشتری در انتظار گاودار است .
تشخیص فحلی و زمان مناسب تلقیح :
انجام یک زایش 12 ماهه به تشخیص فحلی مناسب و زمان دقیق تلقیح بستگی دارد در واقع می توان گفت تشخیص فحلی گله شما یکی از مهم ترین عوامل تولید مثلی گاوداری است توصیه میشود که حتماً شخصی مسئول فحل یابی در گله باشد و در صورت نبودن آن شخص باید فرد دیگری وظیفه فحل یابی را به عهده بگیرد . هر چه زمان برای آموزش فحل یابی به کارگران صرف کنیددر صد موفقیت فحل یابی و نهایتا تولید مثل افزایش می یابد .نخستین گام در یک برنامه تشخیص فحلی موفق شماره زنی و واضح گاوها می باشد تا بتوان گاومورد نظر را از فاصله دور تشخیص داد .
چه موقع فحل یابی کنیم ؟
بطور کلی متوسط زمان فحلی گاوها حدود 14 ساعت است و 25%از گاوها نیز 8 ساعت فحلی نشان میدهند بنابراین اگر شما گاوها را روزانه یک بار مورد مشاهده قرار دهید حدود 50%گاوهای فحل را تشخیص میدهید در حالیکه روزانه دو بار مشاهده با فاصله زمانی یازده الی سیزده ساعت این عدد را به 80%میرساند از سوی دیگر روزانه چهار مرتبه مشاهده گاوها و هر مرتبه به مدت 20 الی 30 دقیقه باعث میشود که 95%گاوهای فحل را تشخیص داده شوند . عواملی همچون بیماری ٬آب و هوا وشرایط بستر بر طول فحلی اثر میگذارند . گاوها در آب و هوای بسیار گرم و شرجی یا بسیار سرد مدت زمان کوتاهتری نشان میدهند . بهترین زمان مشاهده گاوهای فحل صبح زود قبل از شیر دوشی و خوراک دهی ٬اوایل بعد از ظهر و اواخر غروب است .
این زمانها مناسب ترین اوقاتی هستند که میتوان فحلی را دید . به طور کلی گاوهایی که ایستاده و اجازه میدهند گاوهای دیگر روی آنها بپرند فحل می باشند ایستا فحلی اولین علامت فحل یابی است و تخمک اندازی 25 الی 30 ساعت پس از اولین پرش گاوها بر روی گاو فحل اتفاق میافتد .دیگر علائم فحلی که قبل از ایستا فحلی به چشم می آید .تلاش گاو فحل برای پریدن بر روی دیگر گاوها ٬گذاشتن سر بر قسمت خلفی بدن گاوهای دیگر ٬ادرار کردن زیاد ٬خارج شدن موکوس از دستگاه تناسلی و قرمز شدن فرج گاو است ٬تیز شدن گوشها ٬کثیف شدن پهلو و کپل گاو آزرده شدن ابتدای دم گاو و نیز از دیگر علامتها برای تشخیص فحلی است . یک تا سه روز پس از ایستا فحلی گاو خونریزی اندکی ٬در ناحیه فرج گاو دیده میشود که نشان دهنده آنست که گاو فحل بوده است و این خونریزی هیچ ارتباطی با تخمک اندازی و آبستنی یا عدم آبستنی گاو ندارد . اصولا گاوهائیکه آبستن نشده باشند هجده روز پس از خونریزی فوق دوباره فحل میشوند
اهمیت اولین فحلی گاو :
فحل یابی صحیح ٬ کلید موفقیت تولید مثل گله و ایستا فحلی بهترین نشانه برای تشخیص فحلی می باشد . مشاهده اولین فحلی گاوها در حدود روز چهلم پس از زایمان یکی از شاخصهای مهم تولید مثلی گاوداری است که برای برنامه ریزی مرتب باید به آن دست پیدا کرد . البته گاوهایی که دارای چرخه های فحلی نا منظم بوده و یا تلیسه هایی که دچار سوء تغذیه بوده اند ٬ممکن است اولین فحلی خود را دیر تر از شرایط طبیعی بروز دهند . ضمناً گاوهایی که جیره غذایی آنها حاوی فلوئور زیادی است دچار تاخیر در بروز اولین فحلی خواهند شد . در صورتی که اولین فحلی نرمال گاوها به تعویق افتد ٬دامها دیر تر تلقیح شده و متوسط فاصله زایش گاوداری افزایش می یابد که در مجموع ضرر اقتصادی حاصله باعث کاهش پیشرفت گله خواهد شد .
چند نکته مهم در تلقیح مصنوعی :
1- حفظ یک فاصله زایش دوازده ماهه به تشخیص فحلی مناسب و تلقیح در زمان صحیح بستگی دارد .
2- اولین گام در یک برنامه تشخیص فحلی موفق ٬مشخص کردن و شماره گذاری درست و کافی تمام دام های گله است بطوریکه شماره های بدن از فاصله دور قابل تشخیص باشند .
3- بهترین زمان برای مشاهده فحلی ٬اول صبح قبل ازشیر دوشی و خوراک دهی و نیز اوایل بعد از ظهر و در شب پس از آنکه دام ها دوشیده شده و خوراک خود را خورده اند ٬می باشد این ساعات خنک ترین زمان در طول شبانه روز می باشند .
4- در گله هایی که فحل یابی دقیقی در آن ها انجام میشود ٬برای دستیابی به بهترین نتایج آبستنی ٬گاوها و تلیسه ها را حدود 10 الی 14 ساعت پس از شروع اولین ایستا فحلی تلقیح کنید .این بدان معنی است که گاوهایی که در صبح فحل هستند ٬در اواخر بعد از ظهر تلقیح میشوند و بر عکس (قانون صبح بعد از ظهر )
5- وقتی بیش از یک گاو در بهاربند فحل باشد دفعات پرش گاوها روی یکدیگر دو تا چهار برابر مشود .
6- اجرای یک برنامه تشخیص فحلی موفق باعث تولید گوساله و شیر بیشتری در گله میشود یعنی سود بیشتری در انتظار گاودار است.
تاریخچه شنا
ظهور و گسترش شنا، ریشه در احتیاجات عصر انقلاب صنعتی و شهرنشینی اواخر قرن نوزدهم دارد. این توسعه ابتدا از انگلستان آغاز شد و از آنجا به قاره اروپا و آمریكا و سرانجام به همه دنیا گسترش یافت.
اولین استخرهای سرپوشیده به ترتیب در شهرهای لیورپول 1838، وین 1842 و برلین 1855 ساخته شد و بعد از آن اولین تشكیلات شنا شكل گرفت.
در سال 1869 برخی از باشگاههای لندن به انجمن شنای «متروپولتین» پیوستند كه در سال 1874 به انجمن شنای بریتانیا تبدیل شد. در سال 1884 اتحادیه شنای آماتور شكل گرفت و دو سال بعد با انجمن شنای بریتانیا تلفیق شده، «انجمن شنای آماتور بریتانیا- ASA» را پدید آوردند.
سرانجام با عبور كاپیتان متیو وب از كانال مانش در سال 1875 و پدید آمدن باشگاهها و فدراسیونها در كشورهای مختلف اروپا، آمریكا و استرالیا، شنا محبوبیت یافت وارتباطات و مسابقات بینالمللی شروع شد.
در آن زمان رشتههای شنا تا بدین حد متنوع نبودند. تا مدتها شنای قورباغه و شناهایی كه از شنای قورباغه نشات گرفته بود مثل شنای زیربغل و شنای پشت حكمفرما بودند. بعدها شنای انگلیسی پهلو دست بالا به وجود آمد كه هنگام استراحت، دست بالا قرار میگرفت.
تروجن با مشاهده بومیان آمریكایی، استراحت دست را به تناوب، خارج از آب قرار داد و این شنا را با یك ضربه پای قورباغه تركیب كرد.
پیشرفت بعدی اجرای دو ضربه پا در یك دور شنا بود یعنی یك ضربه در هر حركت دست كه موجب كوتاهتر و سریع شدن حركات دست شد. بعدها ضربه عمودی پا جایگزین ضربه پای شنای قورباغه شد و شنای كرال سینه متولد شد. ریچارد كاویل استرالیایی این حركت را در اوایل قرن بیستم با نام ضربه كرال استرالیایی با چهار ضربه پا معرفی كرد و در سال 1956 هموطن او سسیل هیلی این حركات را به اروپا برد. در همین زمان كرال در آمریكا پیشرفت كرد و بالاخره شیوه آمریكایی شش ضربه پا جهان را فتح كرد.
شنای پشت هم همین الگو را دنبال میكرد تا سال 1908 شیوه سُنتی شنای پشت حاكم بود ولی از المپیك 1912 قهرمانان تنها كرال پشت را اجرا كردند.
تا قبل از ساخت سكوی شیرجه، شناگران در آب «استارت» میزدند یعنی قبل از شروع مسابقه در آب میایستادند یا دراز میكشیدند.
در سال 1933 یك آمریكایی به نام «هنری میوز» نوع جدیدی از شنای قورباغه را در مسابقات به نمایش گذاشت او زمان استراحت (Recovery)، دستها را مانند كرال سینه خارج از آب قرار میداد و شنای پروانه را توسعه داد. نزدیك به دو دهه فرق زیادی بین این روش و قورباغه قایل نبودند، كاربرد هر دو شیوه در شنای قورباغه بود و حتی شناگر میتوانست هنگام مسابقه یكی را به دیگری تبدیل كند. اما این شیوه درگیریهای زیادی ایجاد كرد.
تا آنجا كه مجله سویمینگ تایمز اینگونه از المپیك 1948 لندن گزارش داد:
«توفان جدیدی وزیدن گرفته است كه میتواند به شكاف درفینا منجر شود.»
هشدار سویمینگ تایمز از آنجا بود كه هفت نفر اول شنای 200 متر قورباغه در فینالی كه در ویمبلی برگزار شد از شنای پروانه استفاده كرده بودند و به این ترتیب بگومگوهای شدیدی در كنگره فینا بوجود آمد.
سرانجام از بین 73 رای دهنده در فینا 42 نفر رای بر جدایی شنای پروانه از شنای قورباغه دادند و اعلام كردند تدوین قوانین و مقررات مسابقات شنا باید به «سازمان اداری فینا» ارجاع شود.
سازمان اداری فینا در هشتم اگوست 1948 پیشنهاد كنگره را پذیرفت. اما IOC از افزایش برنامه شنای المپیك خودداری كرد. ریتر دبیر افتخاری فینا در 11 آگوست 1948 در نامهای به همه اعضای سازمان اداری از آنان خواست تصمیم جدی اتخاذ كنند.
از میان ده عضو، نه عضو به درخواست ریتر پاسخ دادند كه سه نفر شنای پروانه را شنایی كاملاً جدید و مجزا از قورباغه دانستند و شش عضو آن را همردیف شنای قورباغه میدانستند. به این ترتیب با وجود مخالفت رییس وقت فینا، باز هم دو شیوه شنا به شنای قورباغه رسمیت یافت.
در سال 1935 جك سیگ شناگر آمریكایی نوعی ضربه پا مانند دم ماهی را ابداع كرد او و مربیاش آرم بروستر شنای «دولفین قورباغهای» را به وجود آوردند. این نوع شنا به دلیل شكل عمودی حركتش تا سال 1952 به عنوان شنای پروانه و زیر مجموعه شنای قورباغه محسوب میشد. سرانجام در كنگره فینا كه به مناسبت المپیك هلسینكی برگزار شد، شنای قورباغه و پروانه از هم جدا شدند و شنای دلفینی با نام شنای پروانه پذیرفته شد.
در مسابقات المپیك 1956 هنگامی كه ما سارویوركاوا قهرمان المپیك و چند تن دیگر از شناگران بیشتر مسیر را در زیر آب شنا كردند مشكلاتی جدید شكل گرفت. كنگره فینا تصمیمی جدید اتخاذ كرد كه به دنبال آن شنای زیرآبی حذف شد و شناگران موظف شدند هنگام هر شروع و برگشت سر خود را به شكلی قرار دهند كه آب را بشكافد. فقط در شنای قورباغه فرو رفتن در آب مجاز بود ولی در هر دو (چرخه) سر باید یكبار آب را میشكافت. كنگره فینا در المپیك 1988 تصمیم گرفت شنای زیرآبی را به میزان حداكثر 15 متر مجاز بشمارد چون در این دوره استفاده از ضربه دولفین در شنای كرال پشت افزایش یافت.
پرافتخارترین شناگر المپیك در همه دورهها، مارك اسپتیز آمریكایی بود كه در بازیهای مونیخ موفق به كسب هفت مدال طلا شد كه چهار مدال انفرادی و سه مدال در رقابتهای امدادی و همراه با سایر هم تیمیهایش بود.
در بین زنان نیز كریستین اتو با كسب شش مدال طلا در المپیك 1988 سئول كه شامل چهار طلای انفرادی و دو طلای امدادی بود پرافتخارترین زن در مسابقات شنای المپیك محسوب میشود.
برخی از مسابقاتی كه در حال حاضر فینا برگزار میكند عبارتند از:
مسابقات شنای قهرمانی جهان
مسابقات جام جهانی شنا
مسابقات نخبگان شنای جهان
مسابقات جهانی شنا در استخرهای كوتاه مسیر (20 مسیر)
ورزش شنا در ایران
ورزش شنا البته به صورت مدرن آن، در ایران دارای قدمت زیادی نیست و در طی سالیان فعالیت این رشته ورزشی شناگران ایران به افتخار چندانی در عرصه مسابقات آسیایی و جهانی دست نیافته اند. در گذشته مکان هایی شبیه استخر سرپوشیده در حمام ها می ساختند به نام چاله حوض. طول این چاله حوض ها که حداکثر از 10 متر تجاوز نمی کرد، برای شنا کردن و آب بازی بود. در اطراف چاله حوض ها، سکوهایی به ارتفاع 2 تا 3 متر وجود داشت که از بالای آن به درون آب می پریدند و عملیاتی مانند پشتک و وارو انجام می دادند.
روشنایی چاله حوض ها از سوراخ کوچکی که در سقف بود، تأمین می شد.در این گونه آبگیرهای غیربهداشتی، هیچ گونه مقرراتی وجود نداشت و هر کس می توانست قبل از استحمام یا پس از آن وارد چاله حوض شود و به آب بازی و شنا بپردازد. تا سال 1314 که در باغ فردوس شمیران و منظریه استخر احداث گردید جز در اردوگاه نظامی اقدسیه تهران، استخری وجود نداشت.از سال 1314 و در استخر منظریه تهران ورزش شنا به شکل اصولی تمرین داده می شد.
اولین استخر شنای 50 متری تهران در سال 1319 در ورزشگاه امجدیه (شهید شیرودی) احداث گردید. فدراسیون شنا در سال 1335 تأسیس شد و نصرت اله شاهمیر به عنوان اولین رئیس فدراسیون منصوب گردید.
در طی سالیان حضور ایران در رقابت های مختلف تنها مقام های شاخص بدست آمده توسط ورزشکاران ایران در شنا، شیرجه و واترپلو، مدال برنز تقی عسگری در مسابقه های شیرجه بازی های آسیایی و مدال طلای تیم واترپلو ایران در بازی های آسیایی 1974 تهران است.
تعبد و قبول معارف قرآن
معارف والا و ارزشمند قرآن مجيد، انواري است الهي كه فطرت همگان را به سوي خود فرا ميخواند و در دل مؤمنين تأثير گذار است. همة مسلمين قرآن را به عنوان كلام الهي قبول دارند گرچه درجات ايمان و تعبد به قرآن متفاوت است ولي ايماني ارزشمند است كه انسان مومن پس از شناخت حقانيت و عظمت قرآن، از روي تعبد محض به معارف نوراني آن ايمان داشته باشد.
«راسخان در علم» و تعبد فوقِ علمي به قرآن:
بايد در برابر قرآن، همچون «راسخان در علم» بود كه بيچون و چرا و با آرامش كامل به تمامي قرآن أعمّ از «محكم و متشابه» ايمان آوردهاند چه حقيقت آن را دريابند و چه در حجاب قرار گيرند، چرا كه اينان ريشه در سرزمين علم دوانده، از آن تغذيه نموده، همچون درختاني تنومند به غلظت و استحكام رسيدهاند و در نتيجه بيش از هر كس ديگر به حجم عظيمِ مجهولات و ناچيزي علمِ بشري پي بردهاند.
اينان براساس علم و معرفتِ عميق و ريشه دارشان خدا را شناخته، عاشقانه به او رو آوردهاند و با كلامش مأنوس گشتهاند و در اين انس و رفاقت بارها و بارها به معراج رفته حضور حق را به چشم دل شهود كرده، از لذّت ديدار جمالش سرمست گشتهاند، چرا كه قرآن تجلّي خدايِ رحمان و درياي بيكران علم خداست.
درك حجم عظيم مجهولات و ناچيزي علم بشر، در كنار چشيدن قطرهاي از حقيقت قرآن، كافيست كه كوههاي سر به فلك كشيده علم بشري را در برابر حقايق قرآن به زانو درآورده، تسليم نمايد و در برابر حوزههاي ناشناختة متشابهات قرآن به اعتراف به جهل و عجز كشاند تا كه با اضطرار و ابراز بندگي، كشف حقيقتش را طلب نمايند و به عنايت حق به درك و شهود آن نايل آيند:
«وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ».[1]
(و كسي تأويل متشابه را جز خدا نميداند و ريشهداران در علم ميگويند به قرآن ايمان آوردهايم چرا كه هر يك از آنها (محكم و متشابه) از نزد پروردگارمان ميباشد، و جز صاحبانِ عقل عاري از شهوت به آن متذكر نميشوند، پروردگارا دلهايمان را منحرف ننما بعد از آنكه رهنمايمان كردي، و از پيشگاه خود، به ما رحمتي ـ بيحد و حصر و غيرقابل وصف ـ بخش، چرا كه فقط تو يگانه بخشندهاي).
در اين حوزه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ نيز مأمور به تأني و عدم شتاب ميباشد تا كه وحي الهي پايان پذيرد و دريچهاي از حقايق را بر او مكشوف گرداند:
«وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضى إِلَيْكَ وَحْيُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً».[2]
(به قرآن ـ يا به قرائت ـ شتاب ننما قبل از آنكه وحيِ آن بسويت پايان پذيرد و بگو پروردگارا مرا از علم بيفزا).
و اين تعبدي است فوقِ علم كه فقط «اولوا الألباب» به آن متذكر ميشوند والا آنكه علمي ناقص و قلبي مبتلا به مرض دارد به خود مغرور شده به توضيح و تشريح آلودة متشابهات ميپردازد و تعيين مصداق نموده فتنهاي بپا ميكند و خلقي را به گمراهي ميكشاند:
«... فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ...».[3]
(پس كساني كه در دلهايشان مرضي مستقر گشته است پس به انگيزة طلب فتنهگري و آشوب و طلب تأويل متشابه، پيروي ميكنند آنچه را كه از قرآن مشتبه مينمايد).
نمونة كوچك از اين دسته، فردي است كه نزد اميرمؤمنان ميآيد و از او درخواست ميكند خدا را با صفات محسوس چنان توصيف نمايد تا كه عشق و معرفت به او فزوني يابد، حضرت ـ عليه السّلام ـ با غضب طي سخناني بسيار عميق از توحيد، خطاب به آن مرد ميفرمايد:
«فَانْظُر أيُّهَا السّائِلُ فَما دَلَّكَ الْقُرآنُ عَلَيْه مِنْ صِفَتِهِ فَائتَمَّ بِهِ، وَ اسْتَضِيء بِنُورِ هِدايِتَهِ وَ ما كَلَّفَكَ الشَّيْطانُ عِلْمَهُ مِمّا لَيْسَ فِي الْكِتابِ عَلَيْكَ فَرْضُهُ، وَ لا في سُنَّة النَّبي ـ صلّي الله عليه و آله ـ وَ أئِمَةِ الْهُدي أثَرَهُ فَكِلُ عِلْمَهُ إلَي اللهِ سُبْحانَهُ، فَإنَّ ذلِكَ مُنْتَهي حَقِّ اللهِ عَلَيْكَ، وَ اعلَمْ أنَّ الْراسِخينَ في الْعِلْمِ هُمُ الْذّينَ أغْناهُمْ عَنِ اقْتِحامِ الْسُّدَدِ المَضْرُوبَةِ دُونَ الغُيُوبِ الإقْرارُ بِجُمْلَةِ ما جُهِلُوا تَفسيرَهُ مِنَ الغَيْبِ المَحْجُوبِ، فمَدَحَ اللهِ إعْتِرافَهُم بِالعَجْزِ عَنْ تَناوُلِ ما لَم يُحيطُوا بِهِ عِلْماً وَ سمّي تَرْكَهُمُ التَّعمُّقَ فيما لَمْ يُكَلِّفَهُم البَحْثَ عَن كُنْهِهِ رُسُوخاً».[4]
(پس اي پرسشگر با دقت بنگر پس آنچه را كه قرآن تو را بر آن چيز از صفتِ خدا دلالت نمود پس به آن اقتدا نما و به نور هدايت آن ـ قرآن ـ روشني بدست آور و آنچه را كه شيطان تو را بردانستن آن وادار نمود، از آنچه در كتاب بر عهده تو وجوبش نيست و نه در سنت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و ائمة هدايت اثرش موجود نميباشد. پس عملش را به خداي سبحان واگذار، چرا كه آن (عمل) نهايت حق خدا بر تو ميباشد.
و بدان كه «راسخان در علم» همان كساني هستند كه اقرار به همة آنچه كه تفسيرش را نميدانند ـ كه غيب محجوب است ـ آنها را از سرعت و شتاب و هجوم بر سدهاي زده شده در برابر غيبها، بينياز نموده (كفايت نموده) است، پس خدا اعترافِ آنان را بر ناتواني از دسترسي به آنچه به آن احاطة علمي ندارند، ستوده است و ترك تعمق آنها را در آنچه كه خداوند تحقيق از حقيقتش را برايشان تكليف نكرده است، «رسوخ» ناميده است).[5]
در پايان خطاب، حضرت ميفرمايند:
«پس بر آن حد و مرز اكتفا كن و عظمت خداي سبحان را با اندازة عقلت اندازه مگير كه از هلات شدگان خواهي گرديد».
تعبد دون علم تودة مردم به قرآن:
اكثريت تودههاي مردمي مسلمان به تقليد و پيروي از آباء و اجداد و محيط تربيتي خويش به تمامي قرآن ايمان دارند و كوچكترين شبههاي بخود راه نميدهند، ليكن اين ايمان تا با نور معرفتي همراه نشود در فكر و روحِ آنان كارساز نبوده از بركات قرآن در محروميّت بسر خواهند برد، از اين رو با استفاده از عشق آنان به قرآن بايد كوشيد مردم را به حقايق قرآن آشنا كرد و حد و مرزهاي ارتباط با قرآن را به آنان آموخت تا از بركات قرآن بهرهمند گرديم و شرمسارِ شكايتِ رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در قيامت نباشيم:
«وَ قالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً».[6]
(و رسول خدا فرمود: پروردگارا به يقين قومِ من اين قرآن را مطرود از زندگي تلقي نمودند).
در غير اين صورت چنين ايماني در برابر هجوم سخت فرهنگ بيگانه از دست خواهد رفت و ديگر نه مشمولِ شكايت پيامبر كه محكومِ غضب خدا و رسولش خواهيم بود.
به هشدار قرآن گوش فرا دهيم كه ميفرمايد:
«فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما هُمْ فِي شِقاقٍ...».[7]
(پس اگر به همانند آنچه شما به آن ايمان آوردهايد، ايمان آورند، پس هدايت شدهاند و اگر اعراض كردند پس جز اين نيست كه ايشان در تفرقهجويي و سركشي بسر ميبرند...).
سوره يوسف
اين سوره به صورت يك مجموعه كامل سرگذشت يوسف پيامبر را نقل مى كند و در آغاز مطلب از اين داستان به عنوان زيباترين داستانها (احسن القصص) ياد مى كند.
قصه از آنجا شروع مى شود كه يوسف در خواب مى بيند كه يازده ستاره به اضافه آفتاب و ماه به او سجده مى كنند. وقتى او اين خواب را به پدرش يعقوب تعريف مى كند، پدر به او مى گويد كه خواب خود را به برادرانت تعريف نكن كه به تو آسيب مى رسانند و به او مى گويد كه اين خواب تعبير خوشى دارد و خداوند تو را برگزيده خود خواهد كرد و به تو تأويل احاديث را ياد خواهد داد و نعمتش را بر تو تمام خواهد كرد همانگونه كه بر پدرانت تمام كرده است.
با اين مقدمه، داستان شروع مى شود و از كينه و حسد برادران يوسف نسبت به او خبر مى دهد كه باعث شد او را با خود به صحرا ببرند و در صحرا به چاه اندازند و پيش پدر خود به دروغ بگويند كه يوسف را گرگ خورده است.در اين ميان كاروانى از راه مى رسد و يوسف را از چاه بيرون مى آورد و او را با خود به مصر مى برد و به قيمت ناچيزى به پادشاه مصر مى فروشد و اين زمينه اى براى رشد يوسف مى شود و خداوند به اين وسيله او را قدرت مى بخشد و به او نبوت و علم عطا مى كند.همسر پادشاه مصر عاشق يوسف مى شود و او را به سوى خود مى خواند ولى يوسف عفت و پاكدامنى خود را حفظ مى كند. همسر پادشاه مورد ملامت زنان شهر قرار مى گيرد و او در يك مجلسى كه زنان را دعوت كرده بود، يوسف را به آنها نشان مى دهد وقتى آنها زيبايى خيره كننده يوسف را مى بينند با چاقوهايى كه براى خوردن ميوه در دست داشتند، دستهاى خود را مى برند و اظهار مى دارند كه او از جنس بشر نيست بلكه او فرشته اى بزرگوار است. مقاومت يوسف در برابر خواسته نامشروع همسر پادشاه سبب مى شود كه يوسف به زندان بيفتد. دو نفر ديگر را نيز به زندان مى برند و با يوسف هم بند مى شوند آن دو نفر هر كدام خوابى مى بينند و يوسف خواب آنها را تعبير مى كند و در همان زندان آنها را به سوى خداوند يكتا دعوت مى كند و يوسف سالها در زندان مى ماند.از طرف ديگر روزى پادشاه مصر خوابى مى بيند و اطرافيان او از تعبير خواب او ناتوان مى شوند و به او خبر مى دهند كه يوسف مى تواند خواب او را تعبير كند. يوسف را از زندان بيرون مى آورند و تعبير خواب پاشاه را از او مى پرسند و او چنين تعبير مى كند كه هفت سال خشكسالى و قحطى خواهد شد و آنها را راهنمايى مى كند كه براى مقابله با قحطى چه كار بكنند. يوسف نزد پادشاه موقعيت خوبى پيدا مى كند و همسر پادشاه اعتراف مى كند كه يوسف بى گناه است و من از او كام دل خواستم. به هر حال پادشاه، يوسف را خزانه دار خود مى كند.
قحطى شروع مى شود و برادران يوسف براى گرفتن غلّه پيش يوسف مى آيند و او را نمى شناسند ولى يوسف آنها را مى شناسد يوسف به آنها مى گويد: شما برادرى در خانه داريد او را نيز نزد من بياوريد و اگر او را نياوريد به شما چيزى داده نخواهد شد، برادران پيش يعقوب برمى گردند و اظهار مى دارند كه به ما غله ندادند و تو بايد برادرمان را به همراه ما بفرستى تا به ما غله دهند و ما او را حفظ خواهيم كرد. يعقوب مى گويد: چگونه او را به شما بسپارم در حالى كه پيش از اين برادرش (يوسف) را نيز به شما سپرده بودم، خداوند خود حافظ او باشد و شما بايد با خدا پيمان ببنديد كه او را نزد من مى آوريد و اى فرزندان من! از يك در وارد نشويد بلكه از چند در وارد شويد،حكم از آنِ خداوند است بر او توكل كردم و همه بايد به او توكل كنند.
برادران به سوى مصر حركت مى كنند و بر يوسف وارد مى شوند، يوسف برادر كوچك خود را كنار خود جاى مى دهد ولى خود را معرفى نمى كند و به هنگام دادن غلّه، به مأموران دستور مى دهد كه مخفيانه پيمانه پادشاه را در بار برادر كوچكش بگذارند و اعلام مى شود كه پيمانه پادشاه گم شده و از بار هر كس كه پيدا شود او بايد بازداشت شود. بارها را مى گردند و از بار برادر كوچك يوسف پيدا مى شود، برادران به ناچار او را در مصر رها مى كنند و به كنعان پيش يعقوب برمى گردند و با نهايت شرمندگى جريان دزدى پيمانه پادشاه و بازداشت برادر كوچك را تعريف مى كنند، يعقوب از صبر جميل سخن مى گويد و اميد خود را به خدا مى بندد ولى آنچنان درفراق پسران خود گريه مى كند كه بينايى خود را از دست مى دهد و شكايت پيش خدا مى برد.يعقوب كه از بازگشت يوسف و برادر كوچكش نااميد نشده بود، به فرزندان دستور مى دهد كه يوسف و برادرش را جستجو كنند و نااميد نباشند كه فقط كافران از رحمت خدا نااميد مى شوند. آنان بار ديگر پيش يوسف مى آيند و از وضع اسفبارى كه براى آنها و خانواده يعقوب پيش آمده سخن مى گويند. يوسف به آنها مى گويد: آيايادتان هست كه به يوسف چه كرديد؟ آنها فرياد مى زنند كه آيا تو يوسف هستى؟ و يوسف مى گويد: آرى و اين برادر من است، خدا بر من منت گذاشته و خدا پاداش نيكوكاران را تباه نمى كند. آنهابا شرمندگى، به خطاى خود اعتراف مى كنند ولى يوسف آنها را مى بخشد و پيراهن خود را به آنان مى دهد و مى گويد: اين پيراهن را ببريد و به روى پدرم بيندازيد كه بينايى خود را باز مى يابد و همگى پيش من آييد.يعقوب، بوى پيراهن يوسف را از فرسنگهاى دور مى شنود و آن را اظهار مى دارد ولى اطرافيان، او را به گمراهى ديرينه متهم مى كنند اما وقتى قافله مى رسد پيراهن را به روى او مى اندازند و او بينا مى شود و مى گويد: آيا به شما نگفتم كه من از خدا چيزى را مى دانم كه شما نمى دانيد؟ و فرزندانش پيش او نيز به خطاى خود اعتراف مى كنند و از او مى خواهند از خدا براى آنان طلب آمرزش كند و او چنين مى كند.
برادران يوسف همانگونه كه او گفته بود همگى به همراه پدر و مادر يوسف به مصر رهسپار مى شوند و يوسف از آنان استقبال مى كند و پدر و مادر خود را بر تخت مى نشاند و آنان همگى در برابر يوسف تعظيم و سجده مى كنند و بدينگونه يعقوب به يوسف مى رسد و يوسف از نعمتهايى كه خداوند به او داده ياد مى كند.در اينجا داستان حضرت يوسف تمام مى شود و خداوند خطاب به پيامبر اسلام مى فرمايد كه اين از خبرهاى غيبى بود كه بر تو وحى كرديم و تو از آن آگاهى نداشتى و به دنبال اين سخن حقايقى را بيان مى كند و در پايان اظهار مى دارد كه در اين قصه ها كه گفته شد، عبرتهايى براى انديشمندان وجود دارد و اين يك سخن دروغ نيست بلكه تصديق كننده كتابهاى آسمانى پيشين و تفصيل همه چيز و هدايت و رحمت براى مؤمنان است.
آسم
آسم اختلالی است که در آن گاهی تنفس مشکل می شود و تنگی نفس به صورت متناوب رخ می دهد.
آسم اختلالی است که در آن گاهی تنفس مشکل می شود و تنگی نفس به صورت متناوب رخ می دهد. علائم و شدت بیماری در افراد مختلف متفاوت است. برخی افراد سرفه، خس خس سینه و تنگی نفس را تقریباً هر روز دارند. برخی دیگر در فواصل بین حملات تنگی نفس علامتی ندارند. برخی از ورزشکاران حرفه ای مبتلا به آسم هستند و طی ورزش شدید کمی احساس تنگی نفس می کنند، در حالی که برخی افراد حین ورزش معمولی دچار حمله شدید آسم شده و نیاز به درمان اورژانسی پیدا می کنند. به هر حال همه ی مبتلایان به آسم در این نکته مشترک هستند که مجاری هوایی در آنها به صورت غیر طبیعی متناوباً تنگ می شود. بیشترین موارد آسم در حوالی پنج سالگی تشخیص داده می شود به همین دلیل بیشتر افراد تصور می کنند که آسم بیماری کودکان است. اما احتمال کمی نیز وجود دارد که افراد در سنین مختلف دچار این بیماری شوند. برخی مطالعات بیان می کنند که احتمالاً ابتلا به عفونتهای تنفسی در کودکی احتمال ابتلا به آسم را کاهش می دهد. به همین دلیل این بیماری در جوامع پیشرفته بیشتر از کشورهای در حال توسعه دیده می شود. اگر شما یک فرد بالغ مبتلا به آسم هستید احتمالاً بیماری را از مدتها قبل داشته و خواهید داشت. هنوز مشخص نیست که چرا بیشتر کودکان مبتلا به آسم معمولاً در حوالی سنین بلوغ خوب می شوند و اگر بیماری در این سنین خوب نشود احتمالاً برای همیشه باقی خواهد ماند. اما شرایط بیماری را می توان به خوبی اداره کرد. اگر آسم به خوبی کنترل شود علائم بروز نمی کنند و می توان یک زندگی معمولی و مفید داشت.
آسم چگونه ایجاد می شود؟
در بیشتر موارد آسم در اثر تنگ شدن موقتی و برگشت پذیر مجاری هوایی ایجاد می شود. ولی در برخی افراد التهاب مجاری تنفسی در اثر آسم منجر به تغییرات دائمی می شود. مجاری تنفسی آسیب می بینند و به صورت برگشت ناپذیرو تنگ باقی می مانند. در اثر این تغییر ظرفیت تنفسی کاهش می یابد. ممکن است سرفه و خس خس سینه در شرایط عادی وجود نداشته باشند ولی تستهای تنفسی کاهش توانایی ریه در خروج هوا را نشان می دهند. اگر باریک شدن مجاری تنفسی شدید باشد، حتی فعالیتهای ساده مانند بالا رفتن از پله ها ممکن است موجب تنگی نفس شود. تغییرات دائمی راههای هوایی فقط در برخی افراد مبتلا به آسم رخ می دهد. ممکن است شدید بودن بیماری، طولانی بودن مدت ابتلا و عدم درمان آسم با داروهای ضد التهابی علت آن باشد. برخی مطالعات نشان می دهند که در افرادی که آسم خفیف دارند احتمال آسیب دائمی و کاهش عملکرد ریه کمتر است.
چگونه راههای هوایی باریک می شوند؟
این روند دو علت دارد که هر کدام نیاز به درمان جداگانه ای دارد:
1- یک علت تنگی راههای هوایی منقبض شدن عضلات ظریفی است که در دیواره آنها قرار دارند. هنگامی که با یکی از عوامل آغازگر حمله آسم برخورد می کنید، این عضلات به صورت غیر ارادی سریعاً منقبض می شوند. این روند در کمتر از یک دقیقه صورت می گیرد و با انقباض عضلات، راههای هوایی در اثر فشرده شدن تنگ می شوند. انقباض این عضلات ظرف چند دقیقه پایان می یابد.
2- علت دیگر تنگی راههای هوایی التهاب است. التهاب فرایندی است که بدن به وسیله آن عفونتها و آسیب دیدگی ها را التیام می بخشد. در التهاب مایع و سلولهای التهابی از عروق به محل آسیب دیدگی یا عفونت نشت پیدا می کند. در آسم تعدادی از این سلولهای التهابی در مجاری تنفسی به صورت دائمی باقی مانده اند. وقتی تعداد بیشتری از آنها از خون وارد دیواره مجاری هوایی شوند حمله آسم رخ می دهد. این سلولها حاوی موادی مانند هیستامین هستند که باعث می شود دیواره مجاری هوایی متورم شود و ماده مخاطی فراوانی تولید کند. (ماده مخاطی وقتی با سرفه دفع می شود خلط نامیده می شود). ماده مخاطی زیاد باعث می شود که فضای کمتری برای هوا باقی بماند و انباشته شدن آن در ایجاد علائم آسم نقش دارد. ساعتها و حتی روزها طول می کشد تا این التهاب فروکش کند.
چگونه حمله آسم آغاز می شود؟
علت واکنشهای راههای هوایی در افراد مبتلا به آسم این است که راههای هوایی در این افراد بسیار حساس است. هنگامی که راههای هوایی با محرکهای خاصی برخورد پیدا کنند بلافاصله واکنش نشان می دهند و تنگ می شوند. در این صورت حمله آسم رخ می دهد. محرک حمله آسم می تواند هوای سرد، گرد و غبار همراه حیوانات خانگی، و جانداران میکروسکوپی مانند مایت که اکثرا در گرد و غبار لوازم منزل وجود دارد باشد. این عوامل موجب آغاز حمله آسم می شوند.
آسم چگونه تشخیص داده می شود؟
تنگ شدن مجاری تنفسی و تنگی نفس که چند دقیقه، چند ساعت و حتی چند روز طول می کشد می تواند نشان دهنده آسم باشد. حالت متغیر بیماری به تشخیص آن از سایر بیماریهای ریوی مانند برونشیت مزمن و آمفیزم کمک می کند. تستهایی نیز وجود دارند که به تشخیص بهتر کمک می کنند.
درمان
بهترین راه جلوگیری از بروز حملات خودداری از تماس با مواد و یا عوامل تحریک کنندهاست.
درمان دارویی
بسته به شدت بیماری نیاز به مصرف دارو در مبتلایان به آسم متغییر است. دارو تنها نقش کنترل علایم را دارد و درمان قطعی دارویی در حال حاضر برای این بیماری وجود ندارد.
برای کنترل علامتی در فاز حاد: بتا-۲ آگونیستهای سریع اثر، آنتیکولینرژیکها، استروئیدهای تنفسی و یا بتا-۲ آگونیستهای.
برای پیشگیری از بروز حملات: استروئیدهای خوراکی و استنشاقی، داروهای ضد آلرژی، بتا-۲ آگونیستهای بلند اثر، متیلگزانتینها، لکوترین آنتاگونیستها.
آسم چگونه درمان می شود؟
درمان آسم بر اساس دو روند گفته شده صورت می گیرد. یکسری از داروها باعث شل شدن عضلات دیواره راههای هوایی می شوند. برخی دیگر از التهاب مجاری هوایی جلوگیری می کنند و یا باعث کاهش یافتن التهاب می شوند. داروهایی نیز هستند که هر دو کار را با هم انجام می دهند. با کنترل دقیق بیماری می توان زندگی موثر و مفیدی داشت. اگر مبتلا به آسم هستید، احتمال تنگ شدن راههای هوایی همواره وجود دارد. تنگی متناوب راههای هوایی منجر به آسیب دائمی می شود. با دوری از عوامل محرک و به کار گیری درمان مناسب تحت نظر پزشک می توان آسم را کنترل کرد. درک مکانیسم بیماری به اندازه درمان در اداره بیماری اهمیت دارد.
جهنم و عذاب جهنمیان
مطالبی که می خوانید بر گذیده ای از کتاب جهنم و عذاب جهنمیان است . تهیه و تنظیم:جواد حسینی نشر : گل نرگس
اگه می خواهید بطور کامل از مطالب این کتاب بهرمند شوید ؛ بهتون توصیه می کنم این کتاب را بخرید و حتما بخوانید . بسیار عالی و آموزنده و تکان دهنده است .
حضرت علی (ع) می فرماید : «بلا ها و رنجهای این دنیا هر چه هم عظیم و مهیب باشد باز هم در مقابل عذابها و عقابهای آن جهان بازیچه ای بیش نیست ! زیرا بلاهای این جهان ، اندک و کوتاه و کم دوام است اما بلاها و عقابهای آن دنیا طولانی تر و دائمی خواهد بود و کسانی که مستوجب این عذاب باشند در حق آنان هیچگونه تخفیفی راه نخواهد داشت زیرا این عذابها نیست مگر از غضب و انتقام و سخط الهی! و آسمانها و زمین نیز تاب تحمل آن عذابها را نخواهند داشت.»
راه هفتاد ساله جهنم
حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و اله وسلم ) فرمودند : شبی که به معراج می رفتم در طول راه ، صدای مهیبی شنیدم . جبرئیل گفت : یا محمد ! شنیدی؟
گفتم : «بلی.»
گفت : « این سنگی بود که هفتاد سال قبل از این ، در جهنم انداخته بودم و اکنون به قعرش رسیده است .»
اثر فریاد های کافر در قبر بر حیوانات
رسول خدا (صلی الله علیه و اله وسلم ) فرمودند: « پیش از بعثت ، گوسفندان عمویم ابوطالب را می چراندم . گاهی می دیدم گوسفندان بدون اینکه حادثه ای پیش آمده باشد جست و خیز می کردند ! توقف می کردند ! و یکدفعه خوراکی ها را رها می کردند . از جبرئیل علت آن را پرسیدم ؟
جبرئیل گفت : « هر گاه صدای ناله میتی در عالم برزخ بلند می شود غیر از جن و بشر ، همه می شنوند . این حیوانات از صدای ناله مردگان وحشت زده می شوند . خدای عالم به حکمت بالغه اش این صدای مرده ها را از گوش زنده ها مخفی داشت تا عیش و راحتی آنها از بین نرود . »
عزرائیل و مرد فراری از مرگ
بامداد روزی مردی وحشت زده خدمت حضرت سلیمان رسید . حضرت سلیمان دید که صورت آن مرد از شدت ترس ، زرد و کبود شده است . سوال کرد : « ای مرد مومن ! چرا چنین شده ای ؟ و سبب ترس تو چیست ؟ »
آن مرد گفت : « عزرائیل از روی کینه و غضب به من نگاه کرد و مرا چنانکه می بینی دچار وحشت و ترس ساخته است . »
حضرت سلیمان فرمود : « حالا بگو حاجتت چیست ؟ »
آن مرد گفت : « یا نبی الله ! باد در فرمان شماست ، به آن دستور بدهید مرا از اینجا به هندوستان ببرد شاید در آنجا از چنگ عزرائیل رهائی یابم .» پس حضرت ، به باد امر فرمود تا او را به سرعت به سمت کشور هندوستان ببرد.
روز دیگر ، حضرت سلیمان در مجلس ملاقات نشسته بود که عزرائیل برای دیدن او آمد . حضرت سلیمان به گفت : « ای عزرائیل ! به چه سببی به آن بنده مومن از روی کینه و غضب نظر کردی تاآن مرد مسکین وحشت زده بشود و دست از خانه و کاشانه خود بکشد و به دیار غربت فراری گردد؟ »
عزرائیل عرض کرد : « من از روی غضب به او نگاه نکردم بلکه او چنین گمان بدی به برد ! داستان از این قرار است که خداوند متعال به من امر فرمود تا در فلان ساعت ، جان او را در هندوستان بگیرم . نزدیک به آن ساعت بود که او را در اینجا یافتم و در یک دنیا تعجب و شگفتی فرو رفته بودم و حیران و سرگردان شدم! او از این حالت حیرت من ترسید و چنین خیال کرد که من بر او نظر سوء دارم ، در حال که چنین نبود بلکه اضطراب از ناحیه من بود . با خود می گفتم اگر او صد پر هم داشته باشد در این زمان کم نمی تواند به هندوستان برود و من چگونه این ماموریت خدا را انجام دهم ؟ لیکن باخود گفتم من به سراغ ماموریت خود می روم بر عهده من چیز دیگری نیست . » پس به امر حق ، به هندوستان رفتم و آن مرد را در آنجا یافتم و جانش را گرفتم .»
گوشه ای از عذاب ابن ملجم قاتل حضرت علی (ع)
شخصی به نام « ابوالقاسم بن محمد » می گوید : « در مسجدالحرام عده ای را دیدم که در مقام ابراهیم (ع) جمع شده بودند . علتش را پرسیدم . گفتند : راهبی مسلمان شده و به مکه آمده است و از حدیث عجیبی خبر می دهد ! »
جلو رفتم . دیدم شیخ بزرگی پشمینه پوش و با کلاهی بزرگ نشسته و می گوید : « من در صومعه خود کنار دریا بودم که ناگهان دیدم مرغی که مانند کرکس بزرگ بود آمد و روی سنگی نشست و یک چهارم از بدن مردی را قی کرد و رفت . سپس برگشت و یک چهارم دیگر را قی کرد ! در چهار مرتبه اعضای آن مرد را قی کرد . آنگاه آن مرد برخاست و انسان کاملی شد .
من از دیدن این قضیه قرق در تعجب بودم که ناگهان دیدم باز همان پرنده آمد و یک چهارم آن مرد را بلعید و رفت و بدین شکل در چهار مرتبه او را بلعید و برد . من در حیرت فرو رفته بودم که این چه کاری است و این مرد کیست ؟! و تاسف خوردم که چرا از وی نپرسیدم .
روز دوم دیدم که آن پرنده آمد و یک چهارم او را بر سنگی قی کرد و با دفعات دیگر نیز تمام اعضای او را آور و قی نمود . و آن مرد برخاست و مرد کاملی شد . من سریع از صومعه به طرف او دویدم و او را به خدا سوگند دادم که : « تو چه کسی هستی ؟ » ولی او پاسخی نداد .
گفتم :« به حق آن کسی که تو را آفرید سوگندت می دهم بگو چه کسی هستی ؟»
او گفت : « من ابن ملجم مرادی هستم . »
گفتم : « قضیه تو و این پرنده چیست ؟ »
او گفت : « من علی بن ابی طالب (ع) را کشته ام و خداوند این پرنده را بر من گماشته است که هر روز مرا بدینگونه که دیدی عذاب کند .»
پس من از صومعه بیرون آمدم و پرسیدم علی بن ابی طالب کیست ؟ »
گفتند : « پسر عموی حضرت محمد(صلی الله علیه و اله وسلم ) و وصی او است .» پس اسلام را قبول کردم و به حج بیت الحرام و زیارت قبر حضرت رسول(صلی الله علیه و اله وسلم ) مشرف شدم . »
گزارشات يك سرگروه
به نام خداوند بخشنده ي مهربان كه آفريد ما را در اين جهان
سلام. از كلاس 2/2 هستم معلم ديني ما يك موضوع داده بود كه ما بنويسيم و بچه ها را تقسيم بندي كرد و مار به 7 گروه در آورد. گروه ما از همان اول سعي و تلاش كرد تا كارها را انجام دهيم.
تقسيم بندي موضوع ها
من موضوع هايي را كه معلم داده بود تقسيم كردم.
من داستان ديني و شعر ديني و درباره ي يكي از سوره هاي قرآن را به قبادي دادم.
و درباره يكي از امامان يا پيامبران و آيا مي دانيد و سخن بزرگان را به بهزادي دادم.
و خودم هم بقيه اش را برداشتم. بچه ها سعي و تلاش كردند و تمام آن ها را نوشتيم.
پايان
فهرست مطالب
موضوع صفحه
درباره ي يكي از سوره هاي قرآن...........................................................
شعر ديني.......................................................................................
درباره ي يكي از امام ها يا پيامبران.........................................................
سخن بزرگان...................................................................................
روايات و حكايات..............................................................................
احاديث...........................................................................................
داستان ديني......................................................................................
جدول.............................................................................................
آيا مي دانيد.......................................................................................
مشخصات
نام و نام خانوادگي..........................................................محمد امين باستان
نام زير گروه ها...............................................سجاد قبادي – مرتضي بهزادي
نام كلاس...................................................................................رودكي
نام معلم..................................................................................حقيقي فر
شعبه ي كلاس................................................................................2/2
نام مدرسه...............................................................امام رضا (ع) شيفت 1
موضوع................................................................................مجله ديني
نام گروه................................................................................تيزهوشان
احاديث
حضرت رضا مي فرمايند : اظهار دوستي با مردم نصف عقل است.
حضرت جواد مي فرمايند : عزت مؤمن در بي نيازي او از مردم است.
حضرت هادي چه مي فرمايند : هركه از خود راضي و خودپسند باشد مردم بر او خشمناك مي شوند.
حضرت رضا مي فرمايند : دوست هركس عق اوست و ناداني اش دشمن اوست.
حضرت محمد مي فرمايند: بدترين مردم آن كس است كه غلامي را نپذيرد و لغزش را نبخشايد.
حضرت محمد مي فرمايند : بالاترين و بهترين دو چيزي كه در يك نفر فراهم مي آيد حلم است و علم.
حضرت رضا مي فرمايند : هيچ پرهيزگاري مفيدتر از دوري كردن از محرمات و خودداري از آزار رساندن به افراد مؤمن نيست.
حضرت عسگري مي فرمايند : خشم و غضب كليد همه زشتي هاست.
سخن بزرگان از حضرت محمد (ص)
1- امانت موجب رزق است و خيانت باعث فقر
2- فرمان خدا را عزيز بدار تا خدا ترا عزيز كند.
3- بهترين كارها آن است كه به اعتدال نزديكتر باشد.
4- انسان با دوستان خود بسيار مي شود.
5- كار، در راه حلال، جهاد است.
6- قيمت و اهميت كار به نتايج آن است.
7- كتابها بوستان دانشمندانند.
يوم الحساب
هان كه خداوند بزرگ واحد خود خبر از روز قيامت دهد
زود شود بر همه كس آشكار راستي و عددي پروردگار
ديده ي دل بازكن اينك ببين جلوي آيات خدا در زمين
رشد درختان زدل دانه ها نازگل و گردش پروانه ها
مرغ شب زمزمه ي جويبار ريزش پر هم همه ي آبشار
اين همه آيات كه بيهوده نيست غيرخدا خالق و فياض كيست؟
اي بشر امروز بكن فكر خويش هست تو را روز حسابي به پيش
روز مكافات گناه و ثواب روز گرفتاري و «يوم الحساب»
مناجات
الا اي خالق جان خالق گل پديد آرنده ي هر صبح و سنبل
تو خرم كرده اي دشت و دمن را چمن را بوستان را ياسمن را
تو نيكو كرده اي بوي بهاران تو برپا كرده اي اين كوهساران
تو زيبا كرده اي گلزلرها را تو پويا كرده اي جويبارها را
ولي من چون كويري تشنه كامم طراوت را تمنا از تو دارم
خروسان چون سحر آواز خوانند چو مرغان لقمه ي پرواز خوانند
در آن هنگام برخيزند زبستر براي ياد تو «الله اكبر»
برآرم سوي تو دست نيازم بخواهم ياري از تو در نمازم
الهي عمر من پر ثمر كن درونم را از مهرت شعله ور كن
از علی آموز اخلاص عمل شیر حق را دان مطهر از دغل
در غزا بر پهلوانی دست یافت زود شمشیری بر آورد و شتافت
او خدو انداخت در روی علی افتخار هر نبی و هر ولی
آن خدو زد بر رخی که روی ماه سجده آرد پیش او در سجدهگاه
در زمان انداخت شمشیر آن علی کرد او اندر غزااش کاهلی
گشت حیران آن مبارز زین عمل وز نمودن عفو و رحمت بیمحل
گفت بر من تیغ تیز افراشتی از چه افکندی مرا بگذاشتی
آن چه دیدی بهتر از پیکار من تا شدی تو سست در اشکار من
آن چه دیدی که چنین خشمت نشست تا چنان برقی نمود و باز جست
آن چه دیدی که مرا زان عکس دید در دل و جان شعلهای آمد پدید
آن چه دیدی برتر از کون و مکان که به از جان بود و بخشیدیم جان
در شجاعت شیر ربانیستی در مروت خود کی داند کیستی
در مروت ابر موسیی بتیه کآمد از وی خوان و نان بیشبیه
ابرها گندم دهد کان را بجهد پخته و شیرین کند مردم چو شهد
ابر موسی پر رحمت بر گشاد پخته و شیرین بی زحمت بداد
از برای پختهخواران کرم رحمتش افراخت در عالم علم
تا چهل سال آن وظیفه و آن عطا کم نشد یک روز زان اهل رجا
تا هم ایشان از خسیسی خاستند گندنا و تره و خس خواستند
امت احمد که هستید از کرام تا قیامت هست باقی آن طعام
چون ابیت عند ربی فاش شد یطعم و یسقی کنایت ز آش شد
هیچ بیتاویل این را در پذیر تا در آید در گلو چون شهد و شیر
زانک تاویلست وا داد عطا چونک بیند آن حقیقت را خطا
آن خطا دیدن ز ضعف عقل اوست عقل کل مغزست و عقل جزو پوست
خویش را تاویل کن نه اخبار را مغز را بد گوی نه گلزار را
ای علی که جمله عقل و دیدهای شمهای واگو از آنچ دیدهای
تیغ حلمت جان ما را چاک کرد آب علمت خاک ما را پاک کرد
بازگو دانم که این اسرار هوست زانک بی شمشیر کشتن کار اوست
صانع بی آلت و بی جارحه واهب این هدیههای رابحه
صد هزاران می چشاند هوش را که خبر نبود دو چشم و گوش را
باز گو ای باز عرش خوششکار تا چه دیدی این زمان از کردگار
چشم تو ادراک غیب آموخته چشمهای حاضران بر دوخته
آن یکی ماهی همیبیند عیان وان یکی تاریک میبیند جهان
وان یکی سه ماه میبیند بهم این سه کس بنشسته یک موضع نعم
چشم هر سه باز و گوش هر سه تیز در تو آویزان و از من در گریز
سحر عین است این عجب لطف خفیست بر تو نقش گرگ و بر من یوسفیست
عالم ار هجده هزارست و فزون هر نظر را نیست این هجده زبون
راز بگشا ای علی مرتضی ای پس سؤ القضا حسن القضا
یا تو واگو آنچ عقلت یافتست یا بگویم آنچ برمن تافتست
از تو بر من تافت چون داری نهان میفشانی نور چون مه بی زبان
لیک اگر در گفت آید قرص ماه شب روان را زودتر آرد به راه
از غلط ایمن شوند و از ذهول بانگ مه غالب شود بر بانگ غول
ماه بی گفتن چو باشد رهنما چون بگوید شد ضیا اندر ضیا
چون تو بابی آن مدینهی علم را چون شعاعی آفتاب حلم را
باز باش ای باب بر جویای باب تا رسد از تو قشور اندر لباب
باز باش ای باب رحمت تا ابد بارگاه ما له کفوا احد
هر هوا و ذرهای خود منظریست نا گشاده کی گود کانجا دریست
تا بنگشاید دری را دیدبان در درون هرگز نجنبد این گمان
چون گشاده شد دری حیران شود مرغ اومید و طمع پران شود
غافلی ناگه به ویران گنج یافت سوی هر ویران از آن پس میشتافت
تا ز درویشی نیابی تو گهر کی گهر جویی ز درویشی دگر
سالها گر ظن دود با پای خویش نگذرد ز اشکاف بینیهای خویش
تا ببینی نایدت از غیب بو غیر بینی هیچ میبینی بگو
آب مقطر
نگاه کلی
آب طبیعی به علت خاصیت حل کنندگی خوبی که دارد معمولا دارای حجم بالایی از نمکهای محلول در آب میشود. CO2 هوا به خاطر انحلال در آب و تولید اسید کربنیک ضعیف ، خاصیت خورندگی آب را بهبود میبخشد. بنابراین آب هنگام عبور از محیطهای گوناگون مخصوصا محیطهای آهکی مقداری از کربناتها را در خود حل میکند که این کربناتها همراه یونهایی مثل کلسیم ، منیزیم و … باعث ایجاد سختی موقت میشود که با جوشاندن از بین میرود. البته یونهای منیزیم و کلسیم و سایر یونهای فلزی با سولفات و نیترات و کلرو ایجاد سختی دائم میکنند. سختی آب باعث رسوب کردن صابون در آب میشود (خاصیت کف کنندگی صابون را از بین میبرد).
اثرات زیانبخش ناخالصیهای آب در صنعت
آب در شیمی یکی از مهمترین حلالها میباشد و معمولا از آن به عنوان حلال عمومی نام میبرند و بنابراین کاربرد اساسی در صنعت دارد که برخی از کاربردهای مهم به این شرح میباشد:
به عنوان حلال
به عنوان ماده اولیه برای شرکت در واکنشهای شیمیایی تهیه محصول
به عنوان ماده واسطه برای خارج کردن مواد ناخواسته
به عنوان بستر یا محیط واکنش
وجود ناخالصیها در آب باعث ایجاد رسوب در دستگاههای حرارتی و دیگ بخار میشود که این عمل باعث کاهش عمر مفید دستگاه میگردد. بخاری که از آبهای ناخالص تولید میشود دارای کیفیت بسیار پایینی میباشد به عنوان مثال سیلیس همراه بخار خارج شده و در اثر سرد شدن روی پرههای توربین رسوب میکند. خوردگی بویلرها و تأسیسات حرارتی و لولهها ، اتلاف مواد شیمیایی و باقی گذاشتن لکه روی محصولات غذایی و نساجی از عوارض دیگر آبهای ناخالص میباشد.
بهترین آب برای استفاده در صنعت آب بدون یون است اما هزینه تولید آب بدون یون بسیار بالاست. بنابراین در اکثر آزمایشگاهها و واحدهای صنعتی از آب مقطر استفاده میکنند همچنین در مناطق کویری و خشک که منابع آب آشامیدنی محدود میباشد. از روش تقطیر آب دریا برای تولید آب آشامیدنی استفاده میشود.
روش تقطیر آب
تقطیر یک محصول و خالص سازی آن به فراریت اجزای آن محلول یعنی اختلاف نقاط جوش آنها بستگی دارد. آب طبیعی از دو جزء حلال (آب) و مواد حل شده (انواع نمکها) تشکیل شده است. آب جزء فرار میباشد. در اثر حرارت آب بخار میشود و نمکهای موجود در آن در ظرف تقطیر به صورت رسوب باقی میماند. اگر بخار آب حاصل را سرد کنیم بخار به مایع تبدیل شده و آب مقطر به دست میآید. با تکرار تقطیر میتوان آب مقطر با خواص بهتری را بدست آورد.
از آب مقطر به دست آمده در آزمایشگاههای شیمی بطور گسترده استفاده میشود همچنین آب مقطر استریل شده در تزریقات کاربرد فراوانی دارد. آب مقطر مانند آب آشامیدنی گوارا نمیباشد. زیرا مقداری از اکسیژن محلول و همچنین برخی از یونهایی که باعث ایجاد طعم خوب آب میشود را از دست داده است. در تاسیسات آب شیرین کن بعد از اینکه آب شور را تقطیر کرده و آب مقطر تولید میکنند طی فرآیندهایی که روی آب انجام میدهند طعم آن را بهبود بخشیده و برای نوشیدن مناسب میسازند.
برخی خواص آب مقطر
PH آب مقطر خنثی و در حدود 7 میباشد. رسانایی ویژه آن (عکس مقاومت) بسیار کم میباشد. زیرا رسانایی الکتریکی آب با انحلال نمکها در آن افزایش مییابد. دمای جوش آن پایینتر از آبهای طبیعی میباشد و به علت عدم وجود مواد محلول خاصیت خورندگی ندارد.
بهشت و احوال بهشتيان
در آخرت جایی را پروردگار عالم خلق فرموده و ذخیره ای برای كسانی كه با ایمان و تقوی از این جا بروند قرار داده است .در این مهمان خانه ها انواع پذیرایی و اقسام نعمت ها و لذت ها كه در خور بزرگی خداوند و وسعت عالم است تدارك فرموده به طوری كه دانستن حقیقت و تفصیل ان برای اهل این عالم محال است و به این مانند اطلاع یافتن بچه ای است كه در رحم است از بزرگی و اوضاع و گزارشات دنیاست و لذا در قرآن مجید مجملا می فرماید هیچ كس نداند چه نعمت های بزرگی كه چشم آن ها را روشن می كند برای ایشان ذخیره شده در برابر كردارهای نیك آن ها و نسبت به نعمت های بهشتی بیان كلی می فرماید:برای بهشتیان آن چه را كه بخواهند محیا است و نزد ما از آن چه كه بخواهند زیاد تر است. و نیز در جای دیگر می فرماید: بهشتیان در آن چه را بخواهند همیشگی خواهند بود.خلاصه جایی است كه در آن ناكامی و ناراحتی نیست اندوه و ضعف پیری و مرض، خستگی و كسالت در آن جا راه ندارد و سلامتی مطلق از هر حیث آنجا است و لذا نامش دارلسلام است.در اينجا به پاره اي از نعمتهاي بهشتي كه در قرآن مجيد است اشاره ميشود:
خوردني ها و آشاميدني هاي بهشتيان:
وَلَحْمِ طَيْرٍ مِّمَّا يَشْتَهُونَ گوشت مرغ از آنچه ميل داشته باشند در بهشت موجود است.
وَفَاكِهَةٍ مِّمَّا يَتَخَيَّرُونَ :و ميوه از هر نوعي كه اختيار كنند.
وَفَاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ لَّا مَقْطُوعَةٍ وَلَا مَمْنُوعَةٍ و ميوه كه هيچگاه تمام نميشود و از بهشتيان منع نمي گردد.
فِيهِمَا فَاكِهَةٌ وَنَخْلٌ وَرُمَّانٌ در بهشت ميوه و درخت خرما و انار است.
در بهشت است جويهايي از آب خالص كه دگرگوني ندارد و جويهايي كه از شير است كه مزه آن تغيير نكرده است و جويهايي از شراب ناب كه موجب لذت و فرح خورندگان است.زياد كننده هوش و پاك كننده است(سوره دهر آيه 22)و نيز جويهايي از عسل است خالص از جميع فضولات(سوره محمد آيه 18)
ونيز دز بهشت چشمه هاي متعددي است كه هر يك را خاصيت و حلاوتي است و به اسم مناسب آن ناميده مي شود.مانند چشمه هاي كافوريه زنجبيليه سلسبيل تسنيم و از همه مهمتر نهر كوثر است كه از زير عرش الهي جاري مي شود از شير سفيد تر و از عسل شيرين تر از كره نرمتر و سنگ ريزه اش زبرجد و ياقوت و مرجان استو گياهش زعفران و خاكش خوشبوتر از مشك مي باشد.
باسمِنْج
اطلاعات کلی
نام رسمی: باسمنج
کشور: ایران
استان: آذربایجان شرقی
شهرستان: تبریز
بخش: مرکزی
سال شهرشدن: ۱۳۳۶ خورشیدی
مردم
جمعیت ۱۰٬۷۳۶ نفر
زبانهای گفتاری: ترکی آذربایجانی
مذهب: شیعه
جغرافیای طبیعی
مساحت: ۲ کیلومتر مربع
ارتفاع از سطح دریا: ۱٬۷۹۱ متر
اطلاعات شهری
رهآورد: خیار، قالی
پیششماره تلفنی: ۰۴۱۲
باسمِنْج یکی از شهرهای استان آذربایجان شرقی است که در بخش مرکزی شهرستان تبریز واقع شدهاست. این شهر در ۱۰ کیلومتری جنوب شرق کلانشهر تبریز قرار گرفتهاست.
جمعیت شهر باسمنج، بر اساس سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۸۵ خورشیدی، ۱۰٬۷۳۶ نفر بودهاست، که از این جهت، بیست و یکمین شهر پرجمعیت استان آذربایجان شرقی محسوب میشود.
وجه تسمیه
از قرن هشتم بهبعد، واژهٔ باسمنج بهصورتهای «اوسبنج»، «وهوسفنج»، «فهوسفنج»، «اسفنج»، در بعضی متون دیده میشود.
تاریخ
سوبی نام کهن باسمنج
نگارنده قبلاً ناحیه سوبی (شادمان، پرسود) را صرفاً به جهت شباهت نام آن با صوفیان با این ناحیه مقابله نموده بودم ولی دقت بیشتر در مسیر لشکرکشی سارگون دوم آشوری از سمت شهرستان میانه به سوی تبریز و اسکو و اورارتو آن را همانا نواحی قصبه باسمنج (وهو سپنگهه، وهوسفنج، فهوسفنج، آسایشگاه خوب) و سعید آباد (سیداوا، ناحیه خوب و خجسته) مجاور آن نشان میدهد. در کتیبه های اورارتویی و آشوری در کرانهً شرقی دریاچه اورمیه از ناحیه ای به نام سوبی (به معنی لفظی ناحیه رفاه و خوشی، به عنوان سرزمین ماننائیان) یاد شده است که از طرف پادشاه اورارتو به ویژه برای پرورش اسب جهت سواران اورارتویی معین شده بود. خود نام ماننا هم در زبانهای سامی به همان مفهوم سرزمین رفاه و آسایش یعنی معادل و مترادف نامهای سوبی و میتانی است. از آنجاییکه در سمت شمال کوه سهند محل پرورش و نگهداری عمدهً اسبان دولتی از عهد باستان باید همین ناحیه پر چمنزار سعید آباد نزدیک باسمنج بوده باشد؛ که چمنزارهای آن زبانزد مردم آذربایجان است. لذا باید گفت همین نام کهن سوبی(مرکب سو= خوب، سود، بی=باشنده) است که به صور باسمنج (وهوسپنگ) و سیداوا بر روی نام این منطقه باقی مانده است. ایالت زرند (منطقه زرین و درخشان یا دریایی) که به همراه اوشکایا (اسکویه= دارای دژ بلند، واخرگان تاریخ طبری، در مجاورت ناحیه خورخور) ، آنیاشتیانا (منطقه کوچ نشینان، ایلخچی حالیه) اسم برده شده است، باید همان خسروشاه (به هیئت اوستایی خواثرو شی= جایگاه درخشان) در جوار جزیره شاهی در سمت ناحیه آذر شهر حالیه، دهخوارگان (=سمت گودی، خورخور) باشد. در این سمت از دژ کوچکی به نام قلعه دینگو (دارای دژ دیدبانی) نیز یاد شده است که با قصبه سردری (سرد رود) مطابقت دارد. در تاریخ ماد نام اوئیش دیش (تلخ آب، منطقه حوضه تلخه رود) به خطایی بارز به جای ناحیه مراغه (=مرغزار) قید شده است. ظاهراً در نزد خود ماننائیان شهرستان مراغه همان است که منابع آشوری از آن تحت نام ارسیانشی (محل سوار ه نظام) نام برده شده است. نام کهن خود تبریز در منابع آشوری مربوط به همان لشکرکشی سارگون دوم (سال714 پیش از میلاد) تحت دو دژ مضاعف تارویی (دژ کوچک) و تارماکیس (دژ بزرگ) اسم برده شده است. بهنوشتهٔ رشیدالدین فضلالله، در دورهٔ او، قریهٔ اوسبنج مشهور به«ترکدیه»، از دیههای ناحیهٔ مهرانرود شمرده میشد و حدودش متصل بهشارع خراسان و بهاراضی زرنق و شادباد علیا و شارع قریهٔ مردهناب و فتحآباد بود. در یکی از قبالههای مانده از ۹۸۷، از همنام آن، مزرعه یا ده «اُسفنج» در ناحیهٔ بروانان (در مسیر جادهٔ قدیمی (میانه-بستانآباد-تبریز) نام بردهشدهاست. در منابع تاریخی دورهٔ صفویه نیز نام فهوسفنج آمدهاست. بهنوشتهٔ اسکندرمنشی در ۹۸۹ هجری، سلطان محمد خوارزمشاه از سعیدآباد کوچ کرد و وارد فهوسفنج شد.
در زمان سلطان محمد خوارزمشاه، در جنگ میان قزلباشها و سپاهیان عثمانی، در کنار رود فهوسفنج، عثمانیها شکست خوردند و عقبنشینی کردند. شاه عباس یکم که در ۹۹۸، بر اثر صلح با عثمانی، قسمتهایی از آذربایجان و شیروان و بنادر دریای خزر و کردستان و لرستان، یعنی متصرفات عثمانیها در فاصلهٔ سالهای ۹۸۵ و ۹۹۸ را بهآن دولت واگذار کردهبود، در ۱۰۱۲، برای بازپس گرفتن آذربایجان از عثمانیها، پیش از ورود بهتبریز و پس از اقامت در کاروانسرای شبلی، وارد فهوسفنج شد. در ۱۰۲۷ هجری، قوای عثمانی بهسرداری «خلیل پاشا»، شهر تبریز و در پی آن، قریهٔ فهوسفنج را تسخیر نمودند.
در جنگهای ایران و روس در زمان فتحعلیشاه قاجار، قشون روس، پیش از معاهدهٔ ترکمانچای، باسمنج را تصرف کرند، ولی پس از مدتی عقب نشست. به نوشتهٔ اعتمادالسلطنه، در ۱۹ شوال ۱۲۶۴ هجری، ناصرالدین شاه قاجار با اردویی مرکب از ۱۰٬۰۰۰ نفر از شهر تبریز بیرون آمد و وارد باسمنج شد و در سفر بهاروپا (از راه میانه-ترکمانچای-باسمنج) وارد شهر تبریز شد.
بهنوشتهٔ «عبدالعلی ادیبالملک»، در دورهٔ ناصری، باسمنج یک حمام و دو مسجد و هفت خانوار رعیت و ده دکان داشت و مالیات دیوانی آن به ۱۶۰ تومان میرسید.باسمنج در جریان جنگهای انقلاب مشروطیت و لشکرکشی قوای دولتی بهآذربایجان، به لحاظ موضع سوقالجیشی، مدتی مقر حکمفرمایی عینالدوله بود و میان قوای ستارخان و قشون دولتی، بارها در آنجا زدوخورد روی داد. باسمنج بعدها مرکز بلوک مهرانرود شد و جادهٔ تبریز بهبستانآباد از وسط آن میگذشت.
مردم
در گذشته، کشاورزی و دامداری از کارهای پررونق و سودآور مردم این شهر محسوب میشد که در ۳۰ سال اخیر، به علت تأمین آب مشروب شهر تبریز از سفرههای زیرزمینی منطقهٔ باسمنج، این مشاغل رونق خود را از دست دادهاند. امروزه عدهٔ کثیری از اهالی این شهر، در کارخانجات صنعتی شهر تبریز فعال هستند و کارهای قدیمی از رونق افتادهاند.
گردشگری
به خاطر سرسبزی و وجود چشماندازهای زیبای طبیعی در کنارههای رودخانه مهرانرود، در محور باسمنج به روستای سفیدهخان و آبوهوای لطیف منطقه و همچنین نزدیک بودن این شهر به مرکز استان، در سالهای اخیر این منطقه از نظر گردشگری اهمیت خاصی پیدا کردهاست، به طوری که در چند سال گذشته ساخت و ساز ویلاها و سایر مکانهای تفریحی در کنارههای رودخانه مهرانرود چند برابر شدهاست. همچنین در روزهای تعطیل، این شهر پذیرای عدهٔ زیادی از اهالی شهر تبریز است.
توسعه شهر
به منظور اسکان سرریز جمعیت کلانشهر تبریز و تصمیم مسئولان امر برای احداث شهرکهای مسکونی از جمله شهرکهای شهرک آذران، شهرک خاوران و شهرک مهرانشهر در مابین حوزهٔ استحفاظی شهرداریهای تبریز و باسمنج، بر اهمیت این شهر افزوده شدهاست. چرا که با شروع ساختوساز در این ۳ شهرک، شهر باسمنج به مرکز استان آذربایجان شرقی متصل خواهد شد و بهعنوان منطقهٔ ۹ شهرداری تبریز شناخته خواهد شد. ولی بهدلیل برخی مشکلات، از جمله طرح تبدیل شهر باسمنج به مرکز بخش، مجوز ساختوساز در این شهرکهای ۳گانه از سوی مقامات استانی و کشوری صادر نمیشود.
رونق شهر
قبل از احداث جادهٔ جدید تبریز - تهران، راه تهران از داخل این شهر میگذشت که رونق خوبی هم به شهر داده بود. ولی پس از به راه افتادن جادهٔ جدید، شهر باسمنج از توسعه مطلوب بازماندهاست. ولی پیشبینی میشود با افتتاح آزادراه تبریز - زنجان - تهران که از حاشیهٔ جنوبی این شهر میگذرد، شهر باسمنج بار دیگر از رونق خوبی برخوردار شود.
محصولات
خیار باسمنج از نظر طعم و مزه بهترین خیار تولید کشور محسوب میشود که در گذشته قسمت عمدهٔ آن به خیارشور تبدیل میشد. ولی در سالهای اخیر به علت کاهش شدید تولید، بیشتر به صورت خیار سبز روانهٔ بازار مصرف میشود. «خیارشور باسمنج» و «پنیر لیقوان» از مهمترین محصولات تولیدی و تجاری این منطقه میباشد.
روستاها
آرپادرهسی
استیار
اسکندر
باغ یعقوب
بیرق
جانقور
چاوان
حاجعبدال
دیزجلیلیخانی
زرنق
سفیدهخوان
شادباد علیا
شادباد مشایخ
طویقون
فتحآباد
کرکج
کلوکدرق
کندرود
گوار
لیقوان
ملککیان
نعمتآباد
هروی
كولر آبي
دیدکلی
از آنجایی کولرهای آبی در پشت بام نصب میشوند، باید از نظر استحکام در محلی گذاشته شوند که در سقف ایجاد لرزش و صدا ننمایند. مثلا آنها را نباید روی ستونها یا نزدیک دیوارها قرار داد. محل قرار گرفتن کانالهای کولر باید از قبل پیش بینی شده باشد، که در روی پشت بام ورودی کانال از طریق اطاقک سیمانی توسط برزنت به کولر متصل گردد. در قسمت زیر کولر معمولا یک قاب فلزی چهار پایه به ارتفاع حدود 30 سانتیمتر قرار داده میشود.
در زیر پایههای این قاب باید چهار صفحه فلزی مربعی به اظلاع 10 سانتیمتر محکم جوش داده شود، تا از فرو رفتن در آسفالت پشت بام جلوگیری به عمل آید. یکی دیگر از نکاتی که در موقع نصب کولر لازم است به آن توجه شود، این است که تا حد امکان از لولههای دودکش و لوله چاه فاضلاب دور باشد. این نوع کولر آبی نسبت به حجم هوادهی در واحدهای حجمی 2000 ، 3000 ، 3500 ، 40000 ، 4500 ، 5000 ، 6000 ، 7000 و 12000 ساخته میشوند. این اعداد بر حسب فوت مکعب در دقیقه (CFM) مقدار هوا دهی را تعیین میکنند.
ساختمان موتور کولر آبی
این نوع موتورها از نوع قفسی (قفس سنجابی) با راه انداز خازنی یا مقاومتی دو دور میباشند، که در قدرتهای مختلف 0.25 ، 0.5 و 0.75 اسب بخار و بالاتر نسبت به حجم هوادهی کولر انتخاب میشوند. این نوع موتورها به دلیل نداشتن کلکتور (روتور سیم پیچی شده) با صدای بسیار کم ، حجم ، قیمت کمتر و عمر طولانیتر مورد استفاده قرار میگیرند. موتور کولر دارای دو دور حدود 1000 و 1500 دور در دقیقه است، که به نام دور کند و دور تند معروف است. ساختمان این موتورها بر اساس سه مشخصه سیم پیچ که راه انداز دورکند و دورتند هستند، ساخته میشوند.
در روی بدنه موتور کولر قسمت الکتریکی کلید گریز از مرکز وجود دارد که سرهای خروجی سیم پیچها و کابل ورودی برق به آن متصل میشود. روی قسمت کائوچویی این کلید لغات (COM) مشترک (HI) تند (LO) کند دیده میشود. جریانی که موتور در دورهای تند و کند میکشد، حدود یک اسب بخار و (4.2 آمپر) است. برای کولرهای با حجم هوا دهی زیاد از موتورهای سه فاز با یک دور (1500 دور در دقیقه) استفاده میشود. ساختمان کولر آبی از بخشهای مختلفی تشکیل شدهاند که آنها را بررسی میکنیم.
استاتور (قسمت ساکن موتور)
استاتور از سه قسمت اصلی تشکیل شده است.
بدنه (طوقه)
این قسمت استاتور از ورقهای فولادی ساخته شده و توسط دستگاه درز جوش به صورت استوانهای کامل در آمده است. قبل از جوش بدنه سوراخهایی توسط پرس جهت تهویه روی آن تعبیه میگردد. قبل از اینکه هسته و سیمبندی در آن قرار گیرد، روی آن آزمایشهایی انجام میگیرد. بدنه ابتدا فسفاته ، سپس لعابکاری و سرانجام رنگ میشود. موقعی که استاتور روی پایهاش قرار میگیرد، حتما قسمت بیرون منفذ آن باید به سمت بالا باشد تا در مقابل ریزش آب و غیره محافظت گردد.
هسته
هسته الکتروموتور از ورقهای دینامو (فولاد سیلیسدار) که روی آن شیارهای مخصوص و متفاوت تعبیه گردیده ، تشکیل شده است. قطر داخلی هسته 8.9 سانتیمتر و طول یا ضخامت محوری هسته برای موتورهای 3/1 اسب بخار ، 4.3 سانتیمتر و برای موتورهای 2/1 و 4/3 اسب بخار 5.4 سانتیمتر است.
رتور
رتور نیز از ورقهای دینامو (فولاد سیلیسدار) تشکیل شده است. در روی ورقها شیارهایی تعبیه شده است که آلومینیم مذاب درآن تزریق میشود. آلومینیم مذاب پرههای خنککننده دو سر رینگ را که میلههای روتور را اتصال کوتاه میکند، نگه میدارد. جهت سبک شدن روتور و تهویه بهتر آن در روی هسته در قسمت مرکزی سوراخهایی تعبیه میشود.
درپوش و بوشها
درپوشهای انتهایی ، قسمتی از موتور را تشکیل میدهند، که در مرکز آنها بوشهای نگهدارنده محور رتور تعبیه شده است. جنس بوشها از استیل و قسمت داخلی آنها از برنز میباشد تا در مقابل بارهای سنگین و سبک از استحکام کافی برخوردار باشند. روی بوشها منفذی تعبیه گردیده که در داخل آن نمد مخصوص آغشته به روغن قرار میگیرد.
کلید گریز از مرکز (صفحه اتصالات)
این کلید روی درپوش عقب الکتروموتور قرار دارد و چهارسر توسط فیشها از زیر به آن اتصال دارد. در قسمت رویی یا بیرونی کلید ، یک سیم مخصوص دور زیاد که به فیشی با علامت HI که مخفف HIGH ، سیم دور کم به فیشی که به علامت LO که مخفف LOW و سیم برق مشترک به فیش با علامت COM که مخفف (COMON) است، متصل میشوند.
توربین (بادبزن)
قسمت اصلی کولر که هوای داخل اطاقک را به داخل کانال میدمد، توربین یا بادبزن نامیده میشود. توربین از طریق یک فلکه (پولی) بزرگ با یک تسمه به فلکه موتور متصل میگردد. توربین از تعدادی پره که با شکل و زاویه خاصی حول یک استوانه قرار دارند، تشکیل شده است.
پولی یا فلکه
پولی از آلومینیم خشک تهیه شده و انتقال قدرت از الکتروموتور به فن یا پروانه از طریق آنها انجام میگیرد. پولی کوچک روی محور موتور و پولی بزرگ روی محور پروانه نصب میشود. طرز قرار گرفتن آنها طوری است که هر دو آنها دقیقا روی یک صفحه فرضی قرار میگیرند. در غیر این صورت باعث خوردگی تسمه میشوند. روی مرکز هریک از پولیها یک پیچ مغزی قرار دارد که باید توسط آچار آلن روی سطح صاف محورها تنظیم و سپس محکم شود. در غیر اینصورت پس ازمدتی به صورت هرزگرد حرکت میکنند.
یاتاقان
یاتاقان یا بستر قسمتی است که یک سر محور فن در داخل آنها قرار میگیرد. ساختمان یاتاقان طوری است که نیروی وزن ناشی ا زمحور و فن و اصطکاک را به بدنه منتقل میسازد، و چون باید حداقل اصطکاک و ساییدگی را داشته باشد، لازم است ماهانه یک بار روغنکاری شوند. بهترین یاتاقانها نوع گرافیتی و بلبرینگی هستند.
واترپمپ (پمپ آب)
واتر پمپ یا پمپ آب کولر مانند همه پمپها از دو قسمت الکتریکی (موتور) و یک قسمت مکانیکی (پمپ) تشکیل میشود.
قسمت الکتریکی
استاتور : قسمت استاتور از دو بوبین یا بالشتک تشکیل شده است، که روی هسته در داخل شیارها قرار گرفتهاند.
روتور :
هسته روتور ، واترپمپ را از ورقهای آهن سیلیسدار تهیه و شیارهایی به منظور قرار گرفتن میله یا هادیها روی روتور ، روی آن ایجاد میکنند. این شیارها به منظور افزایش گشتاور واتر پمپ انتخاب می شوند. در داخل آنها مواد مذاب تزریق میکنند. بطوری که یک قفسه آلومینیومی تشکیل میشود.
درپوش ها :درپوشها محل قرار گرفتن یاتاقانها و نگهداری دو سر محور موتور میباشند، و در نگهداری روتور نقش مهمی ایفا میکنند.
قسمت مکانیکی
واتر پمپ(پمپ آب) :
قسمتی از مجموعه موتور کولر که به شکل پرههای منظم در قسمت انتهایی (پایینی) محور قرار دارد، واتر پمپ نامیده میشود، و عمل پمپاژ آب را به بدنه کولر انجام میدهد. قسمتهای مختلف پمپ عبارتند از :
پایه اصلی پمپ که در داخل آب قرار میگیرد.
پروانه چهار یا سه پره که نقش توربین را داشته و آب را پمپاژ میکند.
کفی یا پایه پمپ که در زیر پایه نصب میگردد و نقش آببندی پمپ را دارد.
چپقی پایه پمپ ، محل قرار گرفتن شیلنگ ، که آب را به سه راهی منتقل میکند.
کلاهک پمپ ، قسمت فوقانی الکتروپمپ ، که به صورت چتری بالای الکتروپمپ قرار میگیرد تا از ورود آب به داخل آن جلوگیری کند.
بدنه کولر (اطاقک هوا)
اطاقک هوا از یک مکعب تشکیل شده است که دارای کف سقف و یک بدنه ثابت میباشد. سه دیوار دیگری که پوشالها در آن جای داده میشوند. معمولا متحرک هستند، و میتوان آنها را از اطاقک جدا ساخت. در مواقع تعویض پوشالها و یا سرویس کولر این کار ضروری است. قسمت دیوار ثابت از طریق یک دریچه لبهدار با یک قطعه برزنت به کانال اصلی متصل میگردد. بدین ترتیب از انتقال ضربه و لرزش کولر به کانال جلوگیری میشود.
شناور (فلوتر)
شناور وسیلهای است که برای تنظیم مقدار و ارتفاع آب داخل مخزن کولر یا هر مخزن دیگری بکار میرود، و از سرریز شدن آب جلوگیری میکند. این دستگاه که قابل تنظیم نیز هست، از یک شیر فشاری که توسط یک بازو به یک کره پلاستیکی توخالی متصل است تشکیل میشود.
جعبه اتصال الکتریکی
جعبه اتصال که از مواد عایق ساخته شده است، به بدنه ثابت کولر در داخل آن متصل میباشد. طوری که روی آن سرپیچهای اتصال ، همراه با حروف و در بعضی موارد با نقشه اتصال دیده میشود. این جعبه دارای یک درپوش محافظ است.
خازن راهانداز موتور کولر
این خازن (که با سیم پیچ راهانداز موتور بطور سری قرار گرفته است) هنگام راه اندازی موتور در مدار قرار میگیرد، و با ایجاد اختلاف کار بین جریان ولتاژ باعث حرکت موتور شده و سپس توسط کلید گریز از مرکز از مدار موتور خارج میشود. پس از خاموش شدن کولر مجددا کلید گریز از مرکز خازن را برای استارت بعدی در مسیر جریان از میدهد.
آب
آب مایه حیات است و در سطح زمین به وفور یافت میشود.
آب در سه حالت جامد، یخ، مایع و بخار که نامرئی است.
ابرها شامل قطرات آب معلق در هوا و بخار آب اشباع است.
آب مایه حیات و فراوانترین مادهٔ مرکب بر روی سطح کره زمین و بستر اولیه حیات به شکلی که امروزه میشناسیم. بیش از ۷۵٪ جرم یک انسان از آب تشکیل شدهاست و نیز بیش از ۷۰٪ سطح کره زمین را آب پوشاندهاست (نزدیک به ۳۶۰ میلیون از ۵۱۰ میلیون کیلومتر مربع) با وجود این حجم عظیم آب تنها دو درصد از آبهای کره زمین شیرین و قابل شرب است و باقی آن به علت محلول بودن انواع نمکها خصوصا نمک طعام غیر قابل استفادهاست. از همین دو درصد آب شیرین بیش از ۹۰ درصد به صورت منجمد در دو قطب زمین و دور از دسترس بشر واقع شدهاست.
نامگذاری آب
در فیزیک بر اساس حالت ماده آب معمولا به این نام ها خوانده میشود:
جامد؛ یخ
مایع؛ آب
گاز؛ بخار آب
در علم هواشناسی حالت های مختلف آب بر اساس نوع بارش یا معلق بودن آن در جو طبقه بندی میشود:
باران
تگرگ
برف
رگبار
مه
ابر
شبنم
در علم محیط زیست:
آب آشامیدنی
فاضلاب یا پساب
رواناب
آب جاری
بر اساس منبعی که آب در آن قرار دارد و یا از آن بدست میآید:
آب زیرزمینی
آب معدنی
آب سطحی
آب دریا
بر اساس نوع مصرف:
آب آشامیدنی (یا آب شیر یا آب شرب)
آب معدنی
آب خالص
بر اساس کیفیت فیزیکی :
آب سخت
آب شیرین
بر اساس مشخصات شیمیایی :
آب سنگین
بر اساس مسایل مذهبی:
آب کر - اسلام
آب مقدس – مسیحیت
ویژگیهای فیزیکی و شیمیایی
مولکول
فرمول شیمیایی آب، H۲O است؛ مولکول آب از دو اتم هیدروژن و یک اتم اکسیژن تشکیل شده است که با پیوندهای کووالانس به هم متصل شدهاند. اتمهای هیدروژن دارای بار مثبت هستند و با زاویه نزدیک به 105 درجه در اطراف اتم اکسیژن قرار گرفتهاند که این موضوع باعث قطبی شدن پیوندهای مولکول آب شده است.[۱] جرم مولی آب برابر ۱۸ گرم بر مول میباشد.
خواص فیزیکی
آب مادهای است بیبو، بیرنگ و بیطعم. آب خواص ویژهای دارد که آن را از دیگر مایعات متمایز کرده است. از این خواص ویژه میتوان به ظرفیت گرمایی بالا، افزایش غیرعادی حجم به هنگام انجماد، کشش سطحی بالا، گرانروی بسیار پایین و بالا بودن گرمای نهان تغییر فاز اشاره نمود. دلیل بسیاری از این خاصیتها وجود پیوند هیدروژنی در میان مولکول های آب است. [۳] چگالی آب در دمای ۲۵ درجه سانتیگراد و فشار ۱ اتمسفر برابر ۰.۹۹۸ گرم بر سانتمیتر مکعب است. آب در فشار ۱ اتمسفر در دمای ۱۰۰ درجه سانتیگراد میجوشد و در دمای صفر درجه سانتیگراد منجمد میشود.[۱]
همچنین آب در ۴ درجه سانتی گراد بیشترین چگالی یعنی ۱ گرم بر سانتیمتر مکعب را دارد، که این مسأله از لحاظ علمی بسیار جالب است و یک استثنا بشمار میآید.
منابع آب در کره زمین
اگر کسی از فضا به زمین نگاه کند، آن را یک سیاره آبی رنگ و پر از آب خواهد دید. حجم کل آبهای موجود در کره زمین، رقمی در حدود ۱٬۳۶۰ میلیون کیلومتر مکعب تخمین زده شدهاست. این حجم با توجه به چرخهٔ آب به طور دایم در بین منابع مختلف در حال جابهجایی است. [۴]
مهمترين منابع آب در کره زمین عبارتند از [۵]:
آبهای زیرزمینی (چاه، چشمه و قنات)
آبهای جوی (باران و برف)
آبهای سطحی (رودخانه، دریاچه، دریا و اقیانوس)
همچنین بخشی از آب موجود در کره زمین بهصورت بخار در اتمسفر و بخش دیگری نیز بهصورت جامد در یخچالهای طبیعی وجود دارد.
حجم تقریبی میزان آب ذخیره شده در این منابع به این شرح است [۴]:
اقیانوسها: حدود ۱٬۳۲۰ میلیون کیلومتر مکعب (۹۷٫۲٪)
یخچالهای طبیعی: حدود ۲۵ میلیون کیلومتر مکعب (۱٫۸٪)
سفرههای زیرزمینی: ۱۳ میلیون کیلومتر مکعب (۰٫۹٪)
آبهای شیرین موجود در در دریاها، دریاچهها و رودها: ۲۵۰ هزار کیلومتر مکعب (۰٫۰۲٪)
بخار آب در هواکره حدود ۱۳ هزار کیلومتر مکعب (۰٫10٪)
استفاده از آب
میانگین جهانی توزیع میزان استفادهٔ آب در بخشهای مختلف در سال ۲۰۰۳ به صورت زیر بود [۶]:
کشاورزی: حدود ۶۹٪
صنعت: حدود ۲۳٪
مصارف خانگی: حدود ۸٪
بخش کشاورزی به دلیل آبیاری محصولات میزان زیادی آب مورد استفاده قرار میدهد. از سال ۱۹۶۰ میانگین جهانی میزان برداشت آب از منابع به منظور آبیاری زمینها ۶۰٪ افزایش یافته است و این در حالی است که بین ۲۰٪ تا ۳۰٪ [۷] آن تبخیر یا جاری میشود و به هدر میرود . میزان برداشت آب در کشورهای درحال توسعه به علت نداشتن ابزار مناسب دوبرابر کشورهای توسعهیافته برای هر هکتار است، درحالی که میزان محصولات کشاورزی آنها یکسوم میباشد. بهعلاوه، در اکثر نقاط خشک و نیمهخشک، به علت کمبود بارشهای جوی، ۹۰٪ آب مورد نیاز برای آبیاری زمینها از آب شیرین تأمین میگردد، درحالی که کشورهای توسعهیافته این رقم را به ۴۰٪ رساندهاند.[۸][طبق کدام آمار و در چه سالی]
توزیع میزان استفادهٔ آب بهمنظور مصارف خانگی نیز در نواحی گوناگون مختلف میباشد. به طور مثال و طبق آمار منتشر شده توسط برنامه عمران سازمان ملل متحد در سال ۲۰۰۶، میانگین میزان آب مصرفی در ایالات متحده حدود ۵۷۵ لیتر و در اروپا بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ لیتر در روز برای هر شخص میباشد، درحالی که در کشور موزامبیک این رقم حدود ۱۰ لیتر میباشد.
کمبود آب
اگر چه حجم کلی آبهای موجود بر روی زمین نسبتا زیاد مینماید اما متجاوز از ۹۷٪ این آبها در دریاها و اقیانوسها متمرکز هستند و حدود ۲٪ نیز به صورت یخ و یخچالها در مناطق قطبی تجمع یافتهاست. از یک درصد آب باقی مانده نیز بخش زیادی در اعماق زمین بوده که استخراج آن مشکل و از دسترس انسان به دور است.[۱۰]
بهعلاوه، منابع آب شیرین در سطح زمین بهطور یکنواخت توزیع نشدهاند. درحال حاضر، ۹ کشور ۶۰٪ کل منابع آب شیرین را به خود اختصاص میدهند: کانادا، چین، کلمبیا، پرو، برزیل، روسیه، ایالات متحده آمریکا، اندونزی و هند.
در مقابل حدود ۸۰ کشور با کمبود آب مواجهاند که برخی از آنها تقریباً به هیچ منبع آب شیرین قابل توجهی دسترسی ندارند: کویت، بحرین، مالت، امارات متحده عربی، سنگاپور، اردن و لیبی.
با توجه به افزایش روزافزون جمعیت، توسعهٔ صنایع و افزایش آلودگی منابع آب شیرین، دسترسی به آب کافی و مناسب در برخی از کشورها به یک بحران جدی تبدیل شده است.[۸]
آلودگی آبهای رودخانهٔ تیته در برزیل. در بسیاری از کشورها، علارغم وجود منابع کافی آب شیرین، تأمین آب آشامیدنی سالم با مشکل روبهرو است.
طبق آمار برنامه عمران سازمان ملل متحد در سال ۲۰۰۶:
۱٫۱ میلیارد نفر به آب آشامیدنی دسترسی ندارند.[۱۱]
۲٫۶ میلیارد نفر به آب کافی برای بهداشت دسترسی ندارند.[۱۱]
۷۰۰ میلیون نفر در ۴۳ کشور با مشکل کمبود پیوستهٔ آب مواجه هستند.[۱۲]
۱٫۸ میلیون کودک زیر ۵ سال هر روز از ابتلا به اسهال به علت آشامیدن آب ناسالم میمیرند.
انرژي موج
مقدمه
امواج در اقیانوس باز بر اثر عمل باد روی سطح اقیانوس تولید میشوند. کل انرژی موج توزیع شده در زمین در حدود 2.5x106 Mw تخمین زده میشود که در حدود انرژی کلی توزیعی جزر و مد است. انرژی موج منبع تجدید شونده است (انرژی برگشت پذیر) و معمولا نسبت به انرژی باد بیشتر قابل تولید است. انرژیی که از امواج استخراج میشود، دوباره به سرعت توسط برهمکنش با دو سطح اقیانوس پر میشود.
روشهای استفاده از انرژی امواج
برای استفاده از انرژی امواج از سه طرح از انرژی آن بهره برداری میشود:
استفاده از استوانه های شناور
استوانهها را طوری میسازند که بیشترین وزن آنها در ته باشد و در قسمت پائین یک دریچه دارند. وقتی امواج میآید فشار آب دریچه (2) بسته میشود و هوای متوسط دریچه (1) تخلیه میشود، دریچه (3) نیز بسته است و هوا از طریق دریچه (4) خارج شده و موجب چرخش پرهها میگردد. وقتی موج پایین میرود، یک حالت مکش ایجاد میشود. لذا دریچه (1و2) بسته شده دریچه (3و4) باز میشود و هوا ضمن ورود به استوانه موجب چرخش پرهها میگردد. چرخش پرهها باعث چرخش توربینها و ژنراتورها برای تولید الکتریسته استفاده میشود.
استفاده از بادامکهای شناور
وقتی موج میآید بادامکها را میچرخاند و این حرکت چرخشی را به ژنراتور وصل میکنند. در واقع تعداد زیادی از این بادامکها را توسط میلهای بهم وصل میکنند و مجموعه را در نزدیکی ساحل روی امواج میگذارند، این سیستمها برای امواج سنگین کاربرد دارد.
استفاده از جزایر طبلک
سیستم طبلکی: چیزی شبیه تیوپ اتومبیل میباشد که دیوارههای آن قابل ارتجاع میباشد. قسمتهای داخلی تقسیم بندی ، توربین جاگذاری کردهاند. این سیستم را بصورت شناور روی آب میاندازند و موج به آنها ضربه وارد میکند. این ضربه به بدنه تیوپ وارد میشود و موجب فرو رفتگی آن میشود. فرو رفتگی باعث فشرده شدن هوای داخل آن شده ، در نتیجه هوای فشرده از یک محفظه وارد محفظه دیگر میشود و باعث چرخش توربینها میگردد.
وضعیت سیاسی تایوان
وضعیت سیاسی تایوان به درستی مشخص نیست. این جزیره از ۱۶۸۳ بخشی از امپراتوری چین بود. در ۱۸۹۵ (میلادی) پس از پایان جنگ چین و ژاپن به ژاپن واگذار شد. جمهوری چین از هنگام تأسیس خود در سال ۱۹۱۲ تایوان را بخشی از کشور چین میدانست و قرارداد الحاق تایوان را به استناد شرایط نابرابر بی اعتبار میدانست. با پایان جنگ جهانی دوم این جزیره از ژاپن بازپس گرفته شد و بخشی از جمهوری چین شد. در سال ۱۹۴۹ چیانگ کایشک رئیس جمهور چین با درگرفتن انقلاب کمونیستی در این کشور به تایوان گریخت و دولت تایوان از آن هنگام تاکنون اداره این سرزمین را برعهده دارد.
در مورد آینده سیاسی تایوان سه نظر اصلی وجود دارد؛ حکومت تایوان با نام جمهوری چین و دولت قانونی این کشور شناخته شود یا تایوان مجددا به سرزمین اصلی چین بپیوندد و بخشی از جمهوری خلق چین شود و یا به عنوان یک کشور مستقل اعلام موجودیت کند.
روابط دیپلماتیک
مجوز ورود هموطن تایوانی؛ مجوزی که اهالی تایوان با آن میتوانند وارد سرزمین اصلی چین شوند. مقامات چینی گذرنامه جمهوری چین را به رسمیت نمیشناسند.
پس از اعطای کرسی نمایندگی چین در سازمان ملل به جمهوری خلق چین، اکثر کشورهای جهان این حکومت را به عنوان تنها دولت رسمی چین به رسمیت شناختند و روابط دیپلماتیک خود را با جمهوری چین قطع کردند به طوری که در سال ۲۰۰۸ تنها ۲۳ کشور (که به جز واتیکان بقیه از کشورهای کوچک آفریقا، اقیانوسیه و آمریکای جنوبی هستند) با جمهوری چین روابط دیپلماتیک دارند. هر چند روابط غیر رسمی تایوان با اکثر کشورهای دنیا برقرار است.
موضع رسمی
جمهوری چین هماکنون علاوه بر جزیره تایوان بر پنگو، کینمن، ماتسو و تعدادی دیگر از جزایر کوچک دریای زرد اعمال حاکمیت میکند و خود را حکومت قانونی سرزمین اصلی چین، مغولستان بیرونی (جمهوری مغولستان)، تووا (جمهوری تووا در فدراسیون روسیه) و مناطقی از قزاقستان و میانمار که حاکمیت آنها از سوی جمهوری خلق چین به رسمیت شناخته شده است، میداند. هر چند از ابتدای دهه ۱۹۹۰ ادعاهای این دولت نسبت به سرزمین اصلی چین کمتر مطرح میشود اما این دولت هرگز موضع رسمی خود را در این خصوص تغییر نداده است.
بارالها!
در پیشگاه تو ایستادهام،
و دستهایم را به سوى تو بلند كردهام،
آگاهم كه در بندگىات كوتاهى نموده و در فرمانبرىات سستى كردهام،
اگر راه حیا را مىپیمودم از خواستن و دعا كردن مىترسیدم ...
ولى … پروردگارم!
آن گاه كه شنیدم گناهكاران را به درگاهت فرا مىخوانى،
و آنان را به بخشش نیكو و ثواب وعده مىدهى،
براى پیروى ندایت آمدم،
و به مهربانىهاى مهربانترین مهربانان پناه آوردم.
و به وسیله پیامبرت كه او را بر اهل طاعتت برترى داده، و اجابت و شفاعت را به او بخشیدى،
و به وسیله برترین زن،
و به فرزندانش، كه پیشوایان و جانشینان اویند،
و به تمامى فرشتگانى كه به وسیله اینان به تو روى مىكنند، و در شفاعت نزد تو، آنان را كه خاصان درگاه تواند، وسیله قرار مىدهند، به تو روى مىآورم.
پس بر ایشان درود فرست،
و مرا از دلهره ملاقاتت در امان دار،
و مرا از خاصّان و دوستانت قرار ده،
پیشاپیش، خواسته و سخنم را آنچه سبب ملاقات و دیدن تو مىشود قرار دادم
اگر با این همه، خواستهام را رد كنى، امیدهایم به تو به یأس مبدّل مىگردد،
همچون مالكى كه از بنده خود گناهانى دیده و او را از درگاهش رانده،
و آقایى كه از بندهاش عیوبى دیده و از جوابش سر باز مىزند .
واى بر من اگر رحمت گستردهات مرا فرانگیرد،
اگر مرا از درگاهت برانى، پس به درگاه چه كسى روى كنم؟
اما... اگر براى دعایم درهاى قبول را گشوده، و مرا از رساندن به آرزوهایم شادمان گردانى، چونان مالكى هستى كه لطف و بخششى را آغاز كرده، و دوست دارد آن را به انجام رساند، و مولایى را مانى كه لغزش بندهاش را نادیده انگاشته و به او رحم كرده است.
در این حالت نمىدانم كدام نعمتت را شكر گزارم؟
آیا آن هنگام كه به فضل و بخششت از من خشنود شده، و گذشتههایم را بر من مىبخشایى؟
یا آن گاه كه با آغاز كردن كرم و احسان بر عفو و بخششت مىافزایى؟
پروردگارا!
خواستهام در این جایگاه، یعنى جایگاه بنده فقیر ناامید، آن است كه:
گناهان گذشتهام را بیامرزى،
و در باقیمانده عمرم مرا از گناه بازدارى،
و پدر و مادرم را كه دور از خانه و خانواده و غریبانه در زیر خاكها خفتهاند، ببخشى .
تنهایىشان را با انوار احسانت از بین ببر،
و وحشتشان را با نشانههاى بخششت به انس بدل كن،
و به نیكوكارشان دم به دم نعمت و شادمانى بخش،
و به گناهكارشان مغفرت و رحمت عطا كن،
تا به لطف و مرحمتت از خطرات قیامت در امان باشند،
به رحمتت در بهشت ساكنشان گردان،
و بین من و آنان در آن نعمت گسترده شناسایى برقرار كن،
تا مشمول شادمانى گذشته و آینده شویم.
آقایم!
اگر در كارهایم چیزى سراغ دارى كه مقامشان را بالا مىبرد و بر اكرامشان مىافزاید، آن را در نامه اعمالشان قرار ده،
و مرا در رحمت با آنان شریك كن،
و آنان را مشمول رحمتت بگردان، همچنان كه مرا در كودكى تربیت كردند.
خانواده و زندگي اجتماعي افراد
نوجوانان و جوانان قشر عظيمي از جمعيت هر كشور خصوصاً جامعه ما را تشكيل ميدهند. آنان سرمايههاي ارزشمند جامعه و اميدهاي درخشان مملكت تلقي ميشوند و عامل بسيار مهمي در رشد و توسعه اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي كشور به شمار ميروند و از ايشان انتظار ميرود كه در آيندهاي نه چندان دور مسئوليت عظيم و سنگين اداره چرخهاي مملكت خود را عهدهدار گردند.
آيين مقدس اسلام عنايت خاصي به نسل جوان داشته و آنان رااز جنبههاي مادي، معنوي، اخلاقي، اجتماعي، رواني و تربيتي تحت مراقبت قرار داده است. اولياءگرامي اسلام نوجواني و جواني را در رديف بزرگترين نعمتهاي الهي در زندگي بشر شناخته و به انحاء مختلف به آن توجه نمودهاند. براي نمونه پيامبر گرامي اسلام (ص) ميفرمايند : در قيامت هيچ بندهاي قدم از قدم برنميدارد مگر آنكه به اين پرسشها پاسخ دهد: اول آنكه عمرش را در چه كاري سپري كرده و دوم آنكه جوانيش را در چه راهي صرف كرده است. حضرت علي (ع) ميفرمايند : دو چيز است كه قدر و قيمتشان شناخته نيست مگر آنكه از دست بروند، يكي جواني و ديگري تندرستي.
در اسلام همچنين از نوجواني و جوني به عنوان منزل قوت و نيرومندي ايام زندگي ياد شده است كه بين ضعف ايام كودكي و ناتواني دورة پيري قرار گرفته است. همانطور كه فلسفي نوشته است، ايام جوان يدوران قوت و قدرت است؛ دوران نشاظ و شادماني و اميد است ؛ دوران شور و التهاب است؛ دوران كار و تلاش است؛ مزارع سرسبز با نيروي نسل جوان آباد است؛ معادن با سعي و كوشش نسل جوان استخراج ميشود؛ عمران و آباديها مديو همت نسل جوان است و سرانجام دفاع از مرزها و حقظ استقلال و امنيت كشور به عهده نسل جوان است.
رسيدن به بلوغ جنسي، جسمي ، عقلي ، رواني و عاطفي و اجتماعي كه جوان را در برآوردن نقشهاي فوق ياري بخشد مستلزم گذر موفق از مراحل كودكي و نوجواني است و بدون شك خانواده نقش مؤثري را در اين زمينه ايفا ميكند.
خانواده اولين نماينده جامعه است كه كودك سالها ياوليه عمر خودرا در آن ميگذراند و وظيفه دارد كه نوزاد وابسته، فاقد فرهنگ و لذت جو را به موجودي خودياور، با فرهنگ و مسئوليت پذير بار آورد. در اين روند كه اجتماعي شدن نام دارد والدين نه تنها در برابر كودك بلكه در برابر جامعهاي كه او بايد با آن سازش يابد مسئوليت و در صورتي كه نتوانند كودك خود را د رجريان رش با ملاكهاي معيني كه هنجار اجتماعي ناميده ميشود، تطبيق دهند و رهنمودهاي عقلي،اجتماعي و اخلاقي را در وي مستقر سازند در انجام وظيفه خود قصور نمودهاند.
والدين به عنوان اولين مربي و معلم كودك، در تربيت و چگونگي رفتارهاي وي مهمترين نقش را ايفا ميكنند و بيتوجهي و اهمال در اين امر عواقب وخيمي را در زندگي كودك به وجود ميآورد. رفتار كودك عكسالعملي به عوامل محيطي و خصوصاً به عملكرد والدينش ميباشد. چنانچه رفتار والدين با كودك براساس صداقت، دوستي، احترام و پذيرش باشد، كودك احساس امنيت و آرامش ميكند و از ابتلا به بسياري نابسامانيها محفوظ ميماند. از سوي ديگر، انتقادهاي بيجا و بيمورد و روابط خانوادگي گسسته و نابسامان كودك را مضطرب و آزرده خاطرميسازد و موجبات ابتلاء وي به بسياري از مشكلات رفتاري را فراهم ميآورد.
بنا به گفته ستيرپدران مادران معلميني هستند كه در مشكلترين مدرسه دنيا براي آدمسازي خدمت ميكنند. مدرسهاي كه مدير، معلم ومستخدم آن خودشان هستند، و تعطيلات ،ارتقاءمقام و حقوق ندارد. مدرسهاي 24 ساعته و 365 روزه كه حداقل 18 سال براي هر فرد خدمت ميكند. علاوه بر اين مدرسهاي با دو رييس كه با وجود آن مشكلات بسياري پيش ميآيد. اين سخترين، پراضطرابترين و پرزحمتترين كار است و احتياج به حد اعلاي حوصله، گذشت، خوشاخلاقي، كارداني، علاقه، آگاهي و دانش دارد.
خانواده اولين مدرسه كودك است كه طفل نگرش نسبت به خود، زندگي و مردم در آن ميآموزد.
حضرت علي (ع) ميفرمايد : لا ميراث كألادب هيچ ارثي براي فرزند بهتر از ادب و تربيت نيست و يا ما نحل والداً نحلاً افضل من ادب حسن. بخشش و تفضيل هيچ پدري به فرزندش بهتر از عطيه ادب و تربيت پسنديده نيست.
اهميت تأثير خانواده بر رفتار فرد به قدري است كه همه نظريهپردازان توجه خود را به آن معطوف نمودهاند. ديدگاه بيولوژيكي ـ فيزيولوژيكي به شاهت فرزند به والدين به لحاظ زيستي توجه دارد و تربيت وي در محيط خانواده را باعث شباهت مضاعف ميداند. نظريه روان پويايي به تأثير قاطع والدين و محيط خانوادگي در پنج سال اول رشد در شكلگيري شخصيت فرد اشاره دارد. نظريه يادگيري رفتاري ـ اجتماعي كه همه رفتارهاي آدمي را به يادگيري نسبت ميدهد نيز به محيط خانواده توجه زيادي دارد. نظريه يادگيري اجتماعي يا مشاهدهاي هم رفتار فرد را حاصل مشاهده رفتار ديگران و تقليد از آنان ميداند كه در اولين مراحل رشد شامل والدين كودك ميشود. ديدگاه شناختي كه هر گونه رفتار را نتيجه تعبير و تفسير اطلاعاتي ميداند كه فرد از محيط خارج دريافت ميكند اظهار ميدارد كه معنيدان به وقايع اولين بار در محيط خانواده آموخته ميشود. نگرش مربوط به نظام خانواده نيز توجه زيادي به عوامل اجتماعي، محيطي و بين فردي دارد. مطالعات اخير به خصوص توجه زيادي به الگوهاي روابط خانوادگي نشان دادهاند.
گر چه خانواده نقش مأمن و مأواي كودكان و نوجوانان را دارد اما پژوهشهاي محققين مختلف نشان ميدهدكه در بسياري از موارد خود به عنوان يكي از عوامل موجود مشكلات ايشان عنوان ميگردد. كول وهال مشكلات خانوادگي را به عنوان يك طبقه از مشكلات نوجوانان مطرح نمودهاند. براون نيز به مشكل خانواده و دخالتهاي آنان در امورنوجوانان اشاره نموده است. همينگ كه مشكلات دختران جوان را به چهار دسته تقسيم نموده، مشكلات خانوادگي را يكي از آنها دانسته است. كرو و كرو نيز عنوان ميكنند كه بسياري از افراد جوان با مشكلاتي نسبتاً جدي در ارتباط با زندگي خانوادگي، تجارب مدرسهاي، فعاليتهاي شغلي و ارتباطات اجتماعي مواجهند.
درايكورز معتقد است كه پيشرفت تكنولوژي و تغييرات سريع در شيوه زندگي موجب بروز مشكلات متعددي براي جوانان گرديده است كه برخي از آنها از اين قرار است:
1 ـ احساس عدم تعلق، 2 ـ از بين رفتن ارزشهاي اخلاقي و معنوي 3 ـ تغيير و نوآوري و 4 ـ بيثباتي والدين در دوستي با فرزند
در پژوهش اينجانب با عنان «بررسي مشكلات و راهحلهاي رفتاري دانش آموزي مدارس راهنمايي استان همدان» كه بر روي 1100 دانشآموز انجام گرفت، نيز مشكلات خانوادگي به عنوان يك طبقه از مشكلات نوجوانان مطرح شده است.
يافتههاي اين پژوهش نشان ميدهد كه بيشترين مشكلات دانش آموزان مشكلات شخصيتي آنان است. در جستجو براي يافتن علل بروز مشكلات شخصيتي در بين عوامل شخصي چونسن، جنسيت، ترتيب تولد، وجود نقص عضو و وضعيت تحصيلي و عوامل خانوادگي چون تعداد افراد خانواده، سرپرست خانواده، ويژگيهاي مربوط به هر يك از والدين يعني وضعيت حيات، سن، ميزان تحصيلات، نوع شغل، درآمد ماهانه و ازدواج مجدد و همچنين حضور ساير افراد در خانواده، روابط والدين با يكديگر و با فرزندان بيشترين تأثير را در بروز مشكلات شخصيتي نوجوانان دارد. مشكلات شامل مشكلات فردازار يعني اضطراب، وسواس، انزوا طلبي و افسردگي و همچنين مشكلات جامعه ازار يعني مشكلات سلوك ميشد. در تأثير متيغيرهاي شباهتها و تفاوتهايي ديده مي شد. شباهت آنها اين بود كه بيشترين رابطه معنيدار با انزواطلبي و افسردگي نشان ميدادند و با نشانههاي وسواس به طور يكسان در رابطه بودند و تفاوت آنها اين كه روابط ناسالم والدين با يكديگر با مشكلات سلوك و روابط ناسالم آنان با فرزندان با ضطراب بيشترين رابطه را نشان ميداد. نتيجهاي كه ميتوان گرفت اين است كه وقتي روابط والدين با يكديگر ناسازگارانه باشد مشكلات به صورت فرار از خانه، فرار از مدرسه، عصبانتي و پرخاشگري، دروغگويي، دزدي و تقلب جلوه نموده و بيشتر موجب آزار ديگران ميشود. در حالي كه در روابط ناسازگارانه والدين با فرزند مشكلات دروني شده و به صورت اضطراب يعني مشكل خودازار عمل مينمايد. و موجب انزوا، افسردگي و يا بروز وسواس و اختلالات عادتي در نوجوان ميشود.
مطالعات متعدد اهميت روابط والدين با فرزند را مورد تأكيد قرار دادهاند. بررسيهاي انجام شده دو بعد رفتار والدين نسب به كودكان و نوجوانان را مشخص ميسازد. بعد پذيرش ـ طرد و بعد كنار گذاشتن ـ محدود كردن پدر و مادر پذيرنده نسبت به كودك از خود عاطفه، تأييد، گرمي ودرك نشان داده و از تنبيه بدني كمتر استفاده ميكنند. اما والدين طرد كننده با كودكانشان سرد بوده و آنها را تأييد نمينمايند و براي برقراري نظم نيز از تنبيه بدني استفاده ميكنند. پيداست كه از ديدن فرزندشان لذت نميبرند و نسبت به نيازهاي او حساسيت ندارند. بُعد آزاد گذاشتن ـ محدود كردن نيز خودمختاري و آزادي عملي گفته ميشود كه والدين براي كودك قائلند. والدينمعتقد به آزاد گذاشتن به كودك اجازه تصميمگيري داده و او را در انجام آن آزاد ميگذارند. آنان قواعد انضباطي اندكي رقرار نموده و پيوسته كودك را تحت فشار قرار نميدهند. اما پدر و مادر معتقد به محدود كردن كودك خود را به شدت تحت كنترل دارند. در حد وسط بين اين دو، شيوهاي به نام آزادمنشانه وجود دارد كه شيوهاي معتدل بين ان دو روش افراطي است. پژوهشها نشان ميدهند كه تركيب دو شيوه آزادمنشانه يا پذيرنده بهترين شيوه فرزند پروري است.
بالدوين اظهار ميدارد كه نگرشهاي پذيرنده و دموكراتيك والدين امكان رشد را به حداكثر ميرساند. فرزندان چنين والديني رشد ذهني، ابتكار و امنيت عاطفي فزايندهاي را نشان ميدهند، در مقابل فرزندان والدين طرد كننده و سلطه جو افرادي متزلزل، سركش، پرخاشگر و ستزهجو هستند.
وست و فارنيگتون دريافتند كه كودكاني كه مورد بيرحمي واقع شدهاند، والدين آنها سهلانگار و غفلت كننده بودهاند، انضباط خشن و ناپايدار اعمال كردهاند و يا فاقد تعامل كافي با كودكان خود بودهاند بيشتر به اختلالات كرداري و بزهكاري متبلا شدهاندراتر نيز دريافت كه تجارب تلخ زندگي خانوادگي در دوران كودكي موجب به وجود آمدن مشكلات رفتاري بعدي چون جدايي در ازدواج و بزهكاري ميگردد.
در گزارش ماسن تحقيقات با ثبات قابل ملاحظهاي نشان ميدهند كه شيوههاي انضباطي به كار رفته درباره بزهكاران اندازه محدود و همراه با تنبيه بدني به جاي توضيح دادن براي آنها بوده است. روابط آنان با يكديگر بيشتر مبتني بر خصومت، فقدان روح همبستگي، طرد، بيتفاوتي، نفاق و يا بياحساسي بوده و والدين براي نوجوانان خود كمترين آمال و آرزو را داشته، نسبت به وي متخاصم و نسبت به مدرسه بيتفاوت و خودداراي مشكلات متعدد شخصيتي بودهاند.
ايلنيگورث نحوه نگرش والدين نسبت به كودك را در زمره عواملي ميداند كه كودك را در معرض خطر روانشناختي قرار ميدهد. توجه بيش از اندازه محافظت زياد، اضطراب زياد درباره كودك، وجود انضباط بيش از اندازه در خانواده و يا فقدان آن، وجود خصومت، اظهار نارضايتي ، تحقير، سرزنش كردن، طعنه زدن، تمسخر، عدم بكارگيري تشويق و تمجيد، عشق و فهم ذهن در حال رشد كودك و اينكه چه چيز طبيعي و چه چيز غيرطبيعي است از جمله اين عوامل هستند.
فارنيگتون و مك كورد اظهار ميدارند كه تنبيه خشن بدني، طرد كودك و بيثباتي انضباط ممكن است كودك را براي رفتار ضد اجتماعي، پرخاشگرانه و بزهكارانه آماده نمايد. برادلي عقيده دارد كه تشويق والدين درباره نضج و پختگي اجتماع يكودك و اجتناب آنها از تنبيه بدني رابطه مثبتي با رشد اعتماد به نفس كودك دارد. راتروهرسوف عقيده دارند كه والديني كه بيش از اندازه از كودك خود عيبجويي و انتقاد ميكنند آنها را بيشتر مستعد ابتلا به مشكلات رفتاري و عاطفي مينمايند.
رشد وجدان كودك به مقدار زيادي بستگي به روابط او با والدين و يا جانشين آنها دارد. نظام ارزشهاي فرد معمولاً از راه روابط وي با والدين از طريق همانندسازي ايجاد ميشود و بر محبت و اعتماد استوار ميباشد. در افراد ضد اجتماعي فرآيند همانندسازي معيوب است. در سابقه اين افراد وجود مشكلات با والدين يا مراجع قدرت در اوان زندگي ديده ميشود. به نظر ميرسد كه اين سابقه با موضوع والديني مربوط ميباشد كه معمولاً غيرمنطقي، بيرحم، رياكار و بيثبات هستند. كودك در پيوند دادن خود به هر يك از والدين به عنوان سرمشق يا منبع امن دچار مشكلميباشد، زيراا مهر و محبت و اعتماد متقابل دوجانبه وجود ندارد.
توماس بين عوامل رواني و پروندههاي بهداشتي 1337دانشجوي فارغ التحصيل رشته پزشكي طي سالهاي 1948 تا 1964 همبستگي آماري به دست آورد. او دريافت يكي از عوامل مهم پيش آگهي سرطان، بيماريهاي رواني و خودكشي، فقدان نزديكي و صميميت با والدين و برداشت منفي دانشجويان در رابطه با خانواده خود بوده است.
كانركمال جويي مفرط والدين را علت وسواس فرزندان آنها ميداند. آدامز والدين افراد وسواسي را افرادي نامعطف، قراردادي، واجد دوسوگرايي در ارتباط با فرزندانشان ميداند. مادران كودكان داراي لكنت زبان نيز به عنوان افرادي مضطرب، فزون حمايت كننده، نامنعطف، فاقد گرمي عاطفي، ناايمن و ناراضي و واجد بازخوردهاي متناقض توصيف شدهاند.
در مطالعهاي كه توسط رضا كرمي نوري درباره رفتار انزواطلبي و ارتباط آن با ساخت خانواده بر روي 267 دانش آموز پسر مدارس راهنمايي در تهران انجام شده اين نتيجه به دست آمد كه رفتارهاي پرخاشگرانه و انزواطلبي از شايعترين مشكلات رفتاري دانشآموزان است كه با افزايش سن نيز بيشتر ميشود. عوامل تحصيلي و خانوادگي به عنوان عوامل مستعدكننده شناخته شدهاند و سهم رفتار پدران كه بيشتر پرخاشگرانه و خصمانه بوده در بروز اين مشكلات زياد بوده است.
برخي محققين دريافتهاند كه تعامل كمي در بين اعضاي خانواده كساني كه ترك تحصيل ميكنند نسبت به كساني كه به دانشگاه ميروند وجود دارد. آنها معتقدند گروه دوم در اوقات فراغت وقت بيشتري را با هم صرف ميكنند و خوشحالي و خشنودي در خانوادههاي آنان بيشتر است.
در يك مطالعه انجام شده در اصفهان بر روي نوجوانان، 76% از دانش آموزان ابراز داشتهاند كه پدر و مادر را دوست ميدارند ولي متأسفانه مورد بيمهري و عدم درك قرار ميگيرند.
گيلك در مطالعهاي كه بر روي دانشآموزان مدارس تهران و والدين آنها به عمل آورد نتيجه گرفت كه بين ارزشهاي نوجوانان و والدينشان تفاوت معنيداري وجود دارد.(35)
دريك مطالعه ديگر مشخص گرديد كه 80% از والدين، نوجوانان خود را ناسازگار ميدانند. از سوي ديگر در تحقيقي كه در 623 خانوار در تهران انجام گرفت معلوم شد كه فرزندان رفتار والدين خود را كاملاً تاييد نميكنند و حتي مايل نيستند كه همان رفتار را به فرزندان خود انتقال دهند. 32% از پسران و 33% از دختران به رفتار والدين خود اعتقادي نداشتند كه اين نشانه شكاف بزرگي در بين فرزندان والدين آنها. (36)
در يك مطالعه ديگر كه توسط احمدي در اصفهان انجام شد از دانش آموزان مدارس راهنمايي سئوال شد كه رابطه آنها با والدينشان چگونه است. 50% از جوانان اعتقاد داشتند كه والدين بين فرزندانشان تبعيض قايل ميشوند. 70% والدين را خشك و بيروح ميدانستند و 60% نيز اظهار كرده بودند كه والدين، آنها را در تصميمگيري شركت نميدهند. (37)
بسياري از پژوهشگران به مطالعه رابطه بين خانوادههاي متزلزل و مشكلات رفتاري كودكان پرداختهاند. خانواده متزلزل داراي شرايط و اوضاع و احوال گوناگوني است كه برخي از مظاهر آن اختلافات خانوادگي ، جدايي، طلاق و يا مرگ والدين است. در اين نوع خانوادهها مناسبات والدين با يكديگر و با فرزندانشان طبيعي نيست و اين امر ميتواند منجر به بروز بسياري از مشكلات در فرزندان آنها شود. يك نمونه تحقيق در اين مورد در انگلستان بر روي 102 نوجوان 15 تا 18 ساله در يك مؤسسه تربيتي انجام شده است. اين پژوهش به طور روشن نشان ميدهد كه چگونه اضطرابهاي ناشي از مناسبات ناسالم در سالهاي اول طفوليت، منجر به بروز واكنشهاي ضد اجتماعي در مقابل فشارهاي بعدي در طفل شده است. در بيشتر موارد اضطراب و پريشاني در ميان اين كودكان عوارض معيني از محروميت از مهر مادر بوده است. (38)
بررسيهاي رنه اسپتيز(39) در آمريكا اهميت رابطه كودك و مادر را از نظر رشد هوشي و جسماني نشان ميدهد. در بررسي وي كودكان مورد مطالعه به دو گروه تقسيم شده بودند. كودكاني كه از مادر جدا بودند و كودكاني كه با مادرانشان زندگي ميكردند. هر دو گروه از هر نظر مشابه بودند و تفاوت آنها از نظر عاطفي بود. پس از مقايسه دو گروه از نظر هوشي، رشد بدني،حافظه ،ادراك و سازگاريهاي اجتماعي، اسپتيز نتيجه گرفت رشد كودكاني كه با مادرانشان زندگي ميكردند در همه زمينهها به مراتب بيشتر از كودكاني بودكه جدا از مادر زندگي ميكردند(40)
مونرو(41) نوشته است كه مطالعات متعدد حاكي است كه محروميت از مادر در اوان كودكي در مقايسه با محروميت از پدر، عامل تعيينكنندهتري در عموم بيماريهاي رواني و به خصوص افسردگي محسوب ميشود. (42)
طبق آماري كه اولتر ستران درباره 300 دختر جوان مجرم ارايه نمود يادآوري كرد از 15% از آنان به علل مختلف از عوامل خانوادگي و مهر مادري محروم بودهاند. (43)
نقش آشكار خانواده آشفته در بزهكاري توسط بسياري از محققين گزارش شده است. در يك مطالعه در بخشي از نيويورك كه ميزان بزهكاري در آن خيلي بالا بوده سه عامل به عنوان عامل مؤثردر بزههاي پسران شناخته شدهاند. اين عوالم 1 ) بيتوجهي يا رسيدگي ناكافي به وسيله مادر يا جانشين وي، 2 ) انضباط سهلگيرانه يا مستبدانه و 3) فقدان وابستگي نسبي واحد خانواده بوده است. (44)
موفت(45) كه دزدي را به عنوان عموميترين بزه نوجواني توصيف كرده است تحت تأثير فراواني خانوادههاي سارقين قرار گرفت كه در آن تعداد زيادي از جدايي والدين، عدم علاقه والدين به مذهب و يا محدوديت بيش از حد در آن وجود داشت. (46)
مطالعات انجام شده در ايران در زمينه اعتياد مانند «بررسي و شناخت عوامل اجتماعي مؤثر دراعتياد افراد» و «بررسي عوامل مؤثر در اعتياد جوانان به مواد مخدر» و «نقش خانواده در اعتياد جوانان (پسر)»نشانگر آن است كه رفتار والدين با فرزندان بيتوجه، بدون محبت و خشونتآميز بوده است و اغلب خانوادهها از هم پاشيده بودند. (47)
در گزارشي از كانون اصلاح و تربيت تهران نيز در يك سوم از خانوادههاي بزهكاران در خانه درگيري وجود داشته و 50% نيز فاقد محبت لازمي بودهاند كه اعضاي يك خانواده را به هم نزديك ميكند. در كانون اصلاح و تربيت مشهد نيز 84% از بزهكاران به روابط معيوب خانوادگي اشاره كردهاند. (49)
فارنيگتون گزارش نموده است كه به مانند مطالعه قبلي وي كه در سال 1977 انجام شده بود،نوجوانان بزهكار از خانوادههايي برخاستهاند كه ارتكاب جرم در آن به صورت خانوادگي وجود داشته است. (50)
مطالعات انجام شده در زمينه اعتياد در ايران نيز نشان ميدهد كه نوجوانان خانوادههاي معتاد با والدين خود همانندسازي نموده و تعداد معتادين در اين خانوادهها، به وضوح بيشتر است(51) راتر از علل رفتارهاي ناسازگارانه كودكان ناخشنودي والدين از ازدواج با يكديگر ، دورههاي طولاني يا مقطع جدايي والدين از فرزند و ارتباطهاي ضعيف خانوادگي ميداند.
احمدي نيز از مقايسه دانش آموزان بزهكار و غيربزهكار نتيجه گرفت كه روابط خانوادگي دانشآموزان بزهكار در حد متعارف نيست. به اين معنا كه سازش والدين با يكديگر احترام آنها نسبت به هم كم بوده و بين آنها همفكري وجود نداشته است. ازدواج مجدد پدر به عنوان يكي از علل به انحراف كشيده شدن دانشآموز محسوب شده، در حالي كه ازدواج مجدد مادر چنين تأثيري نداشته است. همچنين گزارش شده است كه تعداد بيشتري از دانش آموزان بزهكار نسبت به غ يربزهكار در خانوادههايي زندگي ميكنند كه در آن ناپدري يا نامادري وجود دارد. (52)
علل وقوع طلاق بسيار متنوع و متفاوت است؛ زيرا تقريباً همه موارد اختلاف و تضادهاي موجود در جامعه ميتواند علت طلاق باشد. برخي از اين علل را علل اخلاقي و رواني،عدم تناسب سني، عشهاي دروغين، ضعف مباني خانواده، خستگي اعصاب، حسادت، تجمل پرستي، زيادهروي در محبت، اختلاف درجه ميل جنسي،ضعف مردان در مقابل زنان،غرور و نخوت زنان، اعتياد به مواد مخدر و علل اقتصادي تشكيل ميدهند. (53) بعد از گسستن پيوند ازدواج والدين اغلب در مشكلات خود غرق شده و كيفيت توجه و مراقبت از فرزندان تحت تأثير اين امر قرار ميگيرد. طلاق فشار رواني ايجاد ميكند . فشار رواني بر والدين مسلط شده و فرصت كمتري براي رسيدگي به امور فرزندان باقي ميگذارد. تضادهاي بعدي بين والدين طلاق گرفته نيز موجب رنجش فرزندان اين خانوادههاست. طلاق به هر دليل كه اتفاق بيفتد داراي اثرات منفي بر والدين و بخصوص بر فرزندان است. به همين جهت هم است كه حضرت مام جعفر صادق (ع) فرمودهاند كه هيچ چيز در ميان حلالها منفورتر از طلاق در نزد خداند نيست. (54)
مطالعات پژوهشي نشان داده است موفقيت كودكاني كه تماسي با پدرانشانندارند در زمينههاي اجتماعي و تحصيلي به مراتب كمتر از كودكان بوده است كه پس از طلاق از جانب پدر حمايت عاطفي شدهاند. پيشرفت تحصيلي چنين كودكان در مدرسه كم است. در خانههايي كه توجه پدر كم و يا هيچ است، پسر بچهها در درسهاي شفاهي نمرات بيشتري آورده و در رياضي امتياز كمتري كسب ميكنند. در مورد دختران نيز وضع به همين شكل و حتي بيشتر قوت دارد. كمبود امتياز در درسهاي رياضي نشانه عدم كارآيي در زمينههايي است كه نياز به انديشيدن دارد. عدم حضور پدر موجب كاهش قدرت ادراك هم در دختران و پسران با محيط و موقعيت جديد مشكلتر از دختران است. پژوهشهاي انجام شده نشان ميدهد كه مادران پس از طلاق نسبت به پسران انضباط كمتري اعمال ميكنند. بيشتر آنها را مورد خشم و سرزنش قرار ميدهند و نسبت به دختران از محبت كمتري برخوردار ميسازند. اين سختگيري كمتري نسبت به پسران اعمال ميشود به اين موضوع مربوط است كه والدين بر روي كودكان هم جنس خود كنترل بيشتري اعمال ميكنند. يعني مادران نسبت به دختران و پدران نسبت به پسران سختگيري بيشتري دارند. لذا اگر پدر پس از طلاق حضور فعال نداشته باشد پسر مهمترين منضبط كننده خود را از دست ميدهد با توجه به اينكه سرپرستي فرزندان پس از طلاق غالباً با مادران است. (56)
نزاعهاي والدين در حضور كودكان چه طلاق گرفته و يا نگرفته باشند مشكلات رفتاري بيشتري را در كودكان ايجاد مينمايند. فرزندان اينگونه والدين بيشتر دچار آشفتگي هستند. آنها احتمالاً رفتار پرخاشگرانه والدين خود را تقليد نموده و خشم و عصبانيت آنها را منعكس مينمايند. اين كه مشكلات بلند مدت در كودكان به وجود آيد بستگي به نحوه كنار آمدن والدين آنها با طلاق دارد. (57)
وقتي طلاق كانون خانواده را از هم ميپاشد، تلاش نوجوان براي هويتيابي مشكلتر ميگردد. نوجواني كه بحرانهاي دوره نوجواني را تجربه ميكند وقتي خود را در خانواده بيابد كه والدين خود در آن با بحرانهاي رواني مواجهند مشكل خود را مضاعف مييابد. برخي از نوجوانان براي رهايي از چنين موقعيتي دست به خودكشي ميزنند. فرار از خانه نيز يكي از عكسالعملهاي نوجوان در برابر روابط مخرب خانوادگي است. (58)
بررسي مظلومي (1371) از 40 نوجوان 13 تا 18 ساله پسر تهراني كه به دلايل و انگيزههاي مختلف خانه را براي چند ساعت تا چند روز ترك كرده بودند نشان ميدهد كه كمبود عاطفي،درگيريهاي ارزشي با والدين، شرايط نامناسب زندگ در خانه به دليل فوت، جدايي يا ازدواج مجدد يكي از والدين و فشارهاي ناشي از اختلافات والدين با يكديگر، علل به وجود آورنده فرار از خانه بودهاند. (59)
تحقيقات متعددي نشان ميدهد كه فقدان پدر بر عملكرد هوشي، سازگارري كودك با اجتماع در مورد پسران در ايفاي نقش جنسي مناسب و در مورد دختران بر رفتار اجتماعيشان تأثير ميگذارد. (60) شين(61) اظهار ميدارد كه هنوز روشن نيست كه اين تأثير به از دست دادن رابطه پدر با كودك مربوط ميشود و يا افزايش فشارهاي رواني بر خانواده و يا چنانكه بر كبيل ونيكولز گفتهاند به علت تغيير وضعيت اقتصادي ـ اجتماعي كه در غياب پدر گريبانگير خانواده ميشود. (63)
ازدواج مجدد والدين نيز سبب ميشود تا فرزندان خود را در حال تجربه مشكلات جديدي بيابند؛ قرار گرفتن در خانوادهاي با نامادري يا ناپدري كه روابط آنها براي كودك ناآشنا و مشكل است، ممكن است ناپدري و نامادري به نظر وي ميهمان ناخواندهاي بيايد كه والد واقعي او رااز ميدان به در كرده است. آنان همچنين ممكن است از نظر اعمال انضباط درخانواده، مشابه والدين واقعي كودك نباشند. (64)
كلاو(65) اظهار داشته است كه خانوادههايي كه در آ“ها فقط مادر يا مادر بزرگ حضورداشتهاند ، بهتر از خانوادههايي كه در آنها ازدواج مجدد صورت گرفته با مشكلات سازگاري يافتهاند. برنارد نيز عقيده دارد كه فرزندان بسيار كم سن نيز فرزندان بزرگسال خانوده، در جذب ولي جايگزين شونده به ندرت عكس العملهاي منفي نشانميدهند تا نوجوانان،اين مطلب توسط مشاهدات باليني نيز تأييد شده است. (66) تطابق با نامادري يا ناپدري آساننيست به خصوص كه ناپدري يا نامادري حمايت كننده نبوده يا از بچههاي همسر جديدش بيزار بوده و بچههاي خود را بر آنها مقدم بدارد. بچهاي كه از ازدواج مجدد پدر يا مادر به دنيا ميآيد ـ برادر يا خواهر ناتني ـ گاه توجهي بيشتر از كودكان ديگر بدست آورده و رقابت بين خواهران و برادران را دامن ميزند. (67) در مجموع ميتوان گفت كه ازدواج مجدد والدين احساس امنيت كودك يا نوجوان را در معرض خطر قرار داده و حمايتهايي را كه بايد از وي بشود كاهش ميدهد و موجب ايجاد اضطراب و يا بروز اختلالات ميگردد.
در پايان بايد متذكر شد كه خانواده متزلزل كه در آ مناسبات والدين با هم طبيعي نيست، پدر و مادر يكديگر را دوست ندارند، به هم احترام نميگذارند ، يكديگر را تحقير ميكنند. از زندگي با هم راضي نيستند، مدام در حال منازعه ومشاجره هستند و بگومگوهاي آ“ان تا حد تهديد به طلاق پيش ميرود و يا به آن ميانجامد بنيان مشكلات زيادي را براي فرزندان خود ميريزند. در واقع وقتي والدين با يكديگر در تضاد و تعارض هستند با كودك نيز رفتار مناسبي ندارند و او را ثمره عشق خود به حساب نميآورند، ووقتي آينده خودشان روشن نيست نميتوانند آينده روشني را براي فرزند خود متصور باشند و اضطرابها ونگرانيهاي خود را به او منتقل ميسازند.
همچنين والدين كه كودك خود را طرد مينمايند، وي را محدود ميسازند؛ در تربيت او بيشتر از تنبيه استفاده ميكنند، توجهي به درك نيازهاي جسماني يا رواني او در مراحل مختلف رشد ندارند؛ با منازعات و مشاجرات ، تهديد به طلاق، جدا شدن از يكديگر و ... احساس امنيت وي را به خطر مياندازند؛ در سن نوجواني با او به مانند يك كودك رفتار ميكنند و يك لحظه از امر و نهي دست برنميدارند؛ تبعيض و تحقير و استهزاء را شيوه هميشگي خود با وي قرار ميدهند؛ انضباط سست و ناپايدار اعمال ميكنند ؛ اضطراب زياد درباره وي و پيشرفتهايش نشان ميدهند نقشهاي متعادل و مناسب خود را ايفا نمينمايند افرادي خشن هستند كمالجويي مفرط دارند افرادي وسواسي و غيرقابل انعطاف هستند و سرانجام خود سرمشق رفتارهاي نامناسب، غيراجتماعي و بزهكاري هستند كه طبيعي است فرزنداني دشوار داشته باشند. بنابراين وقتي با نوجوانان يا جوانان دشوار برخورد مينماييم بايد متوجه اين امر باشيم كه به قول حافظ:
مكن در اين چمنم سرزنش به خودرويي چنانكه پرورشم دادهاند ميرويم
پيشنهادات
مطالعات انجام شده نشان ميدهد كه خانواده در بروز سلامت و يا مشكلات رواني، رفتاري و اجتماعي از اهميت ويژهاي برخوردار است. رسانههاي گروهي، مراكز فرهنگي ـ تربيتي و همچنين مراكز مشاوره و روان درماني بايد ابتدا سعي وافر خود را در آگاه نمودن خانواده از نيازها و مسايل كودكان و نوجوانان به كار بگيرند و در صورت لزوم به كمك آنها بشتابند . آموزش به والدين به شيوههاي مختلف و به خصوص از طريق كلاسهاي آموزش خنواده كه توسط افراد متخصص و به طور مستمر هدايت شود، در اين راستا اجتنابناپذير مينمايد. بايد به خانوادهها آموخت كه :
1 ـ به نقش الگويي خود توجه داشته باشند و بدانند كه آثار رفتارهاي آنان به زمان حال منحصر نميشود بلكه كودك يا نوجواني كه والدين ناسازگار دارد، خود در آينده نيز نقش همسري و والدي را به درستي ايفا نخواهد كرد.
2 ـ براي احتراز از برخوردها و بگومگوهاي خانوادگي هر يك از والدين به وظايف خود نسبت به ديگري آگاه شده و رعايت حقوق وي را بنمايد.
3 ـ به موقعيت سني فرزندان خود به خصوص نوجوانان توجه نموده و به نيازها و خواستههاي وي توجه داشته باشند و بدانند كه او ديگر كودك نيست و بايد تا حدي آزادي عمل داشته و زندگي را خود تجربه نمايد. از امر و نهيهاي مداوم نسبت به وي پرهيز نمايند.
4 ـ اعضاي خانواده نبايد نسبت به هم بيتفاوت بوده و يا با خصومت با يكديگر برخورد نمايند. براي هويتيابي مناسب نوجوان بهترين نوع خانواده آن است كه در عين حال كه اعضايش با هم رابطه دارند، هر يك فردي مستقل باشند.
5 ـ تبعيض در بين فرزندان رااز محيط خانوادگي دور نمايند. احساس طرد شدگي در نوجوان منجر به بيارزشي، يأس، نااميدي، افسردگي و حتي خودكشي ميگردد.
6 ـ به اين امر توجه نمايند كه فرزندان بيشتر با والدين همانندسازي نموده و ارزشهاي آنان را دروني ميكنند كه ايشان را دوست داشته و روابط خوبي با آنان داشته باشند.
7 ـ در رشد بزهنكاري،خانوادههاي غفلت كننده، طرد كنده، داراي انضباط بيثبات و خشن و همچنين خانوادهاي كه در آن بزه و جرم توسط والدين يا خواهران و برادران صورت ميپذيرد، نقش مهمي را ايفا ميكند. لذا با پرهيز از شيوههاي فوق در برخورد با كودكان و نوجوانان و عدم اعمال تنبيههاي بيجا كه خود موجب بوز پرخاشگري ميشود و در جهت كنترل بيشتر خود از اتكاب اعمال ضد اجتماعي اهتمام ورزند. همچنين در صورت وجود اعمال خلاف در خانواده با جداسازي كودك، محيط سالمي براي وي مهياگردد.
8 ـ برخي عدم توافقها را ناچيز بشمارند و با طلاق زمينه بيخانماني و مشكلات عاطفي و رفتاري را براي فرزندان خود فراهم نكنند. همچنين در صورتي كه وقوع طلاق ضروري شد و ارزش وقوع آن بيش از ادامه يك زندگي نابهنجار تشخيص داده شد، آموزشهاي لازم را جهت برخورد صحيح با فرزندانشان براي تعديل اثر طلاق دريافت دارند.
9 ـ از برخودرهاي متناقض و واجد دوسوگرايي با فرزندان خود بپرهيزند. بسياري از والدين در عين حال كه مايلند نوجوانشان مستقل شود، نميتوانند جلوههاي استقلال را در وي قبول كنند و همزمان خواهان وابستگي وي هستند،اين طرز برخورد موجبات خشم، بياعتمادي و حتي زمينه مشكلات رواني چون بيماري اسكيزوفرني را فراهم مينمايد.
10 ـ به جاي تحميل مقررات خشك و غيرقابل تحمل و اعمال كنترلهاي بيش ا زحد، تحقير و سرزنش و يا تنبيه بدني به نوجوانان توضيح دهند كه رفتار وي چه پيامدها و عواقبي دارد. در غير اين صورت نوجوان والدين را زورگو تلقي مينمايد.
11 ـ در ورتي كه روابط والدين و نوجوان نامساعد باشد، به هنگام بروز مشكل ،نوجوان به ديگران روي خواهد آورد كه اين امر خود زمينهساز بسياري از مشكلات اخلاقي و رفتاري خواهد شد.
12 ـ والدين وظيفهشناس نسبت به مسايل نوجوان خود حساس هستند تغييرات خلق و خوي خودرا درمييابند؛ متوجه اضطرابها و حالات افسردگي او ميشوند و در صورت تداوم به فكر اصلاح و درمان برميآيند. خوب است حدود بهنجاري و نابهنجاري رفتارها به آنان شناسانده شود تا در موقع مناسب اقدام لازم صورت گيرد. با توجه به نتايج مطالعه اينجانب كه بيشترين مشكلات را در زمينه روابط خانوادگي آشكار ساخته است، آموزش رفتاري والدين به لحاظ تنوع در شيوهها و سهولت به كارگيري توسط والدين پيشنهاد ميگردد.
جهنم 72 بار در قرآن تكرار شده است.
سوره ۲: البقرة - جزء ۲
وَإِذَا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَلَبِئْسَ الْمِهَادُ ﴿۲۰۶﴾
و چون به او گفته شود از خدا پروا كن نخوت وى را به گناه كشاند پس جهنم براى او بس است و چه بد بسترى است (۲۰۶)
سوره ۳: آل عمران - جزء ۳
قُل لِّلَّذِينَ كَفَرُواْ سَتُغْلَبُونَ وَتُحْشَرُونَ إِلَى جَهَنَّمَ وَبِئْسَ الْمِهَادُ ﴿۱۲﴾
به كسانى كه كفر ورزيدند بگو به زودى مغلوب خواهيد شد و [سپس در روز رستاخيز] در دوزخ محشور مىشويد و چه بد بسترى است (۱۲)
أَفَمَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَ اللّهِ كَمَن بَاء بِسَخْطٍ مِّنَ اللّهِ وَمَأْوَاهُ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ ﴿۱۶۲﴾
آيا كسى كه خشنودى خدا را پيروى مىكند چون كسى است كه به خشمى از خدا دچار گرديده و جايگاهش جهنم است و چه بد بازگشتگاهى است (۱۶۲)
مَتَاعٌ قَلِيلٌ ثُمَّ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمِهَادُ ﴿۱۹۷﴾
[اين] كالاى ناچيز [و برخوردارى اندكى] استسپس جايگاهشان دوزخ است و چه بد قرارگاهى است (۱۹۷)
سوره ۴: النساء - جزء ۵
وَمَن يَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُّتَعَمِّدًا فَجَزَآؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِيهَا وَغَضِبَ اللّهُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَابًا عَظِيمًا ﴿۹۳﴾
و هر كس عمدا مؤمنى را بكشد كيفرش دوزخ است كه در آن ماندگار خواهد بود و خدا بر او خشم مىگيرد و لعنتش مىكند و عذابى بزرگ برايش آماده ساخته است (۹۳)
إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُواْ فِيمَ كُنتُمْ قَالُواْ كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الأَرْضِ قَالْوَاْ أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُواْ فِيهَا فَأُوْلَئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءتْ مَصِيرًا ﴿۹۷﴾
كسانى كه بر خويشتن ستمكار بودهاند [وقتى] فرشتگان جانشان را مىگيرند مىگويند در چه [حال] بوديد پاسخ مىدهند ما در زمين از مستضعفان بوديم مىگويند مگر زمين خدا وسيع نبود تا در آن مهاجرت كنيد پس آنان جايگاهشان دوزخ است و [دوزخ] بد سرانجامى است (۹۷)
وَمَن يُشَاقِقِ الرَّسُولَ مِن بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدَى وَيَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ مَا تَوَلَّى وَنُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَسَاءتْ مَصِيرًا ﴿۱۱۵﴾
و هر كس پس از آنكه راه هدايت براى او آشكار شد با پيامبر به مخالفت برخيزد و [راهى] غير راه مؤمنان در پيش گيرد وى را بدانچه روى خود را بدان سو كرده واگذاريم و به دوزخش كشانيم و چه بازگشتگاه بدى است (۱۱۵)
أُوْلَئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَلاَ يَجِدُونَ عَنْهَا مَحِيصًا ﴿۱۲۱﴾
آنان جايگاهشان جهنم است و از آن راه گريزى ندارند (۱۲۱)
وَقَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتَابِ أَنْ إِذَا سَمِعْتُمْ آيَاتِ اللّهِ يُكَفَرُ بِهَا وَيُسْتَهْزَأُ بِهَا فَلاَ تَقْعُدُواْ مَعَهُمْ حَتَّى يَخُوضُواْ فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ إِنَّكُمْ إِذًا مِّثْلُهُمْ إِنَّ اللّهَ جَامِعُ الْمُنَافِقِينَ وَالْكَافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعًا ﴿۱۴۰﴾
و البته [خدا] در كتاب [قرآن] بر شما نازل كرده كه هر گاه شنيديد آيات خدا مورد انكار و ريشخند قرار مىگيرد با آنان منشينيد تا به سخنى غير از آن درآيند چرا كه در اين صورت شما هم مثل آنان خواهيد بود خداوند منافقان و كافران را همگى در دوزخ گرد خواهد آورد (۱۴۰)
إِلاَّ طَرِيقَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللّهِ يَسِيرًا ﴿۱۶۹﴾
مگر راه جهنم كه هميشه در آن جاودانند و اين [كار] براى خدا آسان است (۱۶۹)
سوره ۷: الأعراف - جزء ۸
قَالَ اخْرُجْ مِنْهَا مَذْؤُومًا مَّدْحُورًا لَّمَن تَبِعَكَ مِنْهُمْ لأَمْلأنَّ جَهَنَّمَ مِنكُمْ أَجْمَعِينَ ﴿۱۸﴾
فرمود نكوهيده و رانده از آن [مقام] بيرون شو كه قطعا هر كه از آنان از تو پيروى كند جهنم را از همه شما پر خواهم كرد (۱۸)
لَهُم مِّن جَهَنَّمَ مِهَادٌ وَمِن فَوْقِهِمْ غَوَاشٍ وَكَذَلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ ﴿۴۱﴾
براى آنان از جهنم بسترى و از بالايشان پوششهاست و اين گونه بيدادگران را سزا مىدهيم (۴۱)
سوره ۸: الأنفال - جزء ۹
وَمَن يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاَّ مُتَحَرِّفًا لِّقِتَالٍ أَوْ مُتَحَيِّزًا إِلَى فِئَةٍ فَقَدْ بَاء بِغَضَبٍ مِّنَ اللّهِ وَمَأْوَاهُ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ ﴿۱۶﴾
و هر كه در آن هنگام به آنان پشت كند مگر آنكه [هدفش] كنارهگيرى براى نبردى [مجدد] يا پيوستن به جمعى [ديگر از همرزمانش] باشد قطعا به خشم خدا گرفتار خواهد شد و جايگاهش دوزخ است و چه بد سرانجامى است (۱۶)
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ لِيَصُدُّواْ عَن سَبِيلِ اللّهِ فَسَيُنفِقُونَهَا ثُمَّ تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَةً ثُمَّ يُغْلَبُونَ وَالَّذِينَ كَفَرُواْ إِلَى جَهَنَّمَ يُحْشَرُونَ ﴿۳۶﴾
بىگمان كسانى كه كفر ورزيدند اموال خود را خرج مىكنند تا [مردم را] از راه خدا بازدارند پس به زودى [همه] آن را خرج مىكنند و آنگاه حسرتى بر آنان خواهد گشتسپس مغلوب مىشوند و كسانى كه كفر ورزيدند به سوى دوزخ گردآورده خواهند شد (۳۶)
لِيَمِيزَ اللّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَيَجْعَلَ الْخَبِيثَ بَعْضَهُ عَلَىَ بَعْضٍ فَيَرْكُمَهُ جَمِيعًا فَيَجْعَلَهُ فِي جَهَنَّمَ أُوْلَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ ﴿۳۷﴾
تا خدا ناپاك را از پاك جدا كند و ناپاكها را روى يكديگر نهد و همه را متراكم كند آنگاه در جهنم قرار دهد اينان همان زيانكارانند (۳۷)
سوره ۹: التوبة - جزء ۱۰
يَوْمَ يُحْمَى عَلَيْهَا فِي نَارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوَى بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ هَذَا مَا كَنَزْتُمْ لأَنفُسِكُمْ فَذُوقُواْ مَا كُنتُمْ تَكْنِزُونَ ﴿۳۵﴾
روزى كه آن [گنجينه]ها را در آتش دوزخ بگدازند و پيشانى و پهلو و پشت آنان را با آنها داغ كنند [و گويند] اين است آنچه براى خود اندوختيد پس [كيفر] آنچه را مىاندوختيد بچشيد (۳۵)
وَمِنْهُم مَّن يَقُولُ ائْذَن لِّي وَلاَ تَفْتِنِّي أَلاَ فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُواْ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكَافِرِينَ ﴿۴۹﴾
و از آنان كسى است كه مىگويد مرا [در ماندن] اجازه ده و به فتنهام مينداز هشدار كه آنان خود به فتنه افتادهاند و بىترديد جهنم بر كافران احاطه دارد (۴۹)
أَلَمْ يَعْلَمُواْ أَنَّهُ مَن يُحَادِدِ اللّهَ وَرَسُولَهُ فَأَنَّ لَهُ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدًا فِيهَا ذَلِكَ الْخِزْيُ الْعَظِيمُ ﴿۶۳﴾
آيا ندانستهاند كه هر كس با خدا و پيامبر او درافتد براى او آتش جهنم است كه در آن جاودانه خواهد بود اين همان رسوايى بزرگ است (۶۳)
وَعَدَ الله الْمُنَافِقِينَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْكُفَّارَ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا هِيَ حَسْبُهُمْ وَلَعَنَهُمُ اللّهُ وَلَهُمْ عَذَابٌ مُّقِيمٌ ﴿۶۸﴾
خدا به مردان و زنان دو چهره و كافران آتش جهنم را وعده داده است در آن جاودانهاند آن [آتش] براى ايشان كافى است و خدا لعنتشان كرده و براى آنان عذابى پايدار است (۶۸)
يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ ﴿۷۳﴾
اى پيامبر با كافران و منافقان جهاد كن و بر آنان سخت بگير و جايگاهشان دوزخ است و چه بد سرانجامى است (۷۳)
فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلاَفَ رَسُولِ اللّهِ وَكَرِهُواْ أَن يُجَاهِدُواْ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَقَالُواْ لاَ تَنفِرُواْ فِي الْحَرِّ قُلْ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَّوْ كَانُوا يَفْقَهُونَ ﴿۸۱﴾
بر جاىماندگان به [خانه] نشستن خود پس از رسول خدا شادمان شدند و از اينكه با مال و جان خود در راه خدا جهاد كنند كراهت داشتند و گفتند در اين گرما بيرون نرويد بگو اگر دريابند آتش جهنم سوزانتر است (۸۱)
سَيَحْلِفُونَ بِاللّهِ لَكُمْ إِذَا انقَلَبْتُمْ إِلَيْهِمْ لِتُعْرِضُواْ عَنْهُمْ فَأَعْرِضُواْ عَنْهُمْ إِنَّهُمْ رِجْسٌ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ جَزَاء بِمَا كَانُواْ يَكْسِبُونَ ﴿۹۵﴾
وقتى به سوى آنان بازگشتيد براى شما به خدا سوگند مىخورند تا از ايشان صرفنظر كنيد پس از آنان روى برتابيد چرا كه آنان پليدند و به [سزاى] آنچه به دست آوردهاند جايگاهشان دوزخ خواهد بود (۹۵)
أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى تَقْوَى مِنَ اللّهِ وَرِضْوَانٍ خَيْرٌ أَم مَّنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَىَ شَفَا جُرُفٍ هَارٍ فَانْهَارَ بِهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ وَاللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ ﴿۱۰۹﴾
آيا كسى كه بنياد [كار] خود را بر پايه تقوا و خشنودى خدا نهاده بهتر استيا كسى كه بناى خود را بر لب پرتگاهى مشرف به سقوط پىريزى كرده و با آن در آتش دوزخ فرو مىافتد و خدا گروه بيدادگران را هدايت نمىكند (۱۰۹)
سوره ۱۱: هود - جزء ۱۲
إِلاَّ مَن رَّحِمَ رَبُّكَ وَلِذَلِكَ خَلَقَهُمْ وَتَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ لأَمْلأنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ ﴿۱۱۹﴾
مگر كسانى كه پروردگار تو به آنان رحم كرده و براى همين آنان را آفريده است و وعده پروردگارت [چنين] تحقق پذيرفته است [كه] البته جهنم را از جن و انس يكسره پر خواهم كرد (۱۱۹)
سوره ۱۳: الرعد - جزء ۱۳
لِلَّذِينَ اسْتَجَابُواْ لِرَبِّهِمُ الْحُسْنَى وَالَّذِينَ لَمْ يَسْتَجِيبُواْ لَهُ لَوْ أَنَّ لَهُم مَّا فِي الأَرْضِ جَمِيعًا وَمِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْاْ بِهِ أُوْلَئِكَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسَابِ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمِهَادُ ﴿۱۸﴾
براى كسانى كه پروردگارشان را اجابت كردهاند پاداش بس نيكوست و كسانى كه وى را اجابت نكردهاند اگر سراسر آنچه در زمين است و مانند آن را با آن داشته باشند قطعا آن را براى بازخريد خود خواهند داد آنان به سختى بازخواستشوند و جايشان در دوزخ است و چه بد جايگاهى است (۱۸)
سوره ۱۴: إبراهيم - جزء ۱۳
مِّن وَرَآئِهِ جَهَنَّمُ وَيُسْقَى مِن مَّاء صَدِيدٍ ﴿۱۶﴾
[آن كس كه] دوزخ پيش روى اوست و به او آبى چركين نوشانده مىشود (۱۶)
جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَهَا وَبِئْسَ الْقَرَارُ ﴿۲۹﴾
در آن سراى هلاكت كه] جهنم است [و] در آن وارد مىشوند و چه بد قرارگاهى است (۲۹)
سوره ۱۵: الحجر
وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ ﴿۴۳﴾
و قطعا وعدهگاه همه آنان دوزخ است (۴۳)
سوره ۱۶: النحل - جزء ۱۴
فَادْخُلُواْ أَبْوَابَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا فَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ ﴿۲۹﴾
پس از درهاى دوزخ وارد شويد و در آن هميشه بمانيد و حقا كه چه بد است جايگاه متكبران (۲۹)
سوره ۱۷: الإسراء - جزء ۱۵
عَسَى رَبُّكُمْ أَن يَرْحَمَكُمْ وَإِنْ عُدتُّمْ عُدْنَا وَجَعَلْنَا جَهَنَّمَ لِلْكَافِرِينَ حَصِيرًا ﴿۸﴾
اميد است كه پروردگارتان شما را رحمت كند و[لى] اگر [به گناه] بازگرديد [ما نيز به كيفر شما] بازمىگرديم و دوزخ را براى كافران زندان قرار داديم (۸)
مَّن كَانَ يُرِيدُ الْعَاجِلَةَ عَجَّلْنَا لَهُ فِيهَا مَا نَشَاء لِمَن نُّرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنَا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْلاهَا مَذْمُومًا مَّدْحُورًا ﴿۱۸﴾
هر كس خواهان [دنياى] زودگذر است به زودى هر كه را خواهيم [نصيبى] از آن مىدهيم آنگاه جهنم را كه در آن خوار و رانده داخل خواهد شد براى او مقرر مىداريم (۱۸)
ذَلِكَ مِمَّا أَوْحَى إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ وَلاَ تَجْعَلْ مَعَ اللّهِ إِلَهًا آخَرَ فَتُلْقَى فِي جَهَنَّمَ مَلُومًا مَّدْحُورًا ﴿۳۹﴾
اين [سفارشها] از حكمتهايى است كه پروردگارت به تو وحى كرده است و با خداى يگانه معبودى ديگر قرار مده و گرنه حسرتزده و مطرود در جهنم افكنده خواهى شد (۳۹)
قَالَ اذْهَبْ فَمَن تَبِعَكَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزَآؤُكُمْ جَزَاء مَّوْفُورًا ﴿۶۳﴾
فرمود برو كه هر كس از آنان تو را پيروى كند مسلما جهنم سزايتان خواهد بود كه كيفرى تمام است (۶۳)
وَمَن يَهْدِ اللّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن يُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِيَاء مِن دُونِهِ وَنَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَلَى وُجُوهِهِمْ عُمْيًا وَبُكْمًا وَصُمًّا مَّأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ كُلَّمَا خَبَتْ زِدْنَاهُمْ سَعِيرًا ﴿۹۷﴾
و هر كه را خدا هدايت كند او رهيافته است و هر كه را گمراه سازد در برابر او براى آنان هرگز دوستانى نيابى و روز قيامت آنها را كور و لال و كر به روى چهرهشان درافتاده برخواهيم انگيخت جايگاهشان دوزخ است هر بار كه آتش آن فرو نشيند شرارهاى [تازه] برايشان مىافزاييم (۹۷)
سوره ۱۸: الكهف - جزء ۱۶
وَعَرَضْنَا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِّلْكَافِرِينَ عَرْضًا ﴿۱۰۰﴾
وآن روز جهنم را آشكارا به كافران بنماييم (۱۰۰)
أَفَحَسِبَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَن يَتَّخِذُوا عِبَادِي مِن دُونِي أَوْلِيَاء إِنَّا أَعْتَدْنَا جَهَنَّمَ لِلْكَافِرِينَ نُزُلًا ﴿۱۰۲﴾
آيا كسانى كه كفر ورزيدهاند پنداشتهاند كه [مىتوانند] به جاى من بندگانم را سرپرست بگيرند ما جهنم را آماده كردهايم تا جايگاه پذيرايى كافران باشد (۱۰۲)
ذَلِكَ جَزَاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمَا كَفَرُوا وَاتَّخَذُوا آيَاتِي وَرُسُلِي هُزُوًا ﴿۱۰۶﴾
اين جهنم سزاى آنان است چرا كه كافر شدند و آيات من و پيامبرانم را به ريشخند گرفتند (۱۰۶)
سوره ۱۹: مريم - جزء ۱۶
فَوَرَبِّكَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَالشَّيَاطِينَ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِيًّا ﴿۶۸﴾
پس به پروردگارت سوگند كه آنها را با شياطين محشور خواهيم ساختسپس در حالى كه به زانو درآمدهاند آنان را گرداگرد دوزخ حاضر خواهيم كرد (۶۸)
وَنَسُوقُ الْمُجْرِمِينَ إِلَى جَهَنَّمَ وِرْدًا ﴿۸۶﴾
و مجرمان را با حال تشنگى به سوى دوزخ مىرانيم (۸۶)
سوره ۲۰: طه - جزء ۱۶
إِنَّهُ مَن يَأْتِ رَبَّهُ مُجْرِمًا فَإِنَّ لَهُ جَهَنَّمَ لَا يَمُوتُ فِيهَا وَلَا يَحْيى ﴿۷۴﴾
در حقيقت هر كه به نزد پروردگارش گنهكار رود جهنم براى اوست در آن نه مىميرد و نه زندگى مىيابد (۷۴)
سوره ۲۱: الأنبياء - جزء ۱۷
وَمَن يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّي إِلَهٌ مِّن دُونِهِ فَذَلِكَ نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ كَذَلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ ﴿۲۹﴾
و هر كس از آنان بگويد من [نيز] جز او خدايى هستم او را به دوزخ كيفر مىدهيم [آرى] سزاى ستمكاران را اين گونه مىدهيم (۲۹)
إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنتُمْ لَهَا وَارِدُونَ ﴿۹۸﴾
در حقيقتشما و آنچه غير از خدا مىپرستيد هيزم دوزخيد شما در آن وارد خواهيد شد (۹۸)
سوره ۲۳: المؤمنون - جزء ۱۸
وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِينُهُ فَأُوْلَئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ فِي جَهَنَّمَ خَالِدُونَ ﴿۱۰۳﴾
و كسانى كه كفه ميزان [اعمال]شان سبك باشد آنان به خويشتن زيان زده [و] هميشه در جهنم مىمانند (۱۰۳)
سوره ۲۵: الفرقان - جزء ۱۹
الَّذِينَ يُحْشَرُونَ عَلَى وُجُوهِهِمْ إِلَى جَهَنَّمَ أُوْلَئِكَ شَرٌّ مَّكَانًا وَأَضَلُّ سَبِيلًا ﴿۳۴﴾
كسانى كه به رو درافتاده به سوى جهنم رانده مىشوند آنان بدترين جاى و گمترين راه را دارند (۳۴)
وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذَابَهَا كَانَ غَرَامًا ﴿۶۵﴾
و كسانىاند كه مىگويند پروردگارا عذاب جهنم را از ما بازگردان كه عذابش سخت و دايمى است (۶۵)
سوره ۲۹: العنكبوت - جزء ۲۱
يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذَابِ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكَافِرِينَ ﴿۵۴﴾
و شتابزده از تو عذاب مىخواهند و حال آنكه جهنم قطعا بر كافران احاطه دارد (۵۴)
وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا أَوْ كَذَّبَ بِالْحَقِّ لَمَّا جَاءهُ أَلَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوًى لِّلْكَافِرِينَ ﴿۶۸﴾
و كيستستمكارتر از آن كس كه بر خدا دروغ بندد يا چون حق به سوى او آيد آن را تكذيب كند آيا جاى كافران [در] جهنم نيست (۶۸)
سوره ۳۲: السجدة - جزء ۲۱
وَلَوْ شِئْنَا لَآتَيْنَا كُلَّ نَفْسٍ هُدَاهَا وَلَكِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّي لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ ﴿۱۳﴾
و اگر مىخواستيم حتما به هر كسى [از روى جبر] هدايتش را مىداديم ليكن سخن من محق ق گرديده كه هر آينه جهنم را از همه جنيان و آدميان خواهم آكند (۱۳)
سوره ۳۵: فاطر - جزء ۲۲
وَالَّذِينَ كَفَرُوا لَهُمْ نَارُ جَهَنَّمَ لَا يُقْضَى عَلَيْهِمْ فَيَمُوتُوا وَلَا يُخَفَّفُ عَنْهُم مِّنْ عَذَابِهَا كَذَلِكَ نَجْزِي كُلَّ كَفُورٍ ﴿۳۶﴾
و[لى] كسانى كه كافر شدهاند آتش جهنم براى آنان خواهد بود حكم به مرگ بر ايشان [جارى] نمىشود تا بميرند و نه عذاب آن از ايشان كاسته شود [آرى] هر ناسپاسى را چنين كيفر مىدهيم (۳۶)
سوره ۳۶: يس - جزء ۲۳
هَذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ ﴿۶۳﴾
اين است جهنمى كه به شما وعده داده مىشد (۶۳)
سوره ۳۸: ص - جزء ۲۳
جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَهَا فَبِئْسَ الْمِهَادُ ﴿۵۶﴾
به جهنم درمىآيند و چه بد آرامگاهى است (۵۶)
لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنكَ وَمِمَّن تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ ﴿۸۵﴾
هرآينه جهنم را از تو و از هر كس از آنان كه تو را پيروى كند از همگىشان خواهم انباشت (۸۵)
سوره ۳۹: الزمر - جزء ۲۴
فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن كَذَبَ عَلَى اللَّهِ وَكَذَّبَ بِالصِّدْقِ إِذْ جَاءهُ أَلَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوًى لِّلْكَافِرِينَ ﴿۳۲﴾
پس كيستستمگرتر از آن كس كه بر خدا دروغ بست و [سخن] راست را چون به سوى او آمد دروغ پنداشت آيا جاى كافران در جهنم نيست (۳۲)
وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ تَرَى الَّذِينَ كَذَبُواْ عَلَى اللَّهِ وُجُوهُهُم مُّسْوَدَّةٌ أَلَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوًى لِّلْمُتَكَبِّرِينَ ﴿۶۰﴾
و روز قيامت كسانى را كه بر خدا دروغ بستهاند رو سياه مىبينى آيا جاى سركشان در جهنم نيست (۶۰)
وَسِيقَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلَى جَهَنَّمَ زُمَرًا حَتَّى إِذَا جَاؤُوهَا فُتِحَتْ أَبْوَابُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا أَلَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِّنكُمْ يَتْلُونَ عَلَيْكُمْ آيَاتِ رَبِّكُمْ وَيُنذِرُونَكُمْ لِقَاء يَوْمِكُمْ هَذَا قَالُوا بَلَى وَلَكِنْ حَقَّتْ كَلِمَةُ الْعَذَابِ عَلَى الْكَافِرِينَ ﴿۷۱﴾
و كسانى كه كافر شدهاند گروه گروه به سوى جهنم رانده شوند تا چون بدان رسند درهاى آن [به رويشان] گشوده گردد و نگهبانانش به آنان گويند مگر فرستادگانى از خودتان بر شما نيامدند كه آيات پروردگارتان را بر شما بخوانند و به ديدار چنين روزى شما را هشدار دهند گويند چرا ولى فرمان عذاب بر كافران واجب آمد (۷۱)
قِيلَ ادْخُلُوا أَبْوَابَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ ﴿۷۲﴾
و گفته شود از درهاى دوزخ درآييد جاودانه در آن بمانيد وه چه بد [جايى] است جاى سركشان (۷۲)
سوره ۴۰: غافر - جزء ۲۴
وَقَالَ الَّذِينَ فِي النَّارِ لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ ادْعُوا رَبَّكُمْ يُخَفِّفْ عَنَّا يَوْمًا مِّنَ الْعَذَابِ ﴿۴۹﴾
و كسانى كه در آتشند به نگهبانان جهنم مىگويند پروردگارتان را بخوانيد تا يك روز از اين عذاب را به ما تخفيف دهد (۴۹)
وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ ﴿۶۰﴾
و پروردگارتان فرمود مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم در حقيقت كسانى كه از پرستش من كبر مىورزند به زودى خوار در دوزخ درمىآيند (۶۰)
ادْخُلُوا أَبْوَابَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ ﴿۷۶﴾
از درهاى دوزخ درآييد در آن جاودان [بمانيد] چه بد است جاى سركشان (۷۶)
سوره ۴۳: الزخرف - جزء ۲۵
إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِي عَذَابِ جَهَنَّمَ خَالِدُونَ ﴿۷۴﴾
بىگمان مجرمان در عذاب جهنم ماندگارند (۷۴)
سوره ۴۵: الجاثية - جزء ۲۵
مِن وَرَائِهِمْ جَهَنَّمُ وَلَا يُغْنِي عَنْهُم مَّا كَسَبُوا شَيْئًا وَلَا مَا اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِيَاء وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ ﴿۱۰﴾
پيشاپيش آنها دوزخ است و نه آنچه را اندوخته و نه آن دوستانى را كه غير از خدا اختيار كردهاند به كارشان مىآيد و عذابى بزرگ خواهند داشت (۱۰)
سوره ۴۸: الفتح - جزء ۲۶
وَيُعَذِّبَ الْمُنَافِقِينَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِكِينَ وَالْمُشْرِكَاتِ الظَّانِّينَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَيْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَلَعَنَهُمْ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَسَاءتْ مَصِيرًا ﴿۶﴾
و [تا] مردان و زنان نفاقپيشه و مردان و زنان مشرك را كه به خدا گمان بد بردهاند عذاب كند بد زمانه بر آنان باد و خدا بر ايشان خشم نموده و لعتشان كرده و جهنم را براى آنان آماده گردانيده و [چه] بد سرانجامى است (۶)
سوره ۵۰: ق - جزء ۲۶
أَلْقِيَا فِي جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنِيدٍ ﴿۲۴﴾
[به آن دو فرشته خطاب مىشود] هر كافر سرسختى را در جهنم فروافكنيد (۲۴)
سوره ۵۲: الطور - جزء ۲۷
يَوْمَ يُدَعُّونَ إِلَى نَارِ جَهَنَّمَ دَعًّا ﴿۱۳﴾
روزى كه به سوى آتش جهنم كشيده مىشوند [چه] كشيدنى (۱۳)
سوره ۵۵: الرحمن - جزء ۲۷
هَذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِي يُكَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ ﴿۴۳﴾
اين است همان جهنمى كه تبهكاران آن را دروغ مىخواندند (۴۳)
سوره ۵۸: المجادلة - جزء ۲۸
أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوَى ثُمَّ يَعُودُونَ لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَيَتَنَاجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَمَعْصِيَتِ الرَّسُولِ وَإِذَا جَاؤُوكَ حَيَّوْكَ بِمَا لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ اللَّهُ وَيَقُولُونَ فِي أَنفُسِهِمْ لَوْلَا يُعَذِّبُنَا اللَّهُ بِمَا نَقُولُ حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ يَصْلَوْنَهَا فَبِئْسَ الْمَصِيرُ ﴿۸﴾
آيا كسانى را كه از نجوا منع شده بودند نديدى كه باز بدانچه از آن منع گرديدهاند برمىگردند و با همديگر به [منظور] گناه و تعدى و سرپيچى از پيامبر محرمانه گفتگو مىكنند و چون به نزد تو آيند تو را بدانچه خدا به آن [شيوه] سلام نگفته سلام مىدهند و در دلهاى خود مىگويند چرا به آنچه مىگوييم خدا ما را عذاب نمىكند جهنم براى آنان كافى است در آن درمىآيند و چه بد سرانجامى است (۸)
سوره ۶۶: التحريم - جزء ۲۸
يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ ﴿۹﴾
اى پيامبر با كافران و منافقان جهاد كن و بر آنان سخت گير [كه] جاى ايشان در جهنم خواهد بود و چه بد سرانجامى است (۹)
سوره ۶۷: الملك - جزء ۲۹
وَلِلَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذَابُ جَهَنَّمَ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ ﴿۶﴾
و كسانى كه به پروردگارشان انكار آوردند عذاب آتش جهنم خواهند داشت و چه بد سرانجامى است (۶)
سوره ۷۲: الجن - جزء ۲۹
إِلَّا بَلَاغًا مِّنَ اللَّهِ وَرِسَالَاتِهِ وَمَن يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ﴿۲۳﴾
[وظيفه من] تنها ابلاغى از خدا و [رساندن] پيامهاى اوست و هر كس خدا و پيامبرش را نافرمانى كند قطعا آتش دوزخ براى اوست و جاودانه در آن خواهند ماند (۲۳)
سوره ۷۸: النبأ - جزء ۳۰
إِنَّ جَهَنَّمَ كَانَتْ مِرْصَادًا ﴿۲۱﴾
[آرى] جهنم [از دير باز] كمينگاهى بوده (۲۱)
سوره ۸۵: البروج - جزء ۳۰
إِنَّ الَّذِينَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ ثُمَّ لَمْ يَتُوبُوا فَلَهُمْ عَذَابُ جَهَنَّمَ وَلَهُمْ عَذَابُ الْحَرِيقِ ﴿۱۰﴾
كسانى كه مردان و زنان مؤمن را آزار كرده و بعد توبه نكردهاند ايشان راست عذاب جهنم و ايشان راست عذاب سوزان (۱۰)
سوره ۹۸: البينة - جزء ۳۰
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَالْمُشْرِكِينَ فِي نَارِ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا أُوْلَئِكَ هُمْ شَرُّ الْبَرِيَّةِ ﴿۶﴾
كسانى از اهل كتاب كه كفر ورزيدهاند و [نيز] مشركان در آتش دوزخند [و] در آن همواره مىمانند اينانند كه بدترين آفريدگانند (۶)
كلمه الناس 183 بار در قرآن تكرار شده است.
سوره ۲: البقرة - ۱
وَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللّهِ وَبِالْيَوْمِ الآخِرِ وَمَا هُم بِمُؤْمِنِينَ ﴿۸﴾
و برخى از مردم مىگويند ما به خدا و روز بازپسين ايمان آوردهايم ولى گروندگان [راستين] نيستند (۸(
سوره ۲: البقرة - جزء ۱
يَا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ وَالَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ ﴿۲۱﴾
اى مردم پروردگارتان را كه شما و كسانى را كه پيش از شما بودهاند آفريده است پرستش كنيد باشد كه به تقوا گراييد (۲۱)
سوره ۲: البقرة - ۱
فَإِن لَّمْ تَفْعَلُواْ وَلَن تَفْعَلُواْ فَاتَّقُواْ النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ ﴿۲۴﴾
پس اگر نكرديد و هرگز نمىتوانيد كرد از آن آتشى كه سوختش مردمان و سنگها هستند و براى كافران آماده شده بپرهيزيد (۲۴)
سوره ۲: البقرة - ۱
أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ ﴿۴۴﴾
آيا مردم را به نيكى فرمان مىدهيد و خود را فراموش مىكنيد با اينكه شما كتاب [خدا] را مىخوانيد آيا [هيچ] نمىانديشيد (۴۴)
سوره ۲: البقرة - ۱
قُلْ إِن كَانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الآَخِرَةُ عِندَ اللّهِ خَالِصَةً مِّن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُاْ الْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ ﴿۹۴﴾
بگو اگر در نزد خدا سراى بازپسين يكسر به شما اختصاص دارد نه ديگر مردم پس اگر راست مىگوييد آرزوى مرگ كنيد (۹۴)
سوره ۲: البقرة - ۱
وَلَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلَى حَيَاةٍ وَمِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُواْ يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَمَا هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذَابِ أَن يُعَمَّرَ وَاللّهُ بَصِيرٌ بِمَا يَعْمَلُونَ ﴿۹۶﴾
و آنان را مسلما آزمندترين مردم به زندگى و [حتى حريصتر] از كسانى كه شرك مىورزند خواهى يافت هر يك از ايشان آرزو دارد كه كاش هزار سال عمر كند با آنكه اگر چنين عمرى هم به او داده شود وى را از عذاب دور نتواند داشت و خدا بر آنچه مىكنند بيناست (۹۶)
سوره ۲: البقرة - ۱
وَاتَّبَعُواْ مَا تَتْلُواْ الشَّيَاطِينُ عَلَى مُلْكِ سُلَيْمَانَ وَمَا كَفَرَ سُلَيْمَانُ وَلَكِنَّ الشَّيْاطِينَ كَفَرُواْ يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَمَا أُنزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَمَارُوتَ وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولاَ إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاَ تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ وَمَا هُم بِضَآرِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ وَيَتَعَلَّمُونَ مَا يَضُرُّهُمْ وَلاَ يَنفَعُهُمْ وَلَقَدْ عَلِمُواْ لَمَنِ اشْتَرَاهُ مَا لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ وَلَبِئْسَ مَا شَرَوْاْ بِهِ أَنفُسَهُمْ لَوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ ﴿۱۰۲﴾
و آنچه را كه شيطان[صفت]ها در سلطنتسليمان خوانده [و درس گرفته] بودند پيروى كردند و سليمان كفر نورزيد ليكن آن شيطان[صفت]ها به كفر گراييدند كه به مردم سحر مىآموختند و [نيز از] آنچه بر آن دو فرشته هاروت و ماروت در بابل فرو فرستاده شده بود [پيروى كردند] با اينكه آن دو [فرشته] هيچ كس را تعليم [سحر] نمىكردند مگر آنكه [قبلا به او] مىگفتند ما [وسيله] آزمايشى [براى شما] هستيم پس زنهار كافر نشوى و[لى] آنها از آن دو [فرشته] چيزهايى مىآموختند كه به وسيله آن ميان مرد و همسرش جدايى بيفكنند هر چند بدون فرمان خدا نمىتوانستند به وسيله آن به احدى زيان برسانند و [خلاصه] چيزى مىآموختند كه برايشان زيان داشت و سودى بديشان نمىرسانيد و قطعا [يهوديان] دريافته بودند كه هر كس خريدار اين [متاع] باشد در آخرت بهرهاى ندارد وه كه چه بد بود آنچه به جان خريدنداگر مىدانستند (۱۰۲)
سوره ۲: البقرة - ۲
سَيَقُولُ السُّفَهَاء مِنَ النَّاسِ مَا وَلاَّهُمْ عَن قِبْلَتِهِمُ الَّتِي كَانُواْ عَلَيْهَا قُل لِّلّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ يَهْدِي مَن يَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ ﴿۱۴۲﴾
به زودى مردم كم خرد خواهند گفت چه چيز آنان را از قبلهاى كه بر آن بودند رويگردان كرد بگو مشرق و مغرب از آن خداست هر كه را خواهد به راه راست هدايت مىكند (۱۴۲)
سوره ۲: البقرة - ۲
وَمِنَ النَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ اللّهِ أَندَادًا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللّهِ وَالَّذِينَ آمَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ وَلَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُواْ إِذْ يَرَوْنَ الْعَذَابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِيعًا وَأَنَّ اللّهَ شَدِيدُ الْعَذَابِ ﴿۱۶۵﴾
و برخى از مردم در برابر خدا همانندهايى [براى او] برمىگزينند و آنها را چون دوستى خدا دوست مىدارند ولى كسانى كه ايمان آوردهاند به خدا محبت بيشترى دارند كسانى كه [با برگزيدن بتها به خود] ستم نمودهاند اگر مىدانستند هنگامى كه عذاب را مشاهده كنند تمام نيرو[ها] از آن خداست و خدا سختكيفر است (۱۶۵)
سوره ۲: البقرة - ۲
يَا أَيُّهَا النَّاسُ كُلُواْ مِمَّا فِي الأَرْضِ حَلاَلًا طَيِّبًا وَلاَ تَتَّبِعُواْ خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ ﴿۱۶۸﴾
اى مردم از آنچه در زمين استحلال و پاكيزه را بخوريد و از گامهاى شيطان پيروى مكنيد كه او دشمن آشكار شماست (۱۶۸)
سوره ۲: البقرة - ۲
وَلاَ تَأْكُلُواْ أَمْوَالَكُم بَيْنَكُم بِالْبَاطِلِ وَتُدْلُواْ بِهَا إِلَى الْحُكَّامِ لِتَأْكُلُواْ فَرِيقًا مِّنْ أَمْوَالِ النَّاسِ بِالإِثْمِ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ ﴿۱۸۸﴾
و اموالتان را ميان خودتان به ناروا مخوريد و [به عنوان رشوه قسمتى از] آن را به قضات مدهيد تا بخشى از اموال مردم را به گناه بخوريد در حالى كه خودتان [هم خوب] مىدانيد (۱۸۸)
سوره ۲: البقرة - ۲
ثُمَّ أَفِيضُواْ مِنْ حَيْثُ أَفَاضَ النَّاسُ وَاسْتَغْفِرُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ﴿۱۹۹﴾
پس از همان جا كه [انبوه] مردم روانه مىشوند شما نيز روانه شويد و از خداوند آمرزش خواهيد كه خدا آمرزنده مهربان است (۱۹۹)
سوره ۲: البقرة - ۲
فَإِذَا قَضَيْتُم مَّنَاسِكَكُمْ فَاذْكُرُواْ اللّهَ كَذِكْرِكُمْ آبَاءكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْرًا فَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا وَمَا لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ ﴿۲۰۰﴾
و چون آداب ويژه حجخود را به جاى آورديد همان گونه كه پدران خود را به ياد مىآوريد يا با يادكردنى بيشتر خدا را به ياد آوريد و از مردم كسى است كه مىگويد پروردگارا به ما در همين دنيا عطا كن و حال آنكه براى او در آخرت نصيبى نيست (۲۰۰)
سوره ۲: البقرة - ۲
وَمِنَ النَّاسِ مَن يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيُشْهِدُ اللّهَ عَلَى مَا فِي قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ ﴿۲۰۴﴾
و از ميان مردم كسى است كه در زندگى اين دنيا سخنش تو را به تعجب وامىدارد و خدا را بر آنچه در دل دارد گواه مىگيرد و حال آنكه او سختترين دشمنان است (۲۰۴)
سوره ۲: البقرة - ۲
وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ ﴿۲۰۷﴾
و از ميان مردم كسى است كه جان خود را براى طلب خشنودى خدا مىفروشد و خدا نسبت به [اين] بندگان مهربان است (۲۰۷)
سوره ۲: البقرة - ۲
كَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُواْ فِيهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلاَّ الَّذِينَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ بَغْيًا بَيْنَهُمْ فَهَدَى اللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ لِمَا اخْتَلَفُواْ فِيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَاللّهُ يَهْدِي مَن يَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ ﴿۲۱۳﴾
مردم امتى يگانه بودند پس خداوند پيامبران را نويدآور و بيمدهنده برانگيخت و با آنان كتاب [خود] را بحق فرو فرستاد تا ميان مردم در آنچه با هم اختلاف داشتند داورى كند و جز كسانى كه [كتاب] به آنان داده شد پس از آنكه دلايل روشن براى آنان آمد به خاطر ستم [و حسدى] كه ميانشان بود [هيچ كس] در آن اختلاف نكرد پس خداوند آنان را كه ايمان آورده بودند به توفيق خويش به حقيقت آنچه كه در آن اختلاف داشتند هدايت كرد و خدا هر كه را بخواهد به راه راست هدايت مىكند (۲۱۳)
سوره ۲: البقرة - ۲
وَلاَ تَجْعَلُواْ اللّهَ عُرْضَةً لِّأَيْمَانِكُمْ أَن تَبَرُّواْ وَتَتَّقُواْ وَتُصْلِحُواْ بَيْنَ النَّاسِ وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ﴿۲۲۴﴾
و خدا را دستاويز سوگندهاى خود قرار مدهيد تا [بدين بهانه] از نيكوكارى و پرهيزگارى و سازشدادن ميان مردم [باز ايستيد] و خدا شنواى داناست (۲۲۴)
سوره ۲: البقرة - ۲
أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُواْ مِن دِيَارِهِمْ وَهُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقَالَ لَهُمُ اللّهُ مُوتُواْ ثُمَّ أَحْيَاهُمْ إِنَّ اللّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَشْكُرُونَ ﴿۲۴۳﴾
آيا از [حال] كسانى كه از بيم مرگ از خانههاى خود خارج شدند و هزاران تن بودند خبر نيافتى پس خداوند به آنان گفت تن به مرگ بسپاريد آنگاه آنان را زنده ساخت آرى خداوند نسبت به مردم صاحب بخشش است ولى بيشتر مردم سپاسگزارى نمىكنند (۲۴۳)
سوره ۲: البقرة - ۲, ۳
فَهَزَمُوهُم بِإِذْنِ اللّهِ وَقَتَلَ دَاوُودُ جَالُوتَ وَآتَاهُ اللّهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمَّا يَشَاءُ وَلَوْلاَ دَفْعُ اللّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَّفَسَدَتِ الأَرْضُ وَلَكِنَّ اللّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْعَالَمِينَ ﴿۲۵۱﴾
پس آنان را به اذن خدا شكست دادند و داوود جالوت را كشت و خداوند به او پادشاهى و حكمت ارزانى داشت و از آنچه مىخواست به او آموخت و اگر خداوند برخى از مردم را به وسيله برخى ديگر دفع نمىكرد قطعا زمين تباه مىگرديد ولى خداوند نسبت به جهانيان تفضل دارد (۲۵۱)
سوره ۲: البقرة - ۳
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تُبْطِلُواْ صَدَقَاتِكُم بِالْمَنِّ وَالأذَى كَالَّذِي يُنفِقُ مَالَهُ رِئَاء النَّاسِ وَلاَ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوَانٍ عَلَيْهِ تُرَابٌ فَأَصَابَهُ وَابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْدًا لاَّ يَقْدِرُونَ عَلَى شَيْءٍ مِّمَّا كَسَبُواْ وَاللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ ﴿۲۶۴﴾
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، صدقههاى خود را با منّت و آزار، باطل مكنيد، مانند كسى كه مالش را براى خودنمايى به مردم، انفاق مىكند و به خدا و روز بازپسين ايمان ندارد. پس مَثَل او همچون مَثَل سنگ خارايى است كه بر روى آن، خاكى (نشسته) است، و رگبارى به آن رسيده و آن (سنگ) را سخت و صاف بر جاى نهاده است. آنان (=رياكاران) نيز از آنچه به دست آوردهاند، بهرهاى نمىبرند؛ و خداوند، گروه كافران را هدايت نمىكند. (۲۶۴)
سوره ۲: البقرة - ۳
لِلْفُقَرَاء الَّذِينَ أُحصِرُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ لاَ يَسْتَطِيعُونَ ضَرْبًا فِي الأَرْضِ يَحْسَبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِيَاء مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُم بِسِيمَاهُمْ لاَ يَسْأَلُونَ النَّاسَ إِلْحَافًا وَمَا تُنفِقُواْ مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللّهَ بِهِ عَلِيمٌ ﴿۲۷۳﴾
(اين صدقات) براى آن (دسته از) نيازمندانى است كه در راه خدا فروماندهاند، و نمىتوانند (براى تأمين هزينه زندگى) در زمين سفر كنند. از شدّت خويشتندارى، فرد بىاطلاع، آنان را توانگر مىپندارد. آنها را از سيمايشان مىشناسى. با اصرار، (چيزى) از مردم نمىخواهند. و هر مالى (به آنان) انفاق كنيد، قطعاً خدا از آن آگاه است. (۲۷۳)
سوره ۴: النساء - ۴
يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًا كَثِيرًا وَنِسَاء وَاتَّقُواْ اللّهَ الَّذِي تَسَاءلُونَ بِهِ وَالأَرْحَامَ إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلَيْكُمْ رَقِيبًا ﴿۱﴾
اى مردم از پروردگارتان كه شما را از نفس واحدى آفريد و جفتش را [نيز ] از او آفريد و از آن دو مردان و زنان بسيارى پراكنده كرد پروا داريد و از خدايى كه به [نام] او از همديگر درخواست مىكنيد پروا نماييد و زنهار از خويشاوندان مبريد كه خدا همواره بر شما نگهبان است (۱)
سوره ۴: النساء - ۵
الَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَيَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَيَكْتُمُونَ مَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَأَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ عَذَابًا مُّهِينًا ﴿۳۷﴾
همان كسانى كه بخل مىورزند و مردم را به بخل وامىدارند و آنچه را خداوند از فضل خويش بدانها ارزانى داشته پوشيده مىدارند و براى كافران عذابى خواركننده آماده كردهايم (۳۷(
سوره ۴: النساء - ۵
وَالَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ رِئَاء النَّاسِ وَلاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَمَن يَكُنِ الشَّيْطَانُ لَهُ قَرِينًا فَسَاء قِرِينًا ﴿۳۸﴾
و كسانى كه اموالشان را براى نشاندادن به مردم انفاق مىكنند و به خدا و روز بازپسين ايمان ندارند و هر كس شيطان يار او باشد چه بد همدمى است (۳۸)
سوره ۴: النساء - ۵
أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِّنَ الْمُلْكِ فَإِذًا لاَّ يُؤْتُونَ النَّاسَ نَقِيرًا ﴿۵۳﴾
آيا آنان نصيبى از حكومت دارند [اگر هم داشتند] به قدر نقطه پشت هسته خرمايى [چيزى] به مردم نمىدادند (۵۳(
سوره ۴: النساء - ۵
أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنَآ آلَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْنَاهُم مُّلْكًا عَظِيمًا ﴿۵۴﴾
بلكه به مردم براى آنچه خدا از فضل خويش به آنان عطا كرده رشك مىورزند در حقيقت ما به خاندان ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان ملكى بزرگ بخشيديم (۵۴)
سوره ۴: النساء - ۵
إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تُؤدُّواْ الأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا وَإِذَا حَكَمْتُم بَيْنَ النَّاسِ أَن تَحْكُمُواْ بِالْعَدْلِ إِنَّ اللّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُم بِهِ إِنَّ اللّهَ كَانَ سَمِيعًا بَصِيرًا ﴿۵۸﴾
خدا به شما فرمان مىدهد كه سپردهها را به صاحبان آنها رد كنيد و چون ميان مردم داورى مىكنيد به عدالت داورى كنيد در حقيقت نيكو چيزى است كه خدا شما را به آن پند مىدهد خدا شنواى بيناست (۵۸(
سوره ۴: النساء - ۵
أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّواْ أَيْدِيَكُمْ وَأَقِيمُواْ الصَّلاَةَ وَآتُواْ الزَّكَاةَ فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتَالُ إِذَا فَرِيقٌ مِّنْهُمْ يَخْشَوْنَ النَّاسَ كَخَشْيَةِ اللّهِ أَوْ أَشَدَّ خَشْيَةً وَقَالُواْ رَبَّنَا لِمَ كَتَبْتَ عَلَيْنَا الْقِتَالَ لَوْلا أَخَّرْتَنَا إِلَى أَجَلٍ قَرِيبٍ قُلْ مَتَاعُ الدَّنْيَا قَلِيلٌ وَالآخِرَةُ خَيْرٌ لِّمَنِ اتَّقَى وَلاَ تُظْلَمُونَ فَتِيلًا ﴿۷۷﴾
آيا نديدى كسانى را كه به آنان گفته شد [فعلا] دست [از جنگ] بداريد و نماز را برپا كنيد و زكات بدهيد و[لى] همين كه كارزار بر آنان مقرر شد بناگاه گروهى از آنان از مردم [=مشركان مكه] ترسيدند مانند ترس از خدا يا ترسى سختتر و گفتند پروردگارا چرا بر ما كارزار مقرر داشتى چرا ما را تا مدتى كوتاه مهلت ندادى بگو برخوردارى [از اين] دنيا اندك و براى كسى كه تقوا پيشه كرده آخرت بهتر است و [در آنجا] به قدر نخ هسته خرمايى بر شما ستم نخواهد رفت (۷۷(
سوره ۴: النساء - ۵
إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللّهُ وَلاَ تَكُن لِّلْخَآئِنِينَ خَصِيمًا ﴿۱۰۵﴾
ما اين كتاب را به حق بر تو نازل كرديم تا ميان مردم به [موجب] آنچه خدا به تو آموخته داورى كنى و زنهار جانبدار خيانتكاران مباش (۱۰۵(
سوره ۴: النساء - ۵
يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَلاَ يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّهِ وَهُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ مَا لاَ يَرْضَى مِنَ الْقَوْلِ وَكَانَ اللّهُ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطًا ﴿۱۰۸﴾
[كارهاى نارواى خود را] از مردم پنهان مىدارند و[لى نمىتوانند] از خدا پنهان دارند و چون شبانگاه به چارهانديشى مىپردازند و سخنانى مىگويند كه وى [بدان] خشنود نيست او با آنان است و خدا به آنچه انجام مىدهند همواره احاطه دارد (۱۰۸)
سوره ۳: آل عمران - ۳
رَبَّنَا إِنَّكَ جَامِعُ النَّاسِ لِيَوْمٍ لاَّ رَيْبَ فِيهِ إِنَّ اللّهَ لاَ يُخْلِفُ الْمِيعَادَ ﴿۹﴾
پروردگارا به يقين تو در روزى كه هيچ ترديدى در آن نيست گردآورنده [جمله] مردمانى قطعا خداوند در وعده [خود] خلاف نمىكند (۹)
سوره ۳: آل عمران - ۳
قَالَ رَبِّ اجْعَل لِّيَ آيَةً قَالَ آيَتُكَ أَلاَّ تُكَلِّمَ النَّاسَ ثَلاَثَةَ أَيَّامٍ إِلاَّ رَمْزًا وَاذْكُر رَّبَّكَ كَثِيرًا وَسَبِّحْ بِالْعَشِيِّ وَالإِبْكَارِ ﴿۴۱﴾
گفت پروردگارا براى من نشانهاى قرار ده فرمود نشانهات اين است كه سه روز با مردم جز به اشاره سخن نگويى و پروردگارت را بسيار ياد كن و شبانگاه و بامدادان [او را] تسبيح گوى (۴۱)
سوره ۳: آل عمران - ۴
فِيهِ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ مَّقَامُ إِبْرَاهِيمَ وَمَن دَخَلَهُ كَانَ آمِنًا وَلِلّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ الله غَنِيٌّ عَنِ الْعَالَمِينَ ﴿۹۷﴾
در آن نشانههايى روشن است [از جمله] مقام ابراهيم است و هر كه در آن درآيد در امان است و براى خدا حج آن خانه بر عهده مردم است [البته بر] كسى كه بتواند به سوى آن راه يابد و هر كه كفر ورزد يقينا خداوند از جهانيان بىنياز است (۹۷)
سوره ۳: آل عمران - جزء ۴
ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ أَيْنَ مَا ثُقِفُواْ إِلاَّ بِحَبْلٍ مِّنْ اللّهِ وَحَبْلٍ مِّنَ النَّاسِ وَبَآؤُوا بِغَضَبٍ مِّنَ اللّهِ وَضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْكَنَةُ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَانُواْ يَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللّهِ وَيَقْتُلُونَ الأَنبِيَاءَ بِغَيْرِ حَقٍّ ذَلِكَ بِمَا عَصَوا وَّكَانُواْ يَعْتَدُونَ ﴿۱۱۲﴾
هر كجا يافته شوند به خوارى دچار شدهاند مگر آنكه به پناه امان خدا و زينهار مردم [روند] و به خشمى از خدا گرفتار آمدند و [مهر] بينوايى بر آنان زده شد اين بدان سبب بود كه به آيات خدا كفر مىورزيدند و پيامبران را بناحق مىكشتند [و نيز] اين [عقوبت] به سزاى آن بود كه نافرمانى كردند و از اندازه درمىگذرانيدند (۱۱۲)
سوره ۳: آل عمران - ۴
الَّذِينَ يُنفِقُونَ فِي السَّرَّاء وَالضَّرَّاء وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ ﴿۱۳۴﴾
همانان كه در فراخى و تنگى انفاق مىكنند و خشم خود را فرو مىبرند و از مردم در مىگذرند و خداوند نكوكاران را دوست دارد (۱۳۴)
سوره ۳: آل عمران - ۴
إِن يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِّثْلُهُ وَتِلْكَ الأيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ النَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ وَيَتَّخِذَ مِنكُمْ شُهَدَاء وَاللّهُ لاَ يُحِبُّ الظَّالِمِينَ ﴿۱۴۰﴾
اگر به شما آسيبى رسيده آن قوم را نيز آسيبى نظير آن رسيد و ما اين روزها[ى شكست و پيروزى] را ميان مردم به نوبت مىگردانيم [تا آنان پند گيرند] و خداوند كسانى را كه [واقعا] ايمان آوردهاند معلوم بدارد و از ميان شما گواهانى بگيرد و خداوند ستمكاران را دوست نمىدارد (۱۴۰)
سوره ۳: آل عمران - ۴
الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا وَقَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ﴿۱۷۳﴾
همان كسانى كه [برخى از] مردم به ايشان گفتند مردمان براى [جنگ با] شما گرد آمدهاند پس از آن بترسيد و[لى اين سخن] بر ايمانشان افزود و گفتند خدا ما را بس است و نيكو حمايتگرى است (۱۷۳)
سوره ۲۲: الحج - جزء ۱۷
الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَن يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِيَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِيرًا وَلَيَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ ﴿۴۰﴾
همان كسانى كه بناحق از خانههايشان بيرون رانده شدند [آنها گناهى نداشتند] جز اينكه مىگفتند پروردگار ما خداست و اگر خدا بعضى از مردم را با بعض ديگر دفع نمىكرد صومعهها و كليساها و كنيسهها و مساجدى كه نام خدا در آنها بسيار برده مىشود سخت ويران مىشد و قطعا خدا به كسى كه [دين] او را يارى مىكند يارى مىدهد چرا كه خدا سخت نيرومند شكستناپذير است (۴۰)
سوره ۲۲: الحج - جزء ۱۷
يَا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لَن يَخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِن يَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَيْئًا لَّا يَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ ﴿۷۳﴾
اى مردم مثلى زده شد پس بدان گوش فرا دهيد كسانى را كه جز خدا مىخوانيد هرگز [حتى] مگسى نمىآفرينند هر چند براى [آفريدن] آن اجتماع كنند و اگر آن مگس چيزى از آنان بربايد نمىتوانند آن را بازپس گيرند طالب و مطلوب هر دو ناتوانند (۷۳)
سوره ۹۹: الزلزلة - جزء ۳۰
يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتَاتًا لِّيُرَوْا أَعْمَالَهُمْ ﴿۶﴾
آن روز مردم [به حال] پراكنده برآيند تا [نتيجه] كارهايشان به آنان نشان داده شود (۶)
سوره ۱۰۱: القارعة - جزء ۳۰
يَوْمَ يَكُونُ النَّاسُ كَالْفَرَاشِ الْمَبْثُوثِ ﴿۴﴾
روزى كه مردم چون پروانه[هاى] پراكنده گردند (۴)
سوره ۱۱۰: النصر - جزء ۳۰
وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا ﴿۲﴾
و ببينى كه مردم دستهدسته در دين خدا درآيند (۲)
سوره ۱۱۴: الناس - جزء ۳۰
قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ ﴿۱﴾
بگو پناه مىبرم به پروردگار مردم (۱(
سوره ۳۰: الروم - جزء ۲۱
وَمَا آتَيْتُم مِّن رِّبًا لِّيَرْبُوَ فِي أَمْوَالِ النَّاسِ فَلَا يَرْبُو عِندَ اللَّهِ وَمَا آتَيْتُم مِّن زَكَاةٍ تُرِيدُونَ وَجْهَ اللَّهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ ﴿۳۹﴾
و آنچه [به قصد] ربا مىدهيد تا در اموال مردم سود و افزايش بردارد نزد خدا فزونى نمىگيرد و[لى] آنچه را از زكات در حالى كه خشنودى خدا را خواستاريد داديد پس آنان همان فزونىيافتگانند [و مضاعف مىشود] (۳۹)
سوره ۳۱: لقمان - جزء ۲۱
وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَن سَبِيلِ اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَيَتَّخِذَهَا هُزُوًا أُولَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ مُّهِينٌ ﴿۶﴾
و برخى از مردم كسانىاند كه سخن بيهوده را خريدارند تا [مردم را] بى[هيچ] دانشى از راه خدا گمراه كنند و [راه خدا] را به ريشخند گيرند براى آنان عذابى خواركننده خواهد بود (۶)
سوره ۳۴: سبأ - جزء ۲۲
قُلْ إِنَّ رَبِّي يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشَاءُ وَيَقْدِرُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ ﴿۳۶﴾
بگو پروردگار من است كه روزى را براى هر كس كه بخواهد گشاده يا تنگ مى گرداند ليكن بيشتر مردم نمىدانند (۳۶)
سوره ۳۵: فاطر - جزء ۲۲
يَا أَيُّهَا النَّاسُ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ هَلْ مِنْ خَالِقٍ غَيْرُ اللَّهِ يَرْزُقُكُم مِّنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ ﴿۳﴾
اى مردم نعمتخدا را بر خود ياد كنيد آيا غير از خدا آفريدگارى است كه شما را از آسمان و زمين روزى دهد خدايى جز او نيست پس چگونه [از حق] انحراف مىيابيد (۳)
سوره ۳۵: فاطر - جزء ۲۲
يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ ﴿۵﴾
اى مردم همانا وعده خدا حق است زنهار تا اين زندگى دنيا شما را فريب ندهد و زنهار تا [شيطان] فريبنده شما را در باره خدا نفريبد (۵)
سوره ۳۵: فاطر - جزء ۲۲
وَمِنَ النَّاسِ وَالدَّوَابِّ وَالْأَنْعَامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ كَذَلِكَ إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاء إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ غَفُورٌ ﴿۲۸﴾
و از مردمان و جانوران و دامها كه رنگهايشان همان گونه مختلف است [پديد آورديم] از بندگان خدا تنها دانايانند كه از او مىترسند آرى خدا ارجمند آمرزنده است (۲۸)
سوره ۳۵: فاطر - جزء ۲۲
وَلَوْ يُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِمَا كَسَبُوا مَا تَرَكَ عَلَى ظَهْرِهَا مِن دَابَّةٍ وَلَكِن يُؤَخِّرُهُمْ إِلَى أَجَلٍ و
مُّسَمًّى فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ كَانَ بِعِبَادِهِ بَصِيرًا ﴿۴۵﴾
اگر خدا مردم را به [سزاى] آنچه انجام دادهاند مؤاخذه مىكرد هيچ جنبندهاى را بر پشت زمين باقى نمىگذاشت ولى تا مدتى معين مهلتشان مىدهد و چون اجلشان فرا رسد خدا به [كار] بندگانش بيناست (۴۵)
سوره ۳۸: ص - جزء ۲۳
يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُم بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَى فَيُضِلَّكَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا نَسُوا يَوْمَ الْحِسَابِ ﴿۲۶﴾
اى داوود ما تو را در زمين خليفه [و جانشين] گردانيديم پس ميان مردم به حق داورى كن و زنهار از هوس پيروى مكن كه تو را از راه خدا به در كند در حقيقت كسانى كه از راه خدا به در مىروند به [سزاى] آنكه روز حساب را فراموش كردهاند عذابى سختخواهند داشت (۲۶)
سوره ۴۰: غافر - جزء ۲۴
لَخَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ ﴿۵۷﴾
قطعا آفرينش آسمانها و زمين بزرگتر [و شكوهمندتر] از آفرينش مردم است ولى بيشتر مردم نمىدانند (۵۷)
سوره ۴۰: غافر - جزء ۲۴
إِنَّ السَّاعَةَ لَآتِيَةٌ لَّا رَيْبَ فِيهَا وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يُؤْمِنُونَ ﴿۵۹﴾
در حقيقت رستاخيز قطعا آمدنى است در آن ترديدى نيست ولى بيشتر مردم ايمان نمىآورند (۵۹)
سوره ۴۰: غافر - جزء ۲۴
اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَالنَّهَارَ مُبْصِرًا إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَشْكُرُونَ ﴿۶۱﴾
خدا [همان] كسى است كه شب را براى شما پديد آورد تا در آن آرام گيريد و روز را روشنىبخش [قرار داد] آرى خدا بر مردم بسيار صاحبتفضل است ولى بيشتر مردم سپاس نمىدارند (۶۱)
سوره ۴۲: الشورى - جزء ۲۵
إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ يَظْلِمُونَ النَّاسَ وَيَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ أُوْلَئِكَ لَهُم عَذَابٌ أَلِيمٌ ﴿۴۲﴾
راه [نكوهش] تنها بر كسانى است كه به مردم ستم مىكنند و در [روى] زمين به ناحق سر برمىدارند آنان عذابى دردناك [در پيش] خواهند داشت (۴۲)
سوره ۴۳: الزخرف - جزء ۲۵
وَلَوْلَا أَن يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً لَجَعَلْنَا لِمَن يَكْفُرُ بِالرَّحْمَنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفًا مِّن فَضَّةٍ وَمَعَارِجَ عَلَيْهَا يَظْهَرُونَ ﴿۳۳﴾
و اگر نه آن بود كه [همه] مردم [در انكار خدا] امتى واحد گردند قطعا براى خانههاى آنان كه به [خداى] رحمان كفر مىورزيدند سقفها و نردبانهايى از نقره كه بر آنها بالا روند قرار مىداديم (۳۳)
سوره ۴۴: الدخان - جزء ۲۵
يَغْشَى النَّاسَ هَذَا عَذَابٌ أَلِيمٌ ﴿۱۱﴾
كه مردم را فرو مىگيرد اين است عذاب پر درد (۱۱)
سوره ۴۵: الجاثية - جزء ۲۵
قُلِ اللَّهُ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يَجْمَعُكُمْ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ لَا رَيبَ فِيهِ وَلَكِنَّ أَكَثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ ﴿۲۶﴾
بگو خدا[ست كه] شما را زندگى مىبخشد سپس مىميراند آنگاه شما را به سوى روز رستاخيز كه ترديدى در آن نيست گرد مىآورد ولى بيشتر مردم [اين را] نمىدانند (۲۶)
سوره ۴۶: الأحقاف - جزء ۲۶
وَإِذَا حُشِرَ النَّاسُ كَانُوا لَهُمْ أَعْدَاء وَكَانُوا بِعِبَادَتِهِمْ كَافِرِينَ ﴿۶﴾
و چون مردم محشور گردند دشمنان آنان باشند و به عبادتشان انكار ورزند (۶)
سوره ۴۸: الفتح - جزء ۲۶
وَعَدَكُمُ اللَّهُ مَغَانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَهَا فَعَجَّلَ لَكُمْ هَذِهِ وَكَفَّ أَيْدِيَ النَّاسِ عَنكُمْ وَلِتَكُونَ آيَةً لِّلْمُؤْمِنِينَ وَيَهْدِيَكُمْ صِرَاطًا مُّسْتَقِيمًا ﴿۲۰﴾
و خدا به شما غنيمتهاى فراوان [ديگرى] وعده داده كه به زودى آنها را خواهيد گرفت و اين [پيروزى] را براى شما پيش انداخت و دستهاى مردم را از شما كوتاه ساخت و تا براى مؤمنان نشانهاى باشد و شما را به راه راست هدايت كند (۲۰)
سوره ۴۹: الحجرات - جزء ۲۶
يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ ﴿۱۳﴾
اى مردم ما شما را از مرد و زنى آفريديم و شما را ملت ملت و قبيله قبيله گردانيديم تا با يكديگر شناسايى متقابل حاصل كنيد در حقيقت ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست بىترديد خداوند داناى آگاه است (۱۳)
سوره ۴۹: الحجرات - جزء ۲۶
يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ ﴿۱۳﴾
اى مردم ما شما را از مرد و زنى آفريديم و شما را ملت ملت و قبيله قبيله گردانيديم تا با يكديگر شناسايى متقابل حاصل كنيد در حقيقت ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست بىترديد خداوند داناى آگاه است (۱۳)
سوره ۵۴: القمر - جزء ۲۷
تَنزِعُ النَّاسَ كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ مُّنقَعِرٍ ﴿۲۰﴾
[كه] مردم را از جا مىكند گويى تنههاى نخلى بودند كه ريشهكن شده بودند (۲۰)
سوره ۵۷: الحديد - جزء ۲۷ -
الَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَيَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَمَن يَتَوَلَّ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ ﴿۲۴﴾
همانان كه بخل مىورزند و مردم را به بخل ورزيدن وامىدارند و هر كه روى گرداند قطعا خدا بىنياز ستوده است (۲۴)
سوره ۵۷: الحديد - جزء ۲۷
لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ ﴿۲۵﴾
به راستى [ما] پيامبران خود را با دلايل آشكار روانه كرديم و با آنها كتاب و ترازو را فرود آورديم تا مردم به انصاف برخيزند و آهن را كه در آن براى مردم خطرى سخت و سودهايى است پديد آورديم تا خدا معلوم بدارد چه كسى در نهان او و پيامبرانش را يارى مىكند آرى خدا نيرومند شكست ناپذير است (۲۵)
سوره ۶۲: الجمعة - جزء ۲۸
قُلْ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ هَادُوا إِن زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِيَاء لِلَّهِ مِن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ ﴿۶﴾
بگو اى كسانى كه يهودى شدهايد اگر پنداريد كه شما دوستان خداييد نه مردم ديگر پس اگر راست مىگوييد درخواست مرگ كنيد (۶)
سوره ۶۶: التحريم - جزء ۲۸
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ عَلَيْهَا مَلَائِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَا يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ ﴿۶﴾
اى كسانى كه ايمان آوردهايد خودتان و كسانتان را از آتشى كه سوخت آن مردم و نگهاستحفظ كنيد بر آن [آتش] فرشتگانى خشن [و] سختگير [گمارده شده] اند از آنچه خدا به آنان دستور داده سرپيچى نمىكنند و آنچه را كه مامورند انجام مىدهند (۶)
سوره ۸۳: المطففين - جزء ۳۰
الَّذِينَ إِذَا اكْتَالُواْ عَلَى النَّاسِ يَسْتَوْفُونَ ﴿۲﴾
كه چون از مردم پيمانه ستانند تمام ستانند (۲)
سوره ۲۲: الحج - جزء ۱۷
يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍ مُّخَلَّقَةٍ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ وَنُقِرُّ فِي الْأَرْحَامِ مَا نَشَاء إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّى وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئًا وَتَرَى الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَيْهَا الْمَاء اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ ﴿۵﴾
اى مردم اگر در باره برانگيخته شدن در شكيد پس [بدانيد] كه ما شما را از خاك آفريدهايم سپس از نطفه سپس از علقه آنگاه از مضغه داراى خلقت كامل و [احيانا] خلقت ناقص تا [قدرت خود را] بر شما روشن گردانيم و آنچه را اراده مىكنيم تا مدتى معين در رحمها قرار مىدهيم آنگاه شما را [به صورت] كودك برون مىآوريم سپس [حيات شما را ادامه مىدهيم] تا به حد رشدتان برسيد و برخى از شما [زودرس] مىميرد و برخى از شما به غايت پيرى مىرسد به گونهاى كه پس از دانستن [بسى چيزها] چيزى نمىداند و زمين را خشكيده مىبينى و[لى] چون آب بر آن فرود آوريم به جنبش درمىآيد و نمو مىكند و از هر نوع [رستنيهاى] نيكو مىروياند (۵)
سوره ۲۲: الحج - جزء ۱۷
وَمِنَ النَّاسِ مَن يُجَادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَيَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَانٍ مَّرِيدٍ ﴿۳﴾
و برخى از مردم در باره خدا بدون هيچ علمى مجادله مىكنند و از هر شيطان سركشى پيروى مىنمايند (۳)
سوره ۲۲: الحج - جزء ۱۷
يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَتَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَتَرَى النَّاسَ سُكَارَى وَمَا هُم بِسُكَارَى وَلَكِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شَدِيدٌ ﴿۲﴾
روزى كه آن را ببينيد هر شيردهندهاى آن را كه شير مىدهد [از ترس] فرو مىگذارد و هر آبستنى بار خود را فرو مىنهد و مردم را مست مىبينى و حال آنكه مست نيستند ولى عذاب خدا شديد است (۲)
سوره ۲۹: العنكبوت - جزء ۲۱
أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَمًا آمِنًا وَيُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَفَبِالْبَاطِلِ يُؤْمِنُونَ وَبِنِعْمَةِ اللَّهِ يَكْفُرُونَ ﴿۶۷﴾
آيا نديدهاند كه ما [براى آنان] حرمى امن قرار داديم و حال آنكه مردم از حوالى آنان ربوده مىشوند آيا به باطل ايمان مىآورند و به نعمتخدا كفر مىورزند (۶۷)
سوره ۲۲: الحج - جزء ۱۷
أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَمَن فِي الْأَرْضِ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ وَالنُّجُومُ وَالْجِبَالُ وَالشَّجَرُ وَالدَّوَابُّ وَكَثِيرٌ مِّنَ النَّاسِ وَكَثِيرٌ حَقَّ عَلَيْهِ الْعَذَابُ وَمَن يُهِنِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن مُّكْرِمٍ إِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ مَا يَشَاءُ ﴿۱۸﴾
آيا ندانستى كه خداست كه هر كس در آسمانها و هر كس در زمين است و خورشيد و ماه و [تمام] ستارگان و كوهها و درختان و جنبندگان و بسيارى از مردم براى او سجده مىكنند و بسيارىاند كه عذاب بر آنان واجب شده است و هر كه را خدا خوار كند او را گرامىدارندهاى نيست چرا كه خدا هر چه بخواهد انجام مىدهد (۱۸)
سوره ۲۱: الأنبياء - جزء ۱۷
قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلَى أَعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ ﴿۶۱﴾
گفتند پس او را در برابر ديدگان مردم بياوريد باشد كه آنان شهادت دهند (۶۱)
سوره ۳۰: الروم - جزء ۲۱
وَعْدَ اللَّهِ لَا يُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ ﴿۶﴾
وعده خداستخدا وعدهاش را خلاف نمىكند ولى بيشتر مردم نمىدانند (۶)
سوره ۲۰: طه - جزء ۱۶
قَالَ مَوْعِدُكُمْ يَوْمُ الزِّينَةِ وَأَن يُحْشَرَ النَّاسُ ضُحًى ﴿۵۹﴾
[موسى] گفت موعد شما روز جشن باشد كه مردم پيش از ظهر گرد مىآيند (۵۹)
سوره ۳۰: الروم - جزء ۲۱
أَوَلَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنفُسِهِمْ مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُّسَمًّى وَإِنَّ كَثِيرًا مِّنَ النَّاسِ بِلِقَاء رَبِّهِمْ لَكَافِرُونَ ﴿۸﴾
آيا در خودشان به تفكر نپرداختهاند خداوند آسمانها و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است جز به حق و تا هنگامى معين نيافريده است و [با اين همه] بسيارى از مردم لقاى پروردگارشان را سخت منكرند (۸)
سوره ۳۳: الأحزاب - جزء ۲۲
وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَاتَّقِ اللَّهَ وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضَى زَيْدٌ مِّنْهَا وَطَرًا زَوَّجْنَاكَهَا لِكَيْ لَا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرًا وَكَانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا ﴿۳۷﴾
و آنگاه كه به كسى كه خدا بر او نعمت ارزانى داشته بود و تو [نيز] به او نعمت داده بودى مىگفتى همسرت را پيش خود نگاه دار و از خدا پروا بدار و آنچه را كه خدا آشكاركننده آن بود در دل خود نهان مىكردى و از مردم مىترسيدى با آنكه خدا سزاوارتر بود كه از او بترسى پس چون زيد از آن [زن] كام برگرفت [و او را ترك گفت] وى را به نكاح تو درآورديم تا [در آينده] در مورد ازدواج مؤمنان با زنان پسرخواندگانشان چون آنان را طلاق گفتند گناهى نباشد و فرمان خدا صورت اجرا پذيرد (۳۷)
سوره ۳۳: الأحزاب - جزء ۲۲
يَسْأَلُكَ النَّاسُ عَنِ السَّاعَةِ قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ اللَّهِ وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّ السَّاعَةَ تَكُونُ قَرِيبًا ﴿۶۳﴾
مردم از تو در باره رستاخيز مىپرسند بگو علم آن فقط نزد خداست و چه مى دانى شايد رستاخيز نزديك باشد (۶۳)
سوره ۲۲: الحج - جزء ۱۷
وَأَذِّن فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالًا وَعَلَى كُلِّ ضَامِرٍ يَأْتِينَ مِن كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ ﴿۲۷﴾
و در ميان مردم براى [اداى] حج بانگ برآور تا [زايران] پياده و [سوار] بر هر شتر لاغرى كه از هر راه دورى مىآيند به سوى تو روى آورند (۲۷)
سوره ۱۱۴: الناس - جزء ۳۰
مَلِكِ النَّاسِ ﴿۲﴾
پادشاه مردم (۲)
سوره ۱۱۴: الناس - جزء ۳۰
إِلَهِ النَّاسِ ﴿۳﴾
معبود مردم (۳)
سوره ۱۱۴: الناس - جزء ۳۰
الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ ﴿۵﴾
آن كس كه در سينههاى مردم وسوسه مىكند (۵)
سوره ۱۱۴: الناس - جزء ۳۰
وَمِنَ النَّاسِ مَن يَعْبُدُ اللَّهَ عَلَى حَرْفٍ فَإِنْ أَصَابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انقَلَبَ عَلَى وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةَ ذَلِكَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِينُ ﴿۱۱﴾
و از ميان مردم كسى است كه خدا را فقط بر يك حال [و بدون عمل] مىپرستد پس اگر خيرى به او برسد بدان اطمينان يابد و چون بلايى بدو رسد روى برتابد در دنيا و آخرت زيان ديده است اين است همان زيان آشكار (۱۱)
مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ ﴿۶﴾
چه از جن و [چه از] انس (۶)
سوره ۲۲: الحج - جزء ۱۷
وَمِنَ النَّاسِ مَن يُجَادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَلَا هُدًى وَلَا كِتَابٍ مُّنِيرٍ ﴿۸﴾
و از [ميان] مردم كسى است كه در باره خدا بدون هيچ دانش و بىهيچ رهنمود و كتاب روشنى به مجادله مىپردازد (۸)
سوره ۱۹: مريم - جزء ۱۶
قَالَ رَبِّ اجْعَل لِّي آيَةً قَالَ آيَتُكَ أَلَّا تُكَلِّمَ النَّاسَ ثَلَاثَ لَيَالٍ سَوِيًّا ﴿۱۰﴾
گفت پروردگارا نشانهاى براى من قرار ده فرمود نشانه تو اين است كه سه شبانه [روز] با اينكه سالمى با مردم سخن نمىگويى (۱۰)
سوره ۲۹: العنكبوت - جزء ۲۰
أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ ﴿۲﴾
آيا مردم پنداشتند كه تا گفتند ايمان آورديم رها مىشوند و مورد آزمايش قرار نمىگيرند (۲)
سوره ۳۱: لقمان - جزء ۲۱
أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُم مَّا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَأَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً وَمِنَ النَّاسِ مَن يُجَادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَلَا هُدًى وَلَا كِتَابٍ مُّنِيرٍ ﴿۲۰﴾
آيا ندانستهايد كه خدا آنچه را كه در آسمانها و آنچه را كه در زمين است مسخر شما ساخته و نعمتهاى ظاهر و باطن خود را بر شما تمام كرده است و برخى از مردم در باره خدا بى[آنكه] دانش و رهنمود و كتابى روشن [داشته باشند] به مجادله برمىخيزند (۲۰)
سوره ۲۹: العنكبوت - جزء ۲۰
وَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذَا أُوذِيَ فِي اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذَابِ اللَّهِ وَلَئِن جَاء نَصْرٌ مِّن رَّبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ أَوَلَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِمَا فِي صُدُورِ الْعَالَمِينَ ﴿۱۰﴾
و از ميان مردم كسانىاند كه مىگويند به خدا ايمان آوردهايم و چون در [راه] خدا آزار كشند آزمايش مردم را مانند عذاب خدا قرار مىدهند و اگر از جانب پروردگارت پيروزى رسد حتما خواهند گفت ما با شما بوديم آيا خدا به آنچه در دلهاى جهانيان است داناتر نيست (۱۰)
سوره ۳۱: لقمان - جزء ۲۱
يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ وَاخْشَوْا يَوْمًا لَّا يَجْزِي وَالِدٌ عَن وَلَدِهِ وَلَا مَوْلُودٌ هُوَ جَازٍ عَن وَالِدِهِ شَيْئًا إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ ﴿۳۳﴾
اى مردم از پروردگارتان پروا بداريد و بترسيد از روزى كه هيچ پدرى به كار فرزندش نمىآيد و هيچ فرزندى [نيز] به كار پدرش نخواهد آمد آرى وعده خدا حق است زنهار تا اين زندگى دنيا شما را نفريبد و زنهار تا شيطان شما را مغرور نسازد (۳۳)
سوره ۳۴: سبأ - جزء ۲۲
وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا كَافَّةً لِّلنَّاسِ بَشِيرًا وَنَذِيرًا وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ ﴿۲۸﴾
و ما تو را جز [به سمت] بشارتگر و هشداردهنده براى تمام مردم نفرستاديم ليكن بيشتر مردم نمىدانند (۲۸)
سوره ۳۰: الروم - جزء ۲۱
وَإِذَا مَسَّ النَّاسَ ضُرٌّ دَعَوْا رَبَّهُم مُّنِيبِينَ إِلَيْهِ ثُمَّ إِذَا أَذَاقَهُم مِّنْهُ رَحْمَةً إِذَا فَرِيقٌ مِّنْهُم بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ ﴿۳۳﴾
و چون مردم را زيانى رسد پروردگار خود را در حالى كه به درگاه او توبه مىكنند مىخوانند و آنگاه كه از جانب خود رحمتى به آنان چشانيد بناگاه دستهاى از ايشان به پروردگارشان شرك مىآورند (۳۳)
اهداف قرآن
(و شروط و موانع بهرهمندي از آن)
مقدمه
قرآن مجيد براي نزول خود اهدافي را ذكر كرده است. اين اهداف در سه مجموعه قرار ميگيرند: بخشي ناظر به بعد بينش و فكر انسان است، بخشيديگر بهگرايشهاي انسان توجه دارد و بخش سوم، رفتار انسان را مد نظر قرار داده است. گزارشي از اين سه بخش در پي ميآيد:
الف) اهداف قرآن در بعد بينش
1- رهايي از غفلت
قرآن مجيد يكي از اهداف خود را نجات انسان از غفلت معرفي ميكند: «تنزيل العزيز الرحيم لتنذر قوما ما انذر آباؤهم فهم غافلون» (يس:6); قرآن فرستاده خداي شكستناپذير و مهربان است تا كساني را كه پدرانشان بيم داده نشدهاند بيم دهي; زيرا ايشان غافلاند. در اين آيه، نجات مردم از غفلت، هدف قرآن تلقي شده است و براي تحقق چنين هدفي ميفرمايد: بايد مردم بيم داده شوند تا به هوش آيند و از غفلت رهايي يابند.
انسان براي رسيدن به كمال واقعي خود، بايد در چندراهيها، راه صحيح را برگزيند و براي گزينش، بايد به راههاي گوناگون و سود و زيان هر يك توجه داشته باشد; ولي گاهي انسان در اثر سركشي غرايز، بهگونهاي ميشود كه تا حد حيوان تنزل ميكند و از توجه به راههاي گوناگون غافل ميشود. اين غفلت ريشه بسياري از گمراهيها و انحرافات است. قرآن مجيد در توصيف جهنميان ميفرمايد: «اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون» (اعراف:179); اين گروه با آنكه چشم و گوش و عقل دارند از آنها بهره نميگيرند; همانند چهارپايان، بلكه از آنان نيز گمراهترند; زيرا اينان غافلاناند.
انسان در اثر غفلت، اصلا توجه خود را به خدا، معارف حق و راههاي تكامل از دست ميدهد، تا چه رسد به آنكه آنها را برگزيند و بدانها دل بندد و در مسير آنها حركت كند. قرآن ميفرمايد: برخي انسانها از خدا،[1] آخرت [2] و آيات الهي، [3] كه نقش بسزايي در سعادت آنان دارد، غافل شدهاند، بايد به آن توجه كنند.
2- به يادآوردن فراموش شدهها
خداوند بزرگ از راه فطرت، عقل و وحي، حقايقي را در اختيار بشر قرار داده، ولي انس با دنيا، لذايذ مادي و وسوسههاي شيطاني و هواهاي نفساني سبب شده است كه آن حقايق را فراموش كند. قرآن يكي از اهدافش به ياد آوردن آن حقايق است: «ان هو الا ذكر للعالمين» (تكوير:29); قرآن براي جهانيان جز يادآوري چيز ديگري نيست.
قرآن مجيد بر اين باور است كه انسانها امور بسياري را فراموش كردهاند. خداوند متعال، [4] نعمتهاي او،[5] آيات الهي، [6] پيمان و ميثاق خدا، [7] معارف و احكامي كه از سوي پروردگار در اختيارشان قرار گرفته است، [8] معاد و روز جزا [9] و اعمالي كه خود انجام دادهاند [10] اموري است كه انسان در طول زندگي خود آنها را فراموش ميكند و ضرورت دارد كه كسي آنها را يادآوري كند. برخي از انسانها گاه در اثر فراموشي خدا، خود را نيز فراموش ميكنند و دچار از خود بيگانگي ميشوند; «نسوالله فانساهم انفسهم» (حشر:19); خدا را فراموش كردند، خداوند هم آنان را نسبتبه خودشان دچار فراموشي ساخت.
انساني كه خود را فراموش ميكند ديگري را، كه بر او حاكم شده و در او نفوذ كرده است، خود ميپندارد. او فكر ميكند كه خودش ميخواهد و خودش تصميم ميگيرد، ولي در واقع، او نيست كه تصميم ميگيرد; هواي نفس، شيطان و انسانهايي كه او را مسخ كردهاند به او دستور ميدهند، دردهاي ديگران را، كه دشمنان او هستند، درد خود ميداند و درمان آنها را درمان خود ميپندارد; زيرا آنها را خود پنداشته است. او به دنبال هواي نفس و شيطان ميرود و ميگويد: دلم ميخواهد، خودم چنين تشخيص دادهام; «كالذي استهوته الشياطين في الارض حيران» (انعام:71); مانند كسي كه شيطانها او را فريفتهاند و عقل و دلش را ربودهاند سرگردان است، «كالذي يتخبطه الشيطان من المس» (بقره:275); مانند آن كه شيطان او را مس كرده، در او نفوذ نموده، تحتسلطه خود درآورده، او را از تعادل خارج كرده است و توان حركت در مسير تكامل خود را ندارد.
قرآن راه نجات از خودفراموشي و از خود بيگانگي را «ياد خدا» و فراموش نكردن او ميداند. اگر انسان خدا را به ياد آورد خداوند هم او را ياد ميكند: «فاذكروني اذكركم واشكروا لي و لا تكفرون» (بقره:153); پس مرا (خدا را) ياد كنيد، من هم شما را ياد ميكنم و مرا سپاس گوييد و كفر نورزيد. اگر خدا انسان را ياد كند از خودفراموشي نجات مييابد.
3- ارائه بينشهاي صحيح و ضروري
انسانها در شناختخدا و جهان دچار برداشتهاي نادرستي شدهاند و در بسياري از موارد، شناخت صحيحي از جهان، خود و خدا ندارند، چنان كه در موارد بسياري نميتوانند با اتكاء به ابزارهاي شناختبشري شناختهاي لازم را به دست آورند; «و ما اوتيتم منالعلم الا قليلا» (اسراء:85) قرآن مجيد ميفرمايد: ما قرآن را فرو فرستاديم تا همه شناختهاي صحيح و لازم براي هدايت انسان به كمال واقعياش را در اختيار او قرار دهيم; «و انزلنا اليك الكتاب تبيانا لكل شيء.» (نحل:89) اصلا دليل آمدن پيامبران: همين بوده است كه بشر از دستيابي به همه شناختهاي لازم و صحيح، كه براي سعادت وي ضروري ميباشد، ناتوان است.
4- ارائه دلايلروشن بر بينشهاي صحيح و ضروري
انسان براي پيمودن مسير صحيح كمال نيازمند آن است كه راه درست و صحيحي را، كه به كمال واقعي او منتهي ميشود، به او نشان دهند و بر صحيح بودن آن راه، دليل روشن و قطعي نيز داشته باشد تا عقلش سيراب گردد، به پيمودن مسير او را فرمان دهند و در طول راه دچار ترديد و توقف يا عقبگرد نشود و در برابر شهوات و وساوس شيطاني از حيث عقلي نلغزد. قرآن كريم هم راه راستين تكامل را نشان ميدهد و هم با پشتوانه دلايل روشن و يقينآور، استواري آن را تضمين ميكند. قرآن كريم در آياتي به اين حقيقت اشاره ميكند: «و بينات من الهدي و الفرقان» (بقره:185)، «قد جاءكم برهان من ربكم.» (نساء: 174)
البته نشان دادن راه به دو صورت ممكن است: نخست آنكه كليه جزئيات موضوع از سوي قرآن بيان شود و بر آن استدلال گردد. دوم آنكه راهي براي به دست آوردن جزئيات موضوع به ما نشان دهد و بر آن استدلال كند; مثلا، راه امامت را در اختيار ما قرار دهد و بر آن استدلال نمايد و ما از طريق آن راه، جزئيات را به دست آوريم، بدون آنكه براي هر مساله نيازمند استدلال باشيم. هرچند اين آگاهيها غير از ايمان به آنهاست، ولي علم زمينه ايمان را فراهم ميسازد و اگر بسيار شفاف باشد و به آن معتقد شود زمينهساز خشيت از خداست; «انما يخشي الله من عباده العلماء» (فاطر:28); همانا بندگان دانشمند از خدا ميترسند.
5- تبيين حق از باطل
تبيين مسائل اختلافي و ارائه معياري براي شناختحق از باطل در مسائل اختلافي و مشتبه، يكي ديگر از اهداف قرآن است: «و ما انزلنا عليك الكتاب الا لتبين لهم الذي اختلفوا فيه» (نحل:64); و ما كتاب را بر تو نازل نكرديم، مگر براي آنكه آنچه را در آن اختلاف كردهاند برايشان روشن سازي; «شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن هدي للناس وبينات من الهدي والفرقان» (بقره:185); ماه رمضان است كه در آن، قرآن براي هدايت مردم و ارائه نشانههاي روشن هدايت و معيار تشخيص حق و باطل نازل شده است.
با آنكه بسياري از حقايق از طريق دل، عقل و وحي در اختيار انسان قرار گرفته، ولي وساوس شيطان [11] به شكلهاي گوناگوني جلوه حق را مشوه ميكنند، حتي در حقايق روشن نيز اختلاف ايجاد مينمايند، به گونهاي كه گاهي انسانهاي پاكسرشت نيز از تشخيص حق به طور كامل، ناتوان ميشوند. قرآن، كه كتاب هدايت هر انسان پاكسيرت است، براي زدودن زنگارهاي وساوس شيطاني از چهره حقيقت، گاه خود به بيان حقايق مورد اختلاف ميپردازد و گاه ميزان و معيار تشخيص حق و باطل را بيان ميكند; مانند ارجاع به اهل ذكر در آيه شريفه «فاسالوا اهل الذكر» (نحل: 42) و يا آياتي كه بر اعتبار عقل، تجربه و حجيت قول پيامبر و امام وجود دارد.
6- تدبر در آيات قرآن
تدبر و دقت در آيات قرآن در فهم آن نقش بسزايي دارد و در روايات نيز بر آن تاكيد فراوان شده و خواندن بيتامل و بيتدبر، بدونخير واسفبار ناميده شده است. درآيه شريفه29سوره ص ميفرمايد: «كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته»; كتاب پربركتي فرو فرستاديم تا در آياتش تدبر كنيد. در آيه83 سوره نساء فهم اعجاز قرآن در هماهنگي را منوط به تدبر دانسته است و در آيهاي ديگر ميفرمايد: آيا در قرآن تدبر نميكنند يا بر دلها قفل زده شده است؟ [12] از دو آيه اخير استفاده ميشود كه تدبر در قرآن زمينه پي بردن به حقانيت آن را فراهم ميسازد و انسان را به راه صحيح دستيابي به كمال رهنمون ميشود، مگر كساني را كه در اثر گناه بر دلهاشان قفل زده باشند.
7- تفكر
قرآن مجيد از «تفكر» بسيار ستايش كرده است و خود از طريق يادآوري يا بيان و توضيح آيات [13] با مثالها و توصيفهاي گوناگون [14] و با گزارش كردن داستانها، به بهترين بيان، [15] سعي دارد كه انسان را به فكركردن وادارد تا با انديشيدن درباره زندگي دنيا و آخرت [16] مسير تكاملي خود را شكل دهد و به مقدمه و گذرا بودن دنيا و جاودانگي آخرت پي ببرد و فريفته دنيا نشود و دنيا را هدف قرار ندهد.
[1] . اعراف: 205
[2] . روم:7
[3] . اعراف:136
[4] . بقره: 152
[5] . فاطر:3
[6] . طه:126
[7] . مائده: 14
[8] . اعراف: 165
[9] . اعراف: 51
[10] . كهف:57
[11] . نساء: 82
[12] . محمد: 24
[13] . بقره: 221
[14] . حشر: 21
[15] . اعراف:176
[16] . بقره:219
قرآن در خصوص اينكه هدف از نزول آن تفكر و انديشيدن است، ميفرمايد: «و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم و لعلهم يتفكرون» (نحل:44); و قرآن را به سوي تو فرو فرستاديم تا آنچه را نازل شده استبراي مردم تبيين كني و شايد بينديشند.
8- بهكارگيري عقل و فهم
عقل و دل انسان بسياري از حقايق را درك ميكند و در عمق جان به آن اعتراف دارد، ولي حاكميت هواهاي نفساني بر عقل، مانع از توجه به اين حقايق و اعتراف به آنها ميشود. يكي از اهداف نزول قرآن زمينهسازي براي به كارگرفتن عقل و فهم است: «انا انزلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون» (يوسف:2); ما كتاب خويش را به صورت خواندني عربي فرو فرستاديم تا شايد عقل را به كار بنديد. در آيه ديگري، ميفرمايد: «انظر كيف نصرف الآيات لعلهم يعقلون» (انعام:69); بنگر كه چگونه آيات را بيان ميكنيم، شايد كه دريابند و حقايق را فهم كنند.
از آيات شريفه ميتوان اين نكته را استفاده كرد كه قرآن با ذكر مقررات الهي، [1] هشدار نسبتبه تلاش شيطان براي گمراهي بشر، [2] توجه دادن به معاد [3] و ذكر مثالها [4] در صدد است تا زمينه به كاربندي عقل را در درك حقايق فراهم سازد.
9- آگاهي از يگانگي خدا
انسان تا به مرحله «توحيد در الوهيت» نرسد و معتقد نشود كه جز خداوند متعال موجود ديگري شايسته پرستش نيست، اهل نجات نخواهد بود. به همين دليل، همه پيامبران: مردم را به توحيد در الوهيت دعوت ميكردند. قرآن مجيد نيز، كه هدفش رساندن مردم به آستانه نجات و سعادت ابدي است، يكي از اهداف نزول خود را آگاه ساختن مردم از توحيد در الوهيت قرار داده است و ميفرمايد: «هذا بلاغ للناس... ليعلموا انما هو اله واحد» (ابراهيم:52); اين (قرآن) بيان رسائي براي مردم است... تا آنكه بدانند كه خدا يگانه معبود و موجود شايسته پرستش است.
از مجموع آنچه كه در بعد بينش ذكر شد، چنين نتيجه ميگيريم كه قرآن در مرحله اول سعي دارد كه انسان را از غفلت و بيخبرينجات دهد،سپسامورفراموش شده رابه خاطرش آورد. در مرحله بعد، زمينه بهكارگيري عقل و آمادگي براي فهم حقايق را فراهم ميآورد. پس از آن نيز بينشهاي ضروري و صحيح را در اختيار او قرار داده و بر آن استدلال ميكند، مسائل مورد اختلاف راتوضيحميدهد وانسان راتامرحله «توحيددرالوهيت»، كه سعادت او در گرو اعتقاد به آن است، به پيش ميبرد.
ب) اهداف قرآن در بعد گرايش
1- پند دادن
براي آنكه انسان مسير صحيح سعادت را انتخاب كند، علاوه بر بيرون آمدن از عالم غفلت و فراموشي و به دست آوردن بينشهاي صحيح و ضروري، بايد دل او نيز در گرو آن بينشها قرار گيرد، ولي توجه به ماديات و پيروي از هواهاي نفساني دل انسان را سخت و او را سنگدل ميسازد و آمادگي پذيرش حقايق را از او ميستاند. در چنين موقعيتي، ضروريترين عنصر مورد نياز عاملي است كه دل او را رام كند و به حالت فطري نخستين بازگرداند. آن عامل، «پند و موعظه» است. به همين دليل، يكي از نامهاي قرآن «موعظه» ميباشد و در آيات گوناگون از اينكه هدف قرآن موعظه كردن استسخن به ميان آورده است; مانند: «يا ايها الناس قد جاءتكم موعظة من ربكم» (يونس:57); اي مردم، شما را از سوي خداوندگارتان پندي آمد.
پذيرش حقايق غير از آگاهي از حقايق است. كم نيستند افرادي كه با آنكه حقيقتبرايشان روشن گشته، از پذيرش آن سرباز ميزنند و در برابر آن مقاومت و حتي جبههگيري ميكنند. قرآن مجيد از افراد و گروههايي نام ميبرد كه در برابر ادعاهاي حق انبيا: در عين يقين داشتن به آنها، موضع مخالف گرفته و تسليم نشدهاند و بويژه، برتريطلبي و ستمگري آنان سبب شده است كه حاضر به پذيرش حقايق نشوند: «جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما وعلوا» (نمل:14); آيات الهي را در عين آنكه بدانها يقين داشتند، به دليل ستمگري و برتريطلبي، انكار كردند. از اينرو، نقش «موعظه» دقيقا اين است كه زمينه را براي پذيرش دل و تسليم شدن در برابر حقايق فراهم سازد.
نكته شايان توجه آنكه موعظههاي قرآني صرفا بر اموري كه شهرت دارد (مشهورات) و مورد قبول توده مردم است متكي نميباشد، بلكه آنچه در مواعظ قرآني رعايت ميشود تكيه بر امور صحيح و درستي است كه فهم آن آسان و همراه با تعابيري است كه دل را تحت تاثير قرار ميدهد. به عنوان مثال، به اين موعظه قرآن توجه كنيد: «قل انما اعظكم بواحدة ان تقوموا لله مثني وفرادي ثم تتفكروا ما بصاحبكم من جنة.» (سبا:46) روي سخن در اين موعظه با منكران نبوت است كه با نزول قرآن به عنوان معجزه الهي و درخواست همانندآوري، نبوت پيامبر اسلام(ص) برايشان به اثبات رسيده، ولي براي بهانهجويي يا در اثر شبههاي كه مغرضان مطرح كرده بودند، چنين ميپنداشتند كه پيامبر(ص) - نعوذ بالله - جنزده شده يا تحت تاثير نيروهاي ديگر، تصور كرده كه پيامبر است.
قرآن از مرحله استدلال، كه همانندآوري است، گذشته و ميفرمايد: چون شما در مقام استدلال نتوانستهايد همانند قرآن بياوريد پس پيامبري رسول گرامي(ص) ثابتشده است; ولي براي آنكه دلهاي آنان را تسليم اين حقيقت كند، ميفرمايد: «بگو من شما را فقط به يك چيز موعظه ميكنم: براي خدا بهپاخيزيد و به تنهايي و يا با همانديشي درباره نبوت پيامبر(ص) بينديشيد و ببينيد كه او جنزده نيست. اگر از نيروي تفكر خود، به دور از تعصب، كمك بگيريد نبوت او را تصديق خواهيد كرد. موضوع «موعظه» در اين آيه مطلب حقي است كه قبلا بر آن استدلال شده و در اينجا به طريقي آسان و روشن و به منظور رامساختن دلها، راه زدودن و تحت تاثير اغراض و انگيزههاي مخالف حق قرار نگرفتن را نشان ميدهد.
2- انذار و تبشير
فعاليتهاي اختياري انسان در اثر آگاهي و انگيزه، جامه عمل ميپوشد. براي حركت انسانها در هر مسير (اعم از حق و باطل) صرف آگاهي كافي نيست، بلكه علاوه بر آگاهي، انگيزه نيز لازم است و تا انسان نسبتبه كارهاي خير، انگيزه و نسبتبه كارهاي ناشايست، دافعهاي باطني نداشته باشد، در مسير صحيح قدم نميگذارد و به پيش نميرود. انسان بايد در كنار سيراب شدن عقل با توجه به نتايج و عواقب كارهاي خوب و بد، تمايل قبلي به خيرات و نفرت و انزجار نسبتبه شرور و زشتيها داشته باشد. اين نيز در پرتو «انذار» و «تبشير» حاصل ميشود. اينهمه تاكيد قرآن بر بهشت و جهنم و ذكر جزئيات و تفاصيل پاداشها و كيفرهاي آنجهاني، علاوه بر حقانيت آن، براي نقش عظيم آن در جهتدادن و به تلاش واداشتن انسان است.
بجز انسانهاي متعالي، كه عبادت را تنها به دليل شايستگي خدا براي عبادت يا محبت و يا سپاسگزاري انجام ميدهند، بيشتر انسانها شوق به بهشت و يا بيم از جهنم عامل حركت آنها در جهت عبادت خداست. افزون بر اين، انذار و تبشير براي انسانهايي كه در اثر كجرويها بيان استدلالي و موعظه برايشان سودي ندارد، هشداري است كه گه گاه آنان را از مسير انحرافي خويش باز ميدارد. قرآن مجيد يكي از اهداف خود را انذار و تبشير معرفي ميكند و ميفرمايد: «انزل علي عبده الكتاب ... لينذر باسا شديدا من لدنه ويبشر المؤمنين» (كهف:1و2); خداوند بر بنده خويش كتاب را فرو فرستاد... تا از عذاب سخت پروردگار بيم دهد و مؤمنان را بشارت گويد.
3- درمان بيماريهاي روحي
زدودن زنگارهاي دل، هم براي باورداشتسخن حق ضرورت دارد و هم براي ارتقا در نردبان تكامل و قرب به خدا نقش اساسي ايفا ميكند. قرآن كريم يكي از اهداف خود را شفابخشي اعلام كرده و ميفرمايد: «يا ايها الناس قد جاءتكم... شفاء لما في الصدور» (يونس:75); اي مردم، از سوي خدا برايتان... بهبودبخش بيماريهاي روحي آمد. تعبير «شفاء لما في الصدور» عام است و هرگونه بيماري دروني، خواه كفر و نفاق و گمراهي باشد و خواه ديگر امراض باطني را، كه مانع از رشد معنوي انسان است، دربر ميگيرد.
در آيه شريفه چهاردهم از سوره مطففين، قرآن دليل تكذيب معاد و روز جزا از سوي انسانهاي گناهكار و تجاوزگر را زنگارگرفتگي دلهايشان ميداند. در آيه دهم سوره بقره نيز دليل نفاق و نيرنگبازي منافقان را بيماري دل آنان ميداند. بههرحال، تا ظرف دل از زنگار بيماري گناهان و كارهاي ناشايست پاك نشود، بهترين معارف هم اگر در آن جاي گيرد، آلوده به شرك و نفاق ميشود و ثمربخشي خود را از دست ميدهد. قرآن درصدد است كه ظرف دل را پاك سازد و بيماريهاي آن را بهبود بخشد. تلاوت قرآن و دل سپردن به آن چنين اثري دارد كه در روايات آمده است: دلها همچون فلزات زنگار دارند، زدودن زنگار آنها با استغفار و تلاوت قرآن ميسر است.
4- هدايتپذيري و پندپذيري
اگر عقل سيراب شود، دل رام ميگردد و ظرف دل از زنگارها و بيماريها پالوده شود، آماده پذيرش هدايت قرآن و تسليم در برابر موعظه و پند آن ميشود. اين هدف ديگري است كه در آيات مطرح شده است. قرآن ميفرمايد: «ام يقولون افتراه. .. بل هو الحق من ربك... لعلهم يهتدون» (سجده:3); يا آنكه ميگويند: قرآن را به دروغ به خدا نسبت ميدهد...، بلكه قرآن حق است و از سوي خداوندگار تو است... تا شايد هدايت پذيرند. در آيه ديگري ميفرمايد: «كتاب انزلناه اليك.
[1] . انعام: 51
[2] . يس: 62
[3] . جاثيه: 5
[4] . عنكبوت:43
.. ليتذكر اولوالالباب» (ص:29); كتابي به سوي تو فرو فرستاديم... براي آنكه خردمندان از آن پند گيرند.
5- تقوا
يكي از اهداف قرآن ايجاد تقوا در انسانها است. قرآن ميفرمايد: «قرآنا عربيا غير ذي عوج لعلهم يتقون» (زمر:28); قرآن عربي را، كه در آن هيچ كژي نيست، فروفرستاديم تا شايد تقوا پيشه كنند. «تقوا» يكي از عناصر مهم در بينش قرآني و در اصل، به معناي «خودپايي» است. انسان همواره در برابر خطرات، خود را ميپايد و مراقب خويش است. اين خودپايي ميتواند در برابر عذاب جهنم، خشم خدا و از دستدادن كمالاتي باشد كه انسان ميتواند به آنها برسد. به همين دليل، به نحوي بر «ترس» هم دلالت دارد. و اينكه گاهي تقواي الهي يا تقواي از جهنم را به ترس از خدا يا جهنم معنا ميكنند بر همين اساس است، وگرنه معناي اصلي آن «ترس» نيست. در اينجا اين سؤال مطرح ميشود كه «ترس از خدا» به چه معنا است؟ «ترس از خدا» ميتواند به دو صورت مطرح شود:
نخست آنكه از معصيتخدا برحذر باشد; زيرا معصيتخدا منشا همه عذابهاي اخروي و عقوبتهاي دنيوي است.
دوم آنكه خطر هميشه جسماني نيست، محروميت از رحمت و دوري از محبوب براي انسانهاي برجسته بالاترين رنج است. انسانهايي كه مراحلي از كمال را طي كردهاند بدين دليل از معصيتخدا دوري ميكنند كه نگران دورماندن از محبوب خود هستند. برجستگان از بندگان خدا اصولا از توجه به غير خدا بيمناكند و تقواي آنكه آنان راهميشه در محضر خدا و خدا را حاضر و ناظر اعمال آنان قرار ميدهد و نسبتبه غفلت از خدا ترسانند. برجستگان از بندگان خدا اصولا از توجه به غير خدا بيمناكند و تقواي آنكه آنان را هميشه در محضر خدا و خدا را حاضر و ناظر اعمال آنان قرار ميدهد و نسبتبه غفلت از خدا ترسانند.
تقوا هم در مرحله فكر و نظر مطرح است و هم در مرحله عمل و رفتار. اولين مرحله تقوا در بعد نظري، «حقيقت طلبي» است تا انسان گرفتارباطل نشود. چنينكسي وقتي با قرآن مواجه ميگردد بدان هدايتميشود ووقتي آياتخدا ومعجزاتالهي راميبيند، تسليم آن ميگردد و بدانها ايمان ميآورد. حضرت سلمان; با آنكه در محيط كفر و شرك متولد شد و در آنجا رشد كرد، ولي حقيقتطلبي و تقواي او موجب شد كه در پي يافتن آيين حق برآيد و سرانجام، به پيامبر اسلام(ص) برسد و ايمان آورد. قبلا گفتيم كه قرآن ميخواهد حقيقتطلبي را در انسان تقويت و شكوفا سازد.
بالاترين مراحل تقوا نيز برترين درجات كمال است كه انسان را شايسته آرامش يافتن در جوار رحمتحق ميسازد: «ان المتقين في جنات و نهر في مقعد صدق عند مليك مقتدر» (قمر:54 و 55); اهل بهشت در باغها و كنار نهرهاي بهشتاند، در منزلگاه صدق و حقيقت، نزد خداوند عزت و سلطنت جادواني متنعماند.
اولين مرحله تقوا در بعد عمل نيز آن است كه آنچه را طبق فطرت خويش زشت مييابد از آن اجتناب ميكند. اين نوع تقوا را ميتوان «تقواي فطري» ناميد; زيرا فطرت آن را به انسان الهام ميكند، ولي اين اولين مرحله تقوا در مرحله عمل است. پس از اسلام آوردن نيز تقوا مطرح است. اما كساني از مراحل بالاتر هدايت قرآن برخوردار ميشوند كه مراتب ديگر تقوا را داشته باشند.
در قرآن مجيد، آنچه انسان بايد خود را از آن دور نگه دارد، مشخص گرديده است; و لذا آن جمله خداوند معاد آتش دوزخ فتنهاي كه فقط ظالمان را در بر نميگيرد، وضعيتحاضر و آينده هركسميباشد. پرداختنبههمهاينمواردونكتهسنجيهايموجود در آنها بافرصت محدود اين مقاله سازگار نيست. بنابراين، تقوا دارايدرجاتاست،و هرچند همه موارد آن مدنظر قرآن ميباشد ولي به نظر ميرسد در آنجا كه تقوا هدف نزول قرآن است، مرحله اوليه تقوا نيست; زيرا اگر چنان خصلتي (حقيقتطلبي) در انسان نباشد، از ابتدا به قرآن گوش فرانميدهد.
ج) اهداف قرآن در بعد عمل
1- شكرگزاري
انساني كه به اين مرحله رسيده استخود را با انبوهي از نعمتهاي خدا روبرو ميبيند و آماده ميشود تا در برابر اينهمه نعمتشكرگزاري كند. او اگر به نعمتها توجه نداشته باشد و يا از صاحب نعمت غافل باشد در صدد شكرگزاري برنميآيد. قرآن در آيات خود با برشمردن نعمتها و توجهدادن به اين نكته كه همه آنچه در اختيار انسان است، از خداست، اين زمينه را فراهم ميسازد. در چنين موقعيتي است كه انسان حقشناس به ولينعمتخود توجه ميكند و در مييابد كه همه چيز از اوست و جز نعمتهاي او چيز ديگري از خود يا ديگري ندارد. به شكرگزاري آن ذات اقدس مشغول ميگردد و تا آنجا پيش ميرود كه حتي عبادت خويش را براي خوف از دوزخ يا شوق به بهشت انجام نميدهد، بلكه انگيزه شكرگزاري از نعمتهاي بيشمار خدا او را به عبادت واميدارد. [1]
2- داوري بحق در مسائل مورد اختلاف
يكي ديگر از اهداف قرآن حل مسائل مورد اختلاف در مرحله عمل است. فطرت پاك انسان وي را به رعايت عدالت و اعطاي حقوق ديگران فراميخواند و در مقابل تجاوزطلبي، او را از اين كار باز ميدارد. پيامبران: از يك سو، با انذار و تبشير، زمينه كنارزدن تجاوزطلبي و عمل به خواست فطرت الهي و پاك انسان را فراهم ميسازند و از سوي ديگر، در موارد اختلاف بين انسانها قضاوت ميكنند و مصداق حقوق ديگران را تعيين مينمايند. البته پس از هر پيامبري در طول تاريخ، انسانها دچار انحراف شدهاند و با آنكه مسائل حقوقي برايشان روشن بوده، حقوق ديگران را ناديده گرفته و به آنان ستم روا داشتهاند.
همچنين به تدريج، با ايجاد انحراف در دين خدا و يا برداشتهاي ناروا از تعاليم دين، انسانهاي ديگر را گمراه ساخته و افراد را دچار اختلاف كردهاند. در چنين وضعيتي، فقط ايمان به خدا راهگشاي مؤمنان ميگردد. قرآن مجيد، كه پس از پيامبران فراوان گذشته رسيده، يكي از اهدافش قضاوت در مسائل اختلافي بين مردمان است. بنابراين، هدف قرآن در يك مرحله، تبيين مسائل مورد اختلاف از نظر فكري و در مرحله ديگر، قضاوت بحق در مسائل مورد نزاع است تا از انحراف بشر در مقام عمل جلوگيري به عمل آيد. در آيه213 از سوره بقره هدف بعثت همه انبياء و نزول كتب آسماني قضاوت، در مورد مسايل مورد اختلاف مردم دانسته شده است و اين نكته مطرح شده است كه پس از آمدن پيامبران نيز مردم به دليل تجاوزطلبي اختلاف كردند و در آيه 64 از سوره نحل ميفرمايد «و ما انزلنا عليك الكتاب الا لتبين لهم الذي اختلفوا فيه» ما قرآن را بر تو نازل نكرديم مگر براي آنكه موارد مورد اختلاف ميان مردم را برايشان توضيح دهي و بيان كني.
3- تثبيت مؤمنان
خداوند ميفرمايد: «قل نزله روح القدس من ربك بالحق ليثبت الذين آمنوا» (نحل:102); اي رسول، بگو اين آيات را روحالقدس از جانب پروردگارت به حقيقت و راستي آورد تا اهل ايمان را در راه خدا ثابت قدم گرداند.
نزول وحي و تداوم آن، عامل ثبات مؤمنان در مسير خويش و نلغزيدن به جهات انحرافي است. هرچند تثبيت در مرحله «قلب» نيز مطرح شده، ولي ثبات قدم در مسير دين و تكامل بيشتر ناظر به مشكلاتي است كه در مقام عمل پيش ميآيد و انسان را در ادامه راه دچار تزلزل ميكند. قرآن مجيد با تقويب روحيه و توجهدادن بشر به خداوند و قدرت بينظير وي و نيز پاداش عظيم مجاهدان، امدادهاي غيبي فرشتگان و ذكر داستانهاي پيامبران: و مجاهدان گذشته، زمينه ثبات قدم مؤمنان و پيامبر(ص) را در مقام عمل فراهم ميسازد.
4- برپايي جامعه عادلانه
«لقد ارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط» (حديد:25); همانا پيامبران خود را با دلايل و معجزات فرستاديم و برايشان كتاب و ميزان عدل نازل كرديم تا مردم عدالت را به پا دارند.
عدالت و قسط، هر دو با رعايتحقوق ديگران و دستيابي هركس به حق خويش مرتبط است، ولي قسط بيشتر ناظر به پيادهكردن قوانين عادلانه است. قرآن مجيد هدف نزول كتابهاي آسماني، از جمله قرآن، را اقامه قسط ميداند، آن هم قسط عمومي كه به دستخود مردم برپا شود; بدين معنا كه هدف، رشددادن جوامع است تا آنجا كه مردم، خود انگيزه اجراي عدالت پيدا كنند و آن را اجرا نمايند.
5- حاكميت قوانين خدا
«انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اريك الله» (نساء:105); اي پيامبر، ما قرآن را بحق به سوي تو فرو فرستاديم تا بدانچه خدا با وحي بر تو پديدار ساختهاست، حكم نمايي.
عدالت مورد نظر قرآن و اجراي آن (قسط) تنها در سايه قوانين الهي امكانپذير است. از اينرو، در اين آيه شريفه هدف از نزول قرآن را حكمنمودن پيامبر(ص) در بين مردم، طبق دستور و راي خدا ميداند. اجراي احكام ديني از يك سو، بر اساس قوانين عادلانه است و از سوي ديگر، به دست عادلترين انسانها به اجرا درميآيد. در نتيجه، در مراحل قانونگذاري و اجرا، ضامن عدالت اجتماعي است.
6- حاكميت دين خدا بر ساير اديان
«هو الذي ارسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين كله» (فتح:28); او رسول خود (محمد(ص)) را با قرآن و دين حق فرستاد تا آن را بر همه اديان غالب گرداند.
حاكميت دين خدا و غلبه آن بر ساير اديان، كه هدف ارسال پيامبر گرامي اسلام(ص) است، از ديگر اهداف اجتماعي نزول قرآن است.
[1] . «... و ان قوما عبدوا الله شكرا فتلك عبادة الاحرار»، (محمدتقى مجلسى، بحارالانوار، ج 78، ص69)
اين نكته با توجه به خاتم پيامبران بودن آن حضرت روشنتر ميشود. نكته شايان توجه اينكه از آنجا كه سعادت واقعي انسان در قرب به خداوند متعال است و قرب به خداوند بستگي كامل به حاكميت دين حق بر جامعه بشري دارد و تمام مراحل پيشين و حتي اجراي عدالت و امنيت عمومي براي آن استكهمردم آزادانه به عبادت خالص الهي بپردازند و به بالاترين مراحل قرب الهي دستيابند، قرآن مجيد ميفرمايد: خداوند به كساني كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دهند وعده داده است كه آنان را جانشينان و وارثان زمين گرداند، ديني را كه براي آنان پسنديده ستبرايشان مستقر سازد، به آنان امنيت ارزاني دارد تا تنها او را بپرستند و همتايي براي او در نظر نگيرند. [1]
7- خروج از ظلمتها به سوي نور
«كتاب انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الي النور» (ابراهيم:2); اين قرآن كتابي است كه ما به سوي تو فرستاديم تا مردم را به امر خدا، از ظلمات (جهل و كفر) بيرون آوري و به عالم نور برساني.
«نور» و «ظلمت» در اين آيه مصاديق فراواني دارد كه از يك سو، كفر و نفاق و زنگارهاي دل و هرگونه عاملي را كه موجب دوري و جدايي از خداست و از سوي ديگر، مراتب قرب به خداوند از آغاز تا پايان را دربر ميگيرد. بنابراين، مراتب گوناگون تقرب به خداوند مصاديق گوناگون خارج شدن از ظلمتها به نور است كه يكي از اهداف قرآن به شمار ميآيد.
8- هدايتبه راههاي امن و صراط مستقيم
«قد جاءكم من الله نور و كتاب مبين يهدي به الله من اتبع رضوانه سبل السلام... ويهديهم الي صراط مستقيم» (مائده:15 و16); براي هدايتشما نوري عظيم و كتابي با حقانيت آشكار آمد. خدا با آن كتاب هركه را در پي رضا و خشنودي او ستبه راههاي سلامت و صراط مستقيم رهنمايي ميكند.
قرآن كريم، كه نوري از سوي خداوند متعال است، كساني را كه در پي كسب خشنودي خدا باشند به راههايي كه از هر نظر سلامت است و كسي را كه در آن پاي نهد به سلامتبه سر منزل مقصود - كه خداست - ميرساند، هدايت ميكند. اين راهها ميتواند در طول يكديگر و نيز در عرض هم باشند. كساني كه در اين راهها قدم ميزنند در هر قدم، از ظلمتي رهايي يافته و به نوري نايل ميشوند و سرانجام، از سبل امن به شاهراه هدايت (صراط مستقيم) راهنمون ميشوند.
9- ورود به رحمت ويژه الهي و هدايتبه ذات او
«يا ايها الناس قد جاءكم برهان من ربكم و انزلنا اليكم نورا مبينا فاما الذين آمنوا بالله و اعتصموا به فسيدخلهم في رحمة منه و فضل و يهديهم اليه صراطا مستقيما» (نساء:174 و 175); اي مردم، براي هدايتشما از جانب خدا برهاني محكم آمد و نوري تابان به سوي شما فرستاديم. پس آنان كه به خدا گرويدند و به او متوسل شدند به زودي، آنها را به جايگاه رحمت و فضل خود در خواهد آورد و به راه راست رهنمايي مينمايد.
مؤمناني كه به اين ريسمان نوراني الهي چنگ زنند و پناه برند خداوند، خود، ايشان را در رحمت و فضل ويژهاش وارد ميسازد و از صراط مستقيم ويژهاي، ايشان را به ذات اقدس خود راهنمايي ميكند. آنان در اين جهان از همنشينان خدا و در سراي آخرت نيز در پايگاهي رفيع و راستين در آستان مقدس الهي خواهند بود. در آيه ديگري ميفرمايد: «ان المتقين في جنات ونهر في مقعد صدق عند مليك مقتدر» (قمر:54 و 55); اهل تقوا در باغها و كنار نهرهاي بهشت منزل گزيدهاند، در منزلگاه صدق و حقيقت، نزد خداوند عزت و سلطنت جاوداني متنعماند.
قرآن مجيد در كنار اهدافي كه براي خود برميشمرد، موانعي را نيز براي بهرهمندي از قرآن و رسيدن به اهداف آن مطرح كرده است. در اين بخش، ابتدا شروط و سپس موانع بهرهمندي از آن مطرح ميگردد:
الف _ شروط بهرهمندي از قرآن
قرآن مجيد در كنار اهدافي كه براي خود برميشمرد، شروط و موانعي را نيز براي بهرهمندي و رسيدن به آن اهداف مطرح كرده است. در اين بخش، ابتدا شروط و سپس موانع بهرهمندي از قرآن را مطرح ميكنيم:
1- در پي علم و يقينبودن
يكي از شروط مهم براي بهرهمند از قرآن آن است كه انسان در پي دستيابي به علم و يقين باشد، بخواهد به حقايق پي برد و بر گمان و حدس و امثال آن تكيه نكند. قرآن مجيد در پاسخ به مشركان و در مقام نفي شرك، همواره ميگويد كه آنان دنبال گمان، تقليد و شكاند و نسبتبه مدعاي خويش يقين ندارند; اگر راست ميگويند دليل قاطعي بر مدعاي خود بياورند. به هر حال، اگر كساني به دنبال هواهاي نفساني خود باشند و يا بر اساس گمان و شك بخواهند زندگي خود را بنا نهند، از قرآن بهرهاي نخواهند برد. در آيه 11 سوره توبه ميفرمايد: «قد فصلنا الايات لقوم يعلمون.» در آيه 11 بقره نيز ميفرمايد: «قد بينا الايات لقوم يوقنون.» مشابه اين، آياتي است كه چنين بياني دارند:«لقوم يفقهون» (انعام:98)، «لقوم يتفكرون» (يونس:24)، «لاولي الالباب» (آلعمران:190).
2- در اختيارداشتن قلب خود
در آياتي از قرآن مجيد ميفرمايد: «ان في ذلك لذكري لمن كان له قلب» (ق:37); در اين، پند و تذكري استبراي آنكه داراي قلب هوشياري باشد.
انسان در اثر گناه و ياغفلت گاهي قلب و دل خود را در اختيار شيطان،هواينفس، غرايزحيوانيوانسانهايمنحرفقرارميدهد و آنان دلش را ميربايند. كسي كه دل ندارد - يعني، دل را به ديگري سپردهاست واو هرگونه كه ميخواهد بر آن حكم ميراند - نميتواند از قرآن بهرهمند شود. كسي از قرآن بهرهمند ميشود كه بر دل خود مسلط باشد. در روايات آمده است كه اگر شياطين پيراموندلپرسهنميزدندوآنرااحاطهنميكردندانسانميتوانستبه ملكوت جهان نظر كند و حقايق هستي را دريابد. بايد دل در اختيار انسان باشد تا آن را در اختيار قرآن و حقايق آن قرار دهد; در نتيجه، متاثر شود و به سوي كمال خويش حركت كند.
3- حيات و زنده(دل) بودن
در آيه 70 سوره يس ميفرمايد: «لينذر من كان حيا»; قرآن نازل شده است تا كساني را كه زندهاند بيم دهد. برخي انسانها مردهاند و مرده را هرقدر صدا بزني، موعظه كني يا حقايق را برايش بازگو كني اثري نخواهد داشت. انسانهايي كه در اثر گناه بر قلبهاشان مهر خورده و راه نفوذ معارف حق را بر خود بستهاند وقتي حقايق و آيات الهي را ميشنوند، ذرهاي تاثير در آنان نمينهد; گويا چنين حقايقي را نشنيدهاند. منافقان مظهر كامل اين حالت مردگي و مؤمنان حقيقي مظهر كامل زندهدل بودناند. قرآن مجيد ميفرمايد: «ا و من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشي به في الناس كمن مثله في الظلمات ليس بخارج منها» (انعام: 122); آيا كسي كه مرده بود و او را زنده كرديم و برايش نوري قرار داديم كه با آن در بين مردم حركت ميكند مانند كسي است كه در تاريكيها به سر ميبرد و از آن خارج نيست؟
انسانهاي زنده، كه باتقوا هستند، با نور خدا حركت ميكنند و در برخورد با شياطين، هوشيارانه عمل مينمايند: «ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذا هم مبصرون» (اعراف:201); اهل تقوا را چون وسوسه و خيالي از شيطان به دل رسد، همان دم خدا را به ياد آورند و همان لحظه بصيرت و بينايي پيدا كنند.
4- در پي خشنودي خدابودن
انسانها در هر عملي كه انجام ميدهند، علاوه بر علم و آگاهي، انگيزهاي نيز دارند و بايد داشته باشند، ولي انگيزهها در افراد و موقعيتهاي گوناگون متفاوت است; گاهي كارها برخاسته از انگيزههاي حيواني و نفساني مانند سيركردن شكم و تامين لذايذ مادي است و گاهي انسان فراتر از سطح حيوانات قرار ميگيرد. در اين صورت، انگيزههاي مادي نميتواند محرك اصلي او باشد و آنچه در پي آن است موضوعي فراتر از تامين لذايذ مادي خواهد بود. در اين ميان، آنان كه عشق به حقايق دارند با كشف مطالب علمي دلخوش ميشوند و حداكثر با درك مفاهيمي كه از معنويات حكايت دارد، سرمست ميشوند; ولي اگر انسان با خدا آشنا شود، خدا را خوب بشناسد و به او معتقد گردد بالاترين لذت براي او خشنودي خداست; نه در انجام اعمالش انگيزه دنيوي دارد و نه اميدي به نعمتهاي بهشتي و نه خوفي از عقوبتهاي اخروي در خود مييابد. چنين افرادي حتي اگر خدا نعمتهاي بهشتي را هم در اختيارشان قرار ندهد يا عقوبتشان كند از او ستبرنميدارند; زيرا خشنودي خدا برايشان از همه چيز بالاتر است.
خداوند درباره اينان ميفرمايد: «يهدي به الله من اتبع رضوانه سبل السلام ... و يهديهم الي صراط مستقيم» (مائده:16); خداوند كساني را كه در پي خشنودي او باشند... به وسيله قرآن به راههاي امن هدايت ميكند و آنان را به صراط مستقيم رحمت و قرب خويش رهنمون ميگردد.
5- تقوا
(در اين زمينه در قسمت اهداف قرآن در بعد گرايش سخن گفته شد. بدانجا رجوع كنيد.)
6- خشيت و خوف
يكي ديگر از شروط بهرهمندي از قرآن، كه مرتبط با انذار و بيمدادن قرآن ميباشد، خوف و خشيت است. در سوره يس، پس از آنكه هدف قرآن را انذار و بيمدادن مردم ميداند و متذكر ميشود كه منافقان از انذار قرآن بهرهاي ندارند، ميفرمايد: «انما تنذر من اتبع الذكر و خشي الرحمن بالغيب فبشره بمغفرة و اجر كريم» (يس:11); فقط كسي از بيمدادن تو بهره ميبرد كه پيرو قرآن باشد و از خداوند رحمان خشيت داشته باشد، پس او را به آمرزش و پاداش ارجمند الهي بشارت ده.
[1] . نور: 55
در سوره طه نيز ميفرمايد: «طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقي الا تذكرة لمن يخشي» (طه:1-3); اي پيامبر، ما قرآن را بر تو نازل نكرديم تا خود را بسيار به رنج و زحمت اندازي، جز آنكه اين كتاب يادآور و پند براي كساني است كه داراي خشيتاند. در سوره ق نيز ميفرمايد: «فذكر بالقرآن من يخاف وعيد» (ق:45); با قرآن كسي را پند بده كه از وعدههاي عذاب و كيفر الهي ترسان است.
در قرآن «خشيت» نسبتبه خداوند مطرح شده، ولي «خوف» بيشتر در خصوص عذاب جهنم و گاهي در مورد خداوند يا مقام خداوندگار به كار رفته است. به همين دليل، گفتهاند: «خشيت» احساس ترسي است كه از درك عظمتخدا براي فرد حاصل ميشود و قرآن ميفرمايد: «هركس عظمتخدا را درك كند و در اثر درك عظمت الهي بيمناك شود انذار قرآن برايش سودمند است و درك عظمتخدا موجب ميگردد كه همه موجودات جهان در پيش چشم انسان كوچك شود.» [1] ترس از عذابهاي اخروي نيز زمينه بهرهگيري از انذار قرآن را فراهم ميآورد. كسي كه ترسي از عذاب ندارد به آن دليل است كه ايمان و اعتقادش به معاد ضعيف است و چنين كسي انذار برايش سودي ندارد، ولي آنان كه ايمانشان به معاد مستحكم است ترس از معاد در پرتو انذار انبياي الهي: و قرآن زمينه كنارهگيري از گناه و پاك و پالوده ساختن آنان را فراهم ميسازد واز مخلصان ميشوند. قرآن مجيد در وصف انسانهاي برجسته و باايمان، بويژه انبياي الهي:، ميفرمايد: «انا اخلصناهم بخالصة ذكري الدار» (ص/46); آنان را با ياد معاد از آلودگيها آميزه شرك، پاك، ناب و خالص كرديم.
7- ايمان و نيكوكاري
در نجات و سعادت انسان، طبق بينش قرآني، ايمان بدون عمل و عمل بدون ايمان نقشي ندارد، بلكه اين دو با هم سعادت بشر را تامين ميكنند. از اين رو، قرآن دو شرط ديگر براي بهرهمندي از قرآن را «ايمان» و «احسان» دانسته است. در سوره لقمان، آيه 2 و3 ميفرمايد: «تلك آيات الكتاب الحكيم هدي وبشري للمحسنين»; اين است آيات كتاب حكمت آموز كه هدايت و بشارت براي نيكوكاران است. در آيه 120 سوره هود نيز ميفرمايد: «و جاءك في هذه الحق و موعظة و ذكري للمؤمنين»; براي تو در اين كتاب، حقيقت، موعظه، يادآوري و پندي براي مؤمنان آمده است.
8- طلب راه درست
در برخي از آيات قرآن ميفرمايد: اين قرآن براي كساني پند و اندرز و يادآوري است كه بخواهند راه درست را در پيش گيرند. قرآن هيچكس را به صورت جبري و اتفاقي هدايت نميكند; تا كسي خودش نخواهد كه مسير صحيح را بپيمايد قرآن نيز دست او را نميگيرد. اصولا در درمان بيماريهاي روحي اولين قدم تمايل فرد بيمار است; اوبايد خود به بيماربودن خود باور داشته و در پي علاج خويش برآيد; دستكم، آمادگي داشته باشد كه به راهنماييها و درمانهاييكه قرآن در اختيار او قرار ميدهد جامه عمل بپوشاند. اما اگر كسي هدفش جز اين باشد خواندن قرآن و فهم محتواي آن برايش سودي ندارد و چه بسا زيانآور هم باشد.
قرآن مجيد درباره قوم هود ميفرمايد: «اما ثمود فهديناهم فاستحبوا العمي علي الهدي» (فصلت:17); ما قوم ثمود را هدايت كرديم، ولي آنان كوري را بر هدايتبرگزيدند. قرآن مجيد در آيه27 سوره تكوير، پس از زدودن شبهاتي كه در مورد رسالت پيامبر(ص) و حقانيت قرآن مطرح شده است، ميفرمايد: «ان هو الا ذكر للعالمين لمن شاء منكم ان يستقيم»; قرآن جز يادآوري و پندي براي عالميان نيست، (البته) براي كسياز شما كه بخواهد راه راست را در پيش گيرد.
9- ايمان به خدا و تمسك به قرآن
شرط ديگري كه در بهرهمندي از قرآن مطرح است ايمان به خدا و تمسك بدان است. در آيه 175 سوره نساء ميفرمايد: «و انزلنا اليكم نورا مبينا فاما الذين آمنوا بالله و اعتصموا به فسيدخلهم في رحمة منه و فضل و يهديهم اليه صراطا مستقيما»; به سوي شما نوري روشنگر فرو فرستاديم، اما آنان كه به خدا ايمان آوردند و به قرآن چنگ زدند پس خداوند آنان را در رحمت و فضل خود وارد ميكند و آنان را از راهي مستقيم به سوي خود هدايت مينمايد.
ايمان به خدا اساس تمام ارزشهاست و هر عملي كه بدون ايمان انجام گيرد هيچ نقشي در سعادت انسان ايفا نميكند. چنگزدن به تعاليم قرآني نيز تنها راه وصول به هدف نهايي قرآن است. آگاهيدادن به وسيله انذار و تبشير و انتخاب راه درست و رعايت تقوا براي آن است كه انسان در پرتو تعاليم قرآن به خداوند رهنمون شود. استفاده از تعاليم قرآن زمينه چنين رشد عظيمي را، آن هم به دستخدا، فراهم ميسازد. در آيهاي ديگر ميفرمايد: «انما تنذر من اتبع الذكر» (يس:11) ; اي پيامبر(ص)، تو فقط كسي را بيم ميدهي و بيم دادنت در او مؤثر واقع ميشود كه پيرو قرآن باشد و از دستورات آن پيروي كند.
10- سجده و تسبيح
يكي ديگر از شروط بهرهمندشدن و رسيدن به اهداف قرآن نهايت تذلل و عبوديت در برابر خداست. سجده مظهر تام عبوديتبنده در برابر خداست و در روايات آمده كه اگر انسان بداند در هنگام سجده خداوند چه قدر به او عنايت دارد حاضر نميشود سر از سجده بردارد. سجده بر خدا معلول درك عظمتخدا و رابطه انسان با اوست. اگر خداوند كمال مطلق است و علم، قدرت، رحمت، حيات و ديگر اوصاف او بينهايت است و انسان در پي كسب كمال ميباشد، وقتي بالاترين و كاملترين موجود را مييابد، نهايت كرنش و تذلل را در برابر او اظهار مينمايد، بويژه اگر آن موجود خداوندگار او باشد و هستي خود را حقيقتا از او دريافت كند.
در سوره سجده آيه 15 ميفرمايد: كساني به آيات الهي ايمان ميآورند كه وقتي آنان را به آيات خداوندگارشان توجه ميدهند به سجده ميافتند و او را تسبيح ميكنند. در آيه107 سوره اسراء ميفرمايد: «ان الذين اوتوا العلم من قبله اذا يتلي عليهم يخرون للاذقان يبكون و يزيدهم خشوعا»; كسانيكه پيش از اين دانش و معرفت در اختيارشان قرار داده شده است وقتي آيات قرآن بر آنان تلاوت ميشود به سجده ميافتند و اشك ميريزند. همين اظهار بندگي بر خشوع آنان ميافزايد.
تسبيح و تنزيه خداوند نيز يكي ديگر از شروط بهرهمندي از قرآن است. كسي كه خداوند را منزه از هرگونه نقص و آلودگي بداند سخن او را نيز، كه قرآن است، كاملترين و بينقص ميداند و آنگاه است كه در پذيرش و تسليم در برابر آن دچار ترديد نميشود. پذيرفتن و باورداشتن قرآن به عنوان سخن بيعيب و نقص پروردگار زمينه را براي فهم، عمل و بهرهگيري از آن و در نهايت، رسيدن به بالاترين اهداف قرآن فراهم ميسازد.
11- شبزندهداري
در آيه شريفه 15 سوره سجده يكي ديگر از شرايط بهرهمندي از قرآن را شبزندهداري ميداند. شبزندهداري از ديدگاه قرآن عامل بسياري از موفقيتهاست. در آيه سوره79 سوره اسراء به پيامبر گرامي اسلام(ص) ميفرمايد: «و من الليل فتهجد به نافلة لك عسي ان يبعثك ربك مقاما محمودا»; و پاسي از شب را بيدار و متهجدباشو نماز شب را، كه خاص توست، به جاي آور كه خدا تو را به مقام محمود مبعوث گرداند. در آيات اول سوره مزمل نيزميفرمايد:«قم الليل... انا سنلقي عليك قولا ثقيلا»; اي پيامبر(ص)، شب را بهپاخيز... ما گفتاري گرانسنگ بر تو ميافكنيم.
شبزندهداري هم صفاي روحي براي پذيرش حقايق فراهم ميسازد و هم انسان را براي صعود به قلههاي رفيع معنويت كمك ميكند. به همين دليل، قرآن مجيد ميفرمايد: وقتي چنين افرادي با قرآن برخورد ميكنند، به دليل صفاي باطنيشان، آماده اثرپذيري از قرآن ميباشند.
12- انفاق
تامين نيازمنديهاي مردم، آن هم تنها با انگيزه الهي و بدون چشمداشت و يا ريا و به عنوان انجام وظيفه و بر اساس احساس مسؤوليت در برابر خداوند، يكي ديگر از شروطي است كه در آيه16 سوره سجده براي بهرهمندي از قرآن ذكر شده است. انفاق در بينش قرآني با تامين نيازهاي نيازمندان در نظامهاي غير الهي بسيار متفاوت است. انسان مؤمن انفاق را به اين دليل انجام ميدهد كه خداوند او را موظف به انجام آن كرده و نگران انجام وظيفه است. در اين صورت، حالات گوناگون فردي و اجتماعي در انگيزه او خللي وارد نميكند. او خود را مالك ثروت و امكاناتي كه در اختيار ديگران قرار ميدهد، نميداند، بلكه معتقد است كه اين ثروت و امكانات حق نيازمندان است كه بايد در اختيار آنان قرار دهد. از سوي ديگر، آن را عطيه الهي ميداند كه خدا در اختيار او قرار داده تا به صاحبانش برساند.
به همين دليل، قرآن مجيد ميفرمايد: «و مما رزقناهم ينفقون» (بقره:3); از آنچه به آنان روزي دادهايم، انفاق ميكنند. بر اساس چنين بينشي، انسان انفاقكننده هيچ چشمداشتي ندارد و ميداند در صورتي وظيفهاش را انجام داده است كه رياكارانه انفاق نكند و نياز نيازمندان را بهگونهاي برآورده ميكند كه حيثيت و منزلت اجتماعي آنان حفظ شود و تلاش براي تامين نيازمندان، با شرط مذكور، بيشك، انسان انفاقكننده را مشمول عنايات خداوند و بهرهمندي از قرآن ميكند. در آيه مزبور، انفاق يكي از شروط بهرهمندي از هدايت قرآن و اوصاف متقين دانسته شده است.
ب_ موانع بهرهمندي از قرآن
1- ظلم
يكي از موانع بهرهمندي از قرآن «ظلم» است. در بينش قرآن، «ظلم» تنها ستمگري نسبتبه ديگران نيست، بلكه ركتبر خلاف جهت كمال خويش نيز نوعي ستمگري است و آنكه به ديگري ستم ميكند در واقع، دو نوع ظلم مرتكب شده، هم به ديگران ستم كرده است و هم به خود.
[1] . على(ع) در وصف انسانهاى با تقوا مىفرمايد: «عظم الخالق في انفسهم فصغر ما دونه في اعينهم»; خدا نزد اهل تقوا بزرگ جلوه كرده، عظمت او را درك كردهاند و باورشان آمده است. درنتيجه، آنچه جز خداست در چشمانشان كوچك جلوه كرده است. (نهجالبلاغه، خطبه193)
و به اين وسيله، خود را از رسيدن به كمال واقعي خويش محروم كرده است. به همين دليل، در قرآن مجيد شرك و بتپرستي نوعي ظلم و ظلمي بزرگ قلمداد شده است: «ان الشرك لظلم عظيم» (لقمان:13); زيرا شرك بالاترين و بزرگترين عامل دوري از خدا و فاصلهگرفتن از كمال حقيقي است. اگر «ظلم» ندادن و ناديدهگرفتن حق ديگران است در بيان قرآن مجيد، فقط انسانها مشمول آن نيستند، بلكه اين موضوع شامل هر موجود ديگري نيز ميشود و به همين دليل، قرآن از كساني نام ميبرد كه به آيات الهي ظلم كردهاند: «بما كانوا بآياتنا يظلمون» (اعراف:9); ظلم به آيات الهي به معناي ناديده گرفتن وانكار آنهاست كه خداوند فرمود: «هيچكس جز ستمگران آيات ما را انكارنميكنند: «و مايجحد بآياتنا الاالظالمون.» (عنكبوت:49)
به هر حال، ستمگري در مرحله اول سبب ميشود كه فرد، قرآن و حقانيت آن را منكر شود، هرچند يقين داشته باشد كه قرآن حق است: «و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوا.» (نمل:14) در مرحله بعد، به جاي آنكه از قرآن بهره برد و بيماريهاي روحياش شفا يابد و مشمول رحمتخدا شود، قرآن جز بر زيان و خسرانش نميافزايد: «و لايزيد الظالمين الا خسارا» (اسراء:82); قرآن ستمگران را جز زيان نميافزايد.
2- دروغگويي و گناهكاري
يكي ديگر از موانع بهرهمندي از قرآن دروغگويي و گناهكاري است. گاهي انسان در اثر عواملي مرتكب گناهي ميشود و يا دروغي ميگويد، ولي زود پشيمان ميشود و توبه ميكند و مشمول رحمتخدا واقع ميشود. اما گاهي در اثر تكرار گناه و يا دروغگفتن، دروغگويي و گناهكاري در او تبديل به يك صفت ميشود. تكرار گناه و تكرار دروغ سبب ميشود كه انسان گناهكار و دروغگو آيات الهي را بشنود، ولي از آن بهرهمند نگردد و بلكه بر گناه خويش اصرار ورزد و از آيات قرآن روي بگرداند، بهگونهاي كه گويا نشنيده است.
تكرار گناه «استكبار» را به همراه ميآورد و استكبار، تسليم حق نشدن و تسليم حق نشدن، مهر و قفل بر دل ميزند و كسي كه بر دل او مهر زده شود بهترين موعظهها و حكمتها هم در آن اثرنخواهدكرد. چنينانسانيحتي اگر در قرآن تدبر كند و بينديشد از قرآن سودي نميبرد: «ا فلا يتدبرون القرآن ام علي قلوب اقفالها.» (محمد:24) استكبار قفل دل است، ولي چنين انساني علاوه بر آنكهبردلشقفلومهرزدهشدهاست، در گوشش نيز وقر (سنگيني) وجود دارد و شنيدن و نشنيدن آيات برايش يكسان است.
3- استكبار
استكبار از جمله موانع بهرهمندي از قرآن است. در آيه شريفه 15 سوره سجده ميفرمايد: «كساني كه استكبار ندارند به قرآن ايمان ميآورند.» استكبار و خود را برتر از حق و حقيقت دانستن سبب ميشود كه انسان با آنكه حق را شناخته است، تسليم آن نشود و راه سعادت را به روي خود ببندد. قرآن مجيد در آيات فراواني از مقاومت مستكبران در برابر دعوت انبياي الهي: سخن گفته است و متذكر ميشود: «مستكبران با آنكه حقانيت پيامبران را دريافته بودند، تسليم دعوت ايشان نشدند، بلكه با آنان به مبارزه پرداختند.» شيطان نخستين مستكبري است كه قرآن از او نام ميبرد. استكبار شيطان سبب شد با آنكه ميدانست دستور خدا حق است و حضرت آدم(ع) لياقتخلافتخدا را دارد، حاضر به سجدهكردن بر او نشود.
استكبار در برابر قرآن سبب ميشود كه انسان نه تنها تسليم قرآن نشود، بلكه براي توجيه برخورد خويش، به قرآن نسبت ناروا بدهد. وليد، يكي از شاعران عصر نزول قرآن، ابتدا حقانيت قرآن را دريافت و به آن اعتراف كرد، ولي در اثر وسوسه، تحريك و تشويق سران كفر، در مقام استكبار برآمد و گفت: «قرآن چيزي جز سحر برگزيده نيست».(مدثر: 24) قرآن مجيد يكي از علل برخورد خصمانه يهود با مسلمانان و برخورد مسالمتآميز مسيحيان با مسلمان را مستكبرنبودن پيروان واقعي حضرت مسيح(ع) ميداند و ميفرمايد: «ذلك بان منهم قسيسين و رهبانا و انهم لايستكبرون» (مائده:82) ; اين برخورد دوستانه مسيحيان با مسلمانان بدان دليل است كه برخي از مسيحيان، كشيش و راهباناند و ايشان استكبار ندارند.
كسيكهبا استكبار با قرآن برخوردكند بهآياتي كه بر او تلاوت ميشود،هيچ توجهي نميكند، گويا از قرآن هيچ نشنيده است: «و اذاتتليعليهآياتناوليمستكبرا كان لم يسمعها كان في اذنيه وقرا.» (لقمان:7)
4- ناديدهگرفتن اعمال ناشايست گذشته
كسي كه ميخواهد از قرآن بهرهمند شود بايد آلودگيهاي روحي خود را بزدايد و براي اين كار ضرورت دارد كه نوعي بازنگري نسبتبه اعمال گذشته خويش داشته باشد. آنان كه اعمال گذشته خود را ناديده ميانگارند و يا اعمال اشايستخود را اندك ميشمارند از قرآن بهرهاي نميبرند. در روايات آمده است كه اگر كسي اعمال ناشايستخويش را اندك شمارد و با خود بگويد كه اگر فقط با اين گناه مؤاخذه شوم مسالهاي نيست، خداوند آن گناه را بر او نميبخشد. [1]
فراموشي اعمال ناشايست گذشته سبب ميشود كه وقتي آيات الهي به كسي تذكر داده ميشود، از آن روي برگرداند و به آن توجهي نكند. روشن است كه چنين انساني از قرآن بهرهاي نخواهد داشت. قرآن مجيد در اين زمينه ميفرمايد: «و من اظلم ممن ذكر بآيات ربه فاعرض عنها و نسي ما قدمتيداه انا جعلنا علي قلوبهم اكنة ان يفقهوه و في آذانهم وقرا.» (كهف: 57)
5- باورنداشتن آخرت
يكي از شرايط بهرهمندي از قرآن ايمان به آخرت است. هر قدر ايمان انسان به آخرت قويتر باشد، بهرهمندياش از قرآن بيشتر خواهد بود و هر قدر اين ايمان ضعيف گردد اثرپذيري او از قرآن كمتر ميشود. در آيه چهارم سوره بقره، شرط هدايتپذيري از قرآن يقين به آخرت معرفي شده است. آيه 45 سوره ق ميفرمايد: كسي از قرآن متذكر ميشود كه از وعدههاي ناگوار آخرت بيمناك باشد. «فذكر بالقرآن من يخاف وعيد» در آيه 45 و46 سوره اسراء ميفرمايد: «و اذا قرات القرآن جعلنا بينك و بين الذين لايؤمنون بالاخرة حجابا مستورا و جعلنا قلوبهم اكنة ان يفقهوه و في آذانهم وقرا»; آنگاه كه قرآن را تلاوت ميكني، بين تو و كساني كه به آخرت ايمان ندارند پوششي قرار ميدهيم و بر دلهايشان پردهها و در گوشهاشان سنگيني مينهيم تا قرآن را نفهمند.
قبلا نيز يادآور شديم كه، خداوند در وصف انسانهاي صالح و برجسته ميفرمايد: «انا اخلصناهم بخالصة ذكري الدار» (ص:46); ما آنان را با عنصري خالصكننده خالص و ناب كرديم و آن عنصر، ياد معاد است.
6 و7- كفر و شرك
در آيات متعددي از قرآن مجيد، كفر مانع بهرهگيري از قرآن معرفي شده است. در آيه47 سوره عنكبوت ميفرمايد: «و ما يجحد بآياتنا الا الكافرون»; جز كافران كسي آيات ما را انكار نميكند. در آيه 31 سوره سبا ميفرمايد: «و قال الذين كفروا لن نؤمن بهذا القرآن»; كافران گفتند كه ما هرگز به اين قرآن ايمان نميآوريم. كفر موجب تكذيب آيات و معارف الهي ميشود و تكذيب حقايق قرآني نپذيرفتن و تسليمنشدن در برابر آن را به دنبال دارد: «بل الذين كفروا يكذبون و اذا قريء عليهم القرآن لايسجدون.» (انشقاق:28 و29) شرك نيز سبب ميشود كه انسان مشرك نه تنها از بيانات قرآن پند نگيرد، بلكه با شنيدن قرآن بر نفرتش نسبتبه قرآن و معارف حق آن افزوده شود: «و لقد صرفنا في هذا القرآن ليذكروا ومايزيدهم الا نفورا» (اسراء:41); به همين دليل است كه با شنيدن آيات به مجادله ميپردازد تا موضعگيري خويش را در برابر حقايق قرآني حق جلوه دهد: «و لقد صرفنا في هذا القرآن للناس من كل مثل و كان الانسان اكثر شيء جدلا.» (كهف: 54) چنين انساني دوست ندارد كه آيه يا سورهاي بر مسلمانان از سوي خدا نازل شود: «ما يود الذين كفروا من اهل الكتاب و لا المشركين ان ينزل عليكم من خير من ربكم.» (بقره:105)
8 و9 و 10- پيروي از هواي نفس، مسخره كردن آيات و ياوهگويي
ريشه اصلي مخالفتبا حق و حقايقي كه پيامبران7 ميآوردند پيروي از هواي نفس است. تمايلات نفساني، انسان را به خوي حيواني دعوت ميكند و قرآن و معارف ديني او را به سوي كمالات انساني فراميخواند. كساني كه به هر دليل، هواي نفس خويش را اله و معبود خود قرار ميدهند و آن را بر عقل و دل خود حاكم ميكنند، از قرآن و معارف آن سر باز ميزنند و از آن بهرهمند نميشوند. در آيه16 سوره محمد(ص) ميفرمايد: «و منهم من يستمع اليك حتي اذا خرجوا من عندك قالوا للذين اوتوا العلم ماذا قال آنفا اولئك طبع الله علي قلوبهم واتبعوا اهوائهم»; اي پيامبر، برخي از آنان كساني هستند كه به تو گوش فرا ميدهند، آنگاه كه از نزد تو بيرون روندبه آنان كه اهل دانشاند ميگويند: پيامبر(ص) اندكي پيش چه گفت؟ خداوند بر دلهاي اينان مهر نهاده و اينان از هواهاي نفساني خويش پيروي كردهاند كه چنين سخناني ميگويند.
كسي كه هواي نفس خويش را مدار حركت، فعاليت، موضعگيري و پذيرش يا عدم پذيرش قرار ميدهد، با آنكه ميداند حقيقت جز آن است كه او عمل ميكند، مسير باطل را ادامه ميدهد و با آگاهي، دچار گمراهي ميشود: «ا فرايت من اتخذ الهه هواه و اضله الله علي علم»; آيا ميبيني آن را كه هواي نفساش را خداي خود قرار داده و خدا او را دانسته - و پس از اتمام حجت - گمراه ساخته است؟ چنين كسي ديگر راهي براي هدايت نخواهد يافت; زيرا همه راهها و ابزارهاي شناختخود را آگاهانه از كار انداخته است. او سخن حق قرآن را نميپذيرد و آن را مسخره ميكند، ولي ياوهها را با بهاي گزاف ميخرد تا با آن ديگران را گمراه سازد: «و من الناس من يشتري لهوا الحديث ليضل عن سبيل الله بغير علم ويتخذها هزوا ... و اذا تتلي عليه آياتنا ولي مستكبرا.» (لقمان:6 و7)
[1] . «من الذنوب التي لايغفر قول الرجل ليتني لا اوءاخذ الا بهذا» (محمدتقى مجلسى، همان، ج 15، باب43، ص 312، روايت 20612)
هنرهای رزمی
هنرهای رزمی یا ورزشهای رزمی شامل یک سری حرکات است که با هدف تقویت روح و جسم سعی در پرورش هر چه بیشتر استعدادهای انسان دارد.
از یک دیدگاه میتوان هنرهای رزمی را به دو قسمت نرم و سخت تقسیم بندی نمود.
هنرهای سخت
به یک سری حرکات و نشستهای خاص که در هر ورزش وجود دارد که باعث آمادگی بدن و تقویت نیروی درون که در ورزشهای گوناگون به نیروی درون کی و چی و هی میگویند.
این نیرو از نقطهای به نام تان تین سر چشمه میگیرد و در تمام بدن پخش میشود.
ورزشهای سخت عبارتاند از: ورزشهایی که با جسم بیشتر سر و کار دارند مانند: آیکیدو، کاراته، نین جوتسو، تکواندو، ووشو و...
هنرهای نرم
ورزشهای نرم که با نیروی ذهن (ذن) بیشتر کار میکنند مانند: یوگا، تای چی
مفاهیم ذن در هنرهای رزمی
هنرهای رزمی کمابیش با مفاهیم ذن نسبت دارند، چه ورزش های نرم و چه ورزش های سخت. تا کنون صدها کتاب در مورد ذن نوشته شده است ولی تعداد کمتری از آنها به اهمیت ذن در هنرهای رزمی پرداختهاند. این در حالی است که هنرهای رزمی در ظریف ترین شکل خود بیش از رقابت جسمی بین دو حریف، یعنی وسیلهای برای تحمیل قدرت اراده فرد بر حریف یا وارد آوردن ضربه فیزیکی بر او میباشد.
در واقع ذن برای استاد واقعی کاراته، کونگ فو، آیکیدو، تای چی، و دیگر هنرهای رزمی راهی برای دستیابی به آرامش روحی و روانی و استراحت فکری و عمیق ترین نوع اعتماد به نفس میتواند باشد. عمیق ترین و اساسی ترین هدف هنرهای رزمی این است که به مثابه ابزاری برای تعالی روحی و رشد عقلانی شخص به کار رود.
نقش ذن در هنرهای رزمی تعریف ساده آن را غیر ممکن میسازد زیرا ذن فاقد هرگونه نظریه جامد است، از این رو ذن دانشیست درونی و از درون شخص سرچشمه میگیرد و برای آن هیچ توضیح خاصی براحتی نمیتوان در نظر گرفت. ذن در هنرهای رزمی بر قدرت فکر و ارتقا سطح هوش فرد تاکید ندارد بلکه تاکید آن بر عمل شهودی است و هدف نهایی ذن آزادسازی فرد از خشم پندارهای باطل و هیجانهای عاطفی است.
تکواندو
تکواندو (زبان کرهای: خط هانگول: 태권도 خط هانجا :跆拳道) یک ورزش رزمی کرهای و یکی از ورزشهای المپیکی است. تکواندو ورزش ملی کره جنوبی و دارای بیشترین تعداد ورزشکار در میان ورزشهای رزمی در سراسر دنیا است.
فنون تکواندو از ورزشهای سنتی تاریخ کره استخراج و پس از جنگ جهانی دوم با کوشش استادان هنرهای رزمی کره جنوبی در قالب یک ورزش رزمی مدرن به دنیای هنرهای رزمی عرضه شدهاست.
اگرچه این ورزش تأثیراتی از کاراته پذیرفته و شباهتهایی نیز با برخی سبکهای جنوبی کونگ فو در آن به چشم میخورد، اما استیل خاص این رشته دفاعی که متکی بر ضربات پا با حداکثر قدرت است و بر حفظ فاصله فیزیکی با دشمن و طراحی فنون برای دور کردن مهاجم تاکید دارد، آن را از تمام سبکهای رزمی موجود متمایز میکند.
نام
کلمه تکواندو از سه بخش تشکیل میشود:
태 «تِ» = مبارزه یا شکستن با پا
권 «کوان»= مبارزه یا شکستن با مشت
도 «دُ» = راه و روش
تاریخچه
قدمت این رشته به گواهی دیوارنگارهها و نقاشیهای به جا مانده در مقبرههای «کاگجوچونگ» و «مویونگ چانگ» در کره شمالی (منچوری غربی) به ۲۰ قرن پیش میرسد.- دریکی از این تصاویر مردی در حال اجرای یک فن دفاع با دست ترسیم شده که کاملاً مشابه ضربه اول گول ماگی (دفاع بالا) در تکواندو است. همین موجب شده تا تکواندو تاریخی کهن تر از سایر ورزشهای مرسوم در شرق آسیا مانند کاراته و کونگ فو داشته باشد.
شواهد قابل اعتمادی وجود دارد که شکل امروزین تکواندو از رشتههای رزمی «سوباک» و «تکوان» که در دوران حکومت سلسله گوجوریو (حکومت) (۳۷ ق.م تا ۶۶۸ م) در شمال کره تمرین میشده، اقتباس شدهاست. در این دوران اهمیت زیادی به توانائیهای جنگی داده میشد و مسابقات منظمی برگزار میشد، شامل؛ رقص با شمشیر، تیراندازی، نبرد تن به تن، مبارزهای که در آن دو نفر با شکستن یخ روی دریاچه وارد آب سرد شده و به مبارزه میپرداختند.
در دوران پادشاهی شیلا (۵۷ م تا ۹۳۵ م) که بر بخشهای جنوبی شبه جزیره کره حکم میراند نیز توجه خاصی معطوف هنرهای رزمی بود. در این حکومت سازمانی نظامی، آموزشی، اجتماعی به نام «هوارانگ دو» وجود داشت، آموزش انواع هنرهای رزمی به ویژه سوباک نیز از جمله فعالیتهای این سازمان بود.
اگرچه در این دوران هوارانگ دو فنون گلاویزی و ضربات دست فراوانی را وارد سوباک کرد، اما پس از آن میل چندانی به تمرین این نوع فنون در کره وجود نداشت و این رشته به شکل اولیه آن که بر مبنای ضربه زدن و جلوگیری از نزدیک شدن دشمن استوار بود، ادامه یافت. تکنیکهای گلاویزی سوباک که «یوسول» نامیده میشد، بعدها با ورود به ژاپن پایه گذار ورزش «جودو» شد.
تمرین هنرهای رزمی در زمان امپراتوری قدرتمند «کوریو» (۹۳۵ تا ۱۳۹۲) نیز رواج زیادی داشت، در جشنهای سالانه گوناگونی که در این سلسله بر گزار میشد، علاوه بر ورزشهای رزمی به مسابقات کشتی و چوگان نیز بهای زیادی داده میشد.
روی کار آمدن سلسله یی (۱۳۹۲ تا۱۹۱۰) که مبتنی بر تفکرات ایدئالیستی، رواج بودیسم و زدودن افکار کنفوسیوس از این کشور بود، کاهش نقش نظامیان در حکومت را نیز در پی داشت. این وضعیت اگرچه از رونق هنرهای رزمی کاست، اما تکامل این فنون تا هنگام اشغال کره توسط ژاپن در ۱۹۱۰ ادامه داشت.
در دوران حکومت استعماری ژاپن هنرهای رزمی بومی کره نیز مانند دیگر مظاهر فرهنگی این کشور با ممنوعیت مواجه شد، ژاپنیها مدارس کاراته را در این کشور تأسیس و آموزش آن را جایگزین تکواندو کردند.
آموزش هنرهای رزمی کرهای در این دوران به طور مخفیانه در مناطق کوهستانی صعب العبور توسط گروههای کوچک ادامه داشت.
تکواندو نوین
پس از پایان جنگ و آزادی کره ورزشهای رزمی سنتی این کشور تا حد زیادی با رشتههای ژاپنی همانند کاراته، کندو و جودو آمیخته شده بود، در عین حال بسیاری از رزمی کاران کره هم با آموختن هنرهای رزمی چینی آنها را وارد کره کرده بودند. در آن زمان بیشتر اصطلاحهای «تانگ سو دو» و «کونگ سو دو» برای نام گذاری ورزشی که بعدها به تکواندو معروف شد، به کار میرفت.
تلاش برای بازسازی تکواندو و بازگرداندن آن به حالت اصلی خود در نهایت منجر به تبدیل این رشته به ورزش ملی کره و محبوبترین سبک رزمی در سراسر دنیا شد:
۱۹۵۹ - «انجمن تا سو دو» تأسیس شد. هدف این نهاد ایجاد یگانگی در هنرهای رزمی کرهای بود.
۱۹۶۲ – تکواندو به عنوان یک بازی رسمی به چهل و سومین دوره بازیهای ملی کره جنوبی وارد شد.
۱۹۶۵ - «انجمن تا سو دو» به«انجمن تکواندو» تغییر نام داد.
۱۹۷۲ - کوکی وان تأسیس شد. این باشگاه تا امروز بالاترین مرجع فنی تکواندو بودهاست.
۱۹۷۳ – تأسیس فدراسیون جهانی تکواندو WTF)
۱۹۷۳ – برگزاری نخستین دوره بازیهای جهانی این رشته در کره با شرکت ۲۰۰ ورزشکار از ۱۹ کشور. آمریکا، تایوان و مکزیک در جدول رده بندی پس از کره قرار گرفتند.
۱۹۷۶ – شورای بینالمللی ورزشهای نظامی «سیزم» تکواندو را به عنوان یکی از بازیهای خود پذیرفت.
۱۹۸۳ – کمیته بینالمللی المپیک «فدراسیون جهانی تکواندو» را به عنوان یکی از اعضای خود اعلام کرد.
۱۹۸۶ – برگزاری تکواندو به عنوان یک ورزش نمایشی در بازیهای آسیائی سئول.
۱۹۸۸ – برگزاری تکواندو به عنوان یک ورزش نمایشی در المپیک سئول.
۱۹۹۴ – تکواندو به عنوان یک رشته رسمی در بازیهای آسیائی هیروشیما برگزار شد.
۲۰۰۰ - در المپیک سیدنی تکواندو دومین هنر رزمی آسیایی (پس از جودو) شد که به عنوان یک رشته رسمی در المپیک برگزار میشود.
کیوروگی
لفظ کره ای کیوروگی به مبارزات جذاب و دیدنی تکواندو اطلاق میشود. مبارزات تکواندو نسبت به سایر رشتههای رزمی از سطح حفاظتی ویژهای برخوردار است و کارشناسان این رشته با بهره گیری از لوازم محافظ، امنیت و سلامتی را برای ورزشکاران به همراه آوردهاند. بهره گیری از ساق بند، کاپ، لثه، هوگو و کلاه توسط تکواندو کاران در مبارزات باعث شده تا آسیبهای ورزشی این رشته در حد صفر باشد و کمترین مصدومیتی متوجه ورزشکاران فعال در تکواندو باشد. حفظ سلامتی در کنار کسب موفقیت در میادین قهرمانی جزء تاکیدات این رشته در بخش کیوروگی که پر متقابل ترین بخش تکواندو است، تلقی میشود. در واقع مبارزات تکواندو به نحوی طراحی شدهاست که ضریب آسیب دیدگی به حداقل ممکن تقلیل یابد و این امر استقبال کودکان و نوجوانان را در جهت انجام مبارزات تکواندو و رشد در بخش المپیکی تکواندو است افزایش دادهاست.
مبارزات تکواندو در ۳ راند ۲ دقیقهای برگزار میشود و ورزشکاران در این زمان روی تشک مسابقه تکواندو که شیاپ چانگ خوانده میشود به قضاوت یک داور وسط و ۴ داور کنار برای کسب امتیاز و پیروزی به مبارزه میپردازند. مسابقات تکواندو در مسابقات تکواندو در سطح جهان از حساسیت بالایی برخوردار است و به همین دلیل همواره با حواشی خاصی همراه بودهاست.
پومسه
پومسه یا فرم بخش دیگری از تکواندو میباشد که در آن تکواندو کاران به اجرای تکنیکهای این رشته میپردازند. در پومسه تکنیکها بر اساس روندی که ترکیب شدهاست به ترتیب مورد اجرا در میآید که و ورزشکاران در یک مسیر مشخص تلاش مینمایند یک رشته تکنیکهای استاندارد را به بهترین نحو ممکن به اجرا در میآورند. این تکنیکها به طریقی به اجرا در میآید که به صورت طبیعی نیز کاربرد آن حفظ شود و اثر گذاری آن در برابر یک فرد قابل مشاهده باشد.
پومسه خود به دو روش استاندارد و ابداعی تقسیم میشود که در جای خود نیاز به بررسی دارد در پومسه استاندارد، ورزشکاران یک سری تکنیکهای مشخص را به صورت متوالی و با نظم مشخص به اجرا در میآورند اما در پومسه ابداعی تکواندو کاران مجاز هستند که روال تکنیکی جدیدی را شکل دهند و از این حیث آزادی عمل و تنوع فرمهای اجرایی در پومسه ابداعی بر طرفداران آن میافزاید.
تکواندو کار شرکت کننده در پومسه که پومسه رو نیز خوانده میشود فارغ از مبارزه طلبی زیباییهای تکواندو را در قالب اجرای فرمهای منظم و اصولی به نمایش میگذارند و اصالت این هنر شرقی را در ترکیب نمایان میکند. پومسه نیز با توجه به جذابیتهای خاص خود مشتاقان فراوانی را به سمت و سوی خود جلب نمودهاست که با این وجود کرهایها همچنان در این بخش حرف اول را میزنند.
هان مادانگ
(شکستن اجسام سخت – دفاع شخصی – پومسه ایروبیک) هان مادانگ که به آن تکواندو همگانی نیز میگویند، رویکرد متفاوتی با کیوروگی و پومسه را پی میگیرد و بدین لحاظ بخشی مجزا را شامل میشود. در هان مادانگ که فلسفه آن همگانی نمودن ورزش از طریق توسعه آن در کوچکترین جوامع یا خانوادهاست تلاش میشود تا سایر جذابیتهای فنی تکواندو در قالبی خاص به مخاطبین ارائه شود. در رقابتهای هان مادانگ بر خلاف مبارزه و فرم به جای اینکه بیشتر به کسب نتیجه توجه شود، بر افزایش تعاملات فرهنگی نژادی و قومی تأکید میشود تا باعث تقویت اتحاد و دوستی میان اقشار مختلف مردم گردد.
هان مادانگ به بخشهای مختلف همچون هوشین سول یا دفاع شخصی و کیوک پا یا شکستن اجسام سخت تقسیم میگردد که البته پومسه ابداعی و پومسه ایروبیک نیز جزء این بخشها میباشند. دفاع شخصی کاربردی که در هان مادانگ آموزش داده میشود امنیت هر ورزشکار را تأمین میکند و این امکان را فراهم میکند تا آخرین دستاوردهای دفاع شخصی رادر قالبی ساده ارائه نمود. در کیوک پا یا شکستن اجسام سخت نیز روشهای تسلط قدرت هر فرد بر اجسام سخت همچون چوب و سنگ آموزش داده میشود معیار کسب برتری در کیوک پا حجم شکستن اجسام است که شرکت کنندگان مسابقات در شرایط برابر به اجرای آن میپردازند. این بخش سایر علاقمندان را به تکواندو جذب خود میکند و از این لحاظ اهمیت فوق العاده بالایی برای اهالی این رشته دارد. در هان مادانگ پومسه به صورت استاندارد، ابداعی و ایروبیک به نمایش گذاشته میشود. در پومسه ایروبیک تکنیکهای زیبای تکواندو همراه با موزیک و حرکات ایروبیک صحنههای زیبا و جذابی را خلق میکند که در همگانی و فراگیر نمودن تکواندو میتواند نقش مهم و بسزایی ایفا نماید. در هان مادانگ نیز مثل دو بخش دیگر هر سال مسابقات جهانی برگزار میشودکه در سال 2009 نوزدهمین دوره آن در کره جنوبی برگزار گردید و تیم ملی ایران پس از دو سال حضور توانست در این بخش مدال طلا را کسب کند. نفراتی که در این دوره از مسابقات از تیم ملی ایران شرکت داشتند عبارتند از: نام و نام خانوادگی محل سکونت شرکت در بخش رتبه مجتبی نظم ده کرج سر مربی - علیرضا مردانی اصفهان مربی - علیرضا شیخی مازندران موم دولیو رکوردی چهارم و پنجم دنیا عبدالصمد فتحی مازندران جوموک - مهاجر مؤجرلو مازندران سونال - بهرام عباس پور مازندران سونال - علی یوسفی مازندران سونال چهارم دنیا امین خانه زرین اصفهان موم دولیو رکوردی سوم دنیا ارسطو پاکروانان کرمان سونال سوم دنیا کمال پور حسینی سمنان سونال ششم دنیا مجید میرزایی اصفهان جوموک سوم دنیا مهدی سرخیل کرج دیت چاگی - هومن وفا ئی همدان پومسه - هادی دلشاد همدان پومسه - شایان نصیری اصفهان موم دولیو رکوردی ششم دنیا داوود رسولی زاده خوزستان پومسه - مهدی باب الحوائجی همدان نوپی آبچاگی اول دنیا امیر نقدی پور اصفهان دیت چاگی اول دنیا مهدی عزیزی اصفهان جوموک - نیما مهربانی تهران پومسه - بهمن مسعودی اصفهان موم دولیو رکوردی -
اصطلاحات:
سوگی: نشستها
چاریوت سوگی: پاها کاملاً جفت و چسبیده به هم میباشد و وزن بدن بطور مساوی روی هردو پا تقسیم میشود. آپسوگی: پاها به اندازه یک پا (طول یک کف پا) باز وزن بدن ۷۰٪ پای جلو و ۳۰٪ پای عقب میباشد. آپکوبی سوگی: پاها به اندازه دو برابر طول کف پا از جلو ویا عقب باز و تقسیم وزن بدن در حدود ۷۰٪ پای جلو و ۳۰٪ پای عقب میباشد. دیتکوبی سوگی: پاها از طرف پاشنه بر هم عمود هستند و تقسیم وزن بدن ۷۵٪ پای عقب و ۲۵٪ پای جلو میباشد (اندازهٔ طول کف پا باز میشود). چوچوم سوگی: پاها به اندازه دو طول کف پا از طرفین باز و وزن بدن بطور مساوی تقسیم میشود. پیون هی سوگی: پاها به اندازه یک کف پا و پنجه هر پا در یک زاویه ۵/۲۲ درجه به طرف بیرون میباشد و وزن بدن بطور مساوی تقسیم میشود.
موم: بدن
پال: ساعد
پالموک: مچ ساعد
جوموک: مشت
مه جوموک: زیر مشت
دونگ جوموک: پشت مشت
آپ جوموک: جلوی مشت
پالکوب: آرنج
سون نال: تیغه خارجی کف دست
موروپ: زانو
دارای: ساق پا*نریو: از بالا به پایین
اُلیو: از پایین به بالا
یوپ: پهلو
دولیو: چرخش
آن: از خارج به داخل
پاکات: از داخل به خارج
اَره: پایین
مومتنگ: وسط
الگول: بالا
چاریوت: خبردار ایستادن
چونبی: آماده باش
'دوجانگ: محل تمرین
شیابجانگ: محل مسابقه
توبوک: لباس تکواندو
مربی
کان جن نیم: استاد
کیونگ ره: ادای احترام
کیاپ: صدای بلند فریاد کشیدن
سوم سه: نفس گیری
بال: مچ پا به پایین
بال پاکو: تعویض پا
سون: دست
تیرودورا: برگشت به عقب
ایراسا: بلند شدن
آنجا: نشستن
موک: گردن
توک: چانه
سون موک: مچ دست
بال نال: تیغه خارجی پا
بال باداک: انحنای کف پا
بال دونگ: روی کف پا
آپ چوک: زیر پنجه پا
دیت چوک: انتهای کف پا
دیت کوم چی: پشت پاشنه پا
دونگ پالموک: روی ساعد
میت پالموک: زیر ساعد
آن پالموک: داخل ساعد
پاکات پالموک: خارج ساعد
جیروگی: ضربات پیچشی
جیروگی: ضربات نفوذی با نوک انگشتان
چیگی: ضربات شلاقی
موه ری: پیشانی
تیو: پرش
مومو: دویدن – دورخیز کردن
اصطلاحات کلاسی:
معنای فارسی تلفظ کره ای تلفظ انگلیسی
احترام به پرچم کوک کی نیم کیونگ ن Kok.ki.nim
تاریخچه تکواندو تکواندو یوکسا T.k. YOKS
بجای خود و. نه. چی NE WO CHI
جمع شدن به وسط جو. بون. کانگه JOO BOON KANGE
ایستادن پشت هم هچو. مویو HI.CHO.MOYO
ایستادن روبهم جاوو. یانگ وو JAWOYANGOW
بستن چشمها شی. زم. ونچوما SHIZEM.WENCHOOMA
انقباض بدن –نیرووانرژی هیم HIM
تمرکز حواس جبپ. جونگ JIP.JOONG
سرعت سوک. دو SOOK.DO
یروی عکس العمل باندک. ریوک BANDOOK.RIYEK
توازن و تعادل کیون. هیون KYON.HYONG
کنترل نفس هو. هوپ HOO.HOP
نرمش موم. پولوگی MOM.POOLOGI
نیرو و قدرت هیم. اویی. ولی HIM.OYI.WOLI
نقاط ضربه زننده کوان. کاک KWON.KAK
نقاط دفاع کننده ماکی. بویی MAKKI.BOYI
تعویض دست سون. پاکو SON.PAK
چپ ون WEN
راست اورن ORN OKEUN
دوتایی یانگ YANG
شرافت – راستی - دوستی یوم چی YOM- CHI
پی درپی – پشت سرهم یون – سوگ YON SOK
نفس – روح هاپ HAP
بازکننده هچیو HECHYO
سخت زدن هوریو HOORYO
آسیبهای ورزش رزمی تکواندو
در رشته رزمی تکواندو که ورزشکاران باید با انگشتان پای خود به ضربه گیر حریف ضربه وارد کند و در عوض با گارد دستانش جلوی ضربههای حریف را بگیرد، بیش از هر عضو دیگر ساعد، مچ و انگشتان دست و همچنین زانو، ساق و انگشتان پا در معرض آسیب دیدگی قرار میگیرند.
البته احتمال کشیدگی و گرفتگی عضلات ران و کتف نیز وجود دارد، اما عمده مصدومیتهایی که برای ورزشکاران تکواندو کار ایجاد میشود مربوط به مفاصل و استخوانهای دست و پا هستند.
اموزش فرم و اهداف ان
اهداف جسمانی یا فیزیکی: کسب آمادگی جسمانی و تناسب اندام. امکان تمرین تکنیکها بدون حریف. تمرین در شرایط مختلفحملات و دفاعها. هماهنگی بیشتر عصب و عضله.
اهداف فکری:بهبود توانایی تمرکز فکر. بهبود توانایی پردازش تکنیکها. گسترش خلاقیت. بهبود قدرت تصمیم گیری در شرایط گوناگون.
اهداف روحی: کسب آرامش روحی و روانی. افزایش اعتماد به نفس. ایجاد انضباطفردی و گروهی.
تکواندو هنری خشن و پر قدرت است، بدون فرم تکواندو کاران تنها روحیه جنگ آوری و مبارزه را میآموزند. بنابراین میتوان فرم را وسیلهای جهت توازن روحی تکواندو کاران دانست. فرم متعادل کننده آموزش هنر رزمی تکواندو میباشد و همانطور که گفته شد تکواندو بدون فرم ارزشهای انسانی و فلسفی خود را از دست میدهد.
فرم چیست؟
مقدمه:
تکواندو هنری رزمی و ورزشی است که روش دفاع از خود را به هنرجو آموزش میدهد و به هنرجویان یاد میدهد که چگونه از دستها و پاهای خود برای دفاع کردن استفاده کنند. تکواندو از سه کلمه مجزای، «ته» به معنای پریدن ضربه زدن و خرد کردن با پا. «کوان» به معنای دفاع کردن، ضربه زدن و تخریب کردن با دست. «دو»، به معنای راه و روش تشکیل شدهاست. اگر چه معنای تکواندو روشی برای مبارزه با پا و دست است ولی محتوای آموزشی و فرهنگی تکواندو بر مبنای «دو» که راه و روش زندگیست بنیانگذاری شده تا جایی که محل تمرین تکواندو را «دوجانگ» یعنی محل زندگی نامگذاری کردند. اصول اخلاقی تکواندو یا همان «چونگ شین» عبارت اند از: احترام، بردباری و صبر، کنترل نفس، شرافت، روحیه سرسختی و شکست ناپذیری، انجام وظایف در مقابل پدر و مادر، اتحاد و یگانگی ملتهاست.
فرم یا پوم سه چیست؟
فرم یکی از مهمترین جنبههای آموزشی هنرهای رزمی میباشد. فرم مجموعهای از حرکات کلاسیک تکواندو، شامل تکنیکهای ایستادن، دست، پا و جابجایی است که بر اساس منطق طراحی شدهاند. تاریخچه فرمها به قدمت هنرهای رزمی است و هیچ هنر رزمی وجود ندارد که فرم نداشته باشد. در زمانهای باستان که هنرهای رزمی به صورت مخفی و انفرادی تمرین میشد هنرجویان جهت تمرین تکنیکها و مبارزه ناگزیر به اجرای دفاعها و حملات در مقابل حریف فرضی بودند. بدین ترتیب فرمهای اولیه پا به عرضه حیات نهادندوبه تدریج فرمهای برتر اساتید زبردست توسط شاگردان آنان در نقاط مختلف آموزش داده شده. این اولین مرحله در استاندارد فرمها بود. با تشکیل سبکهای متفائت توسط اساتید تراز اول فرمهای هم سطح به شکل یکسان بین هنرجویان آن سبک تمرین میشد. فرمهای تکواندو پس از قرنها توسط فدراسیون جهانی تکواندو در سال ۱۹۷۷ میلادی مطابق با ۱۳۵۶ خورشیدی یکسان و استاندارد گردید. در حال حاضر بیش از ۲۰۲ کشور پنج قاره جهان فرمهای تکواندو را طبق استاندارد فدراسیون جهانی تکواندو تمرین میکنند. اگرچه فرمها حاوی تکنیکهای متنوعی هستند با این وجود همگی دارای خواص یکسانی میباشند که سه اصل کلی را در بر دارند. این سه اصل عبارتند از: هر فرم از نقطه یا حالت خاصی شروع میشود و در همان نقطه یا حالت تمام میشود. هر تکنیک بایستی با سرعت و قدرت خاصی که در فرم برای آن معین شده اجرا شود. هر فرم به خودی خود دارای ارزشهای فیزیکی و روانی مخصوص به خود است. با پیشرفت هنرجو فرمها پیچیده تر و مشکل تر میشود و تنها پس از تمرین فراوان هر فرم(حداقل ۳۰۰ بار) و موفقیت در آزمون میتوان فرم بعدی را آموزش داد. با اندکی توجه به فرمهای تکواندو درمیابیم که همگی با تکنیکهای دفاعی و از سمت چپ شروع میشود. با در نظر گرفتن اینکه فلسفه پیدایش و تکامل هنرهای رزمی، دفاع از حق حقیقت و نیز دفاع از مظلوم و ستم دیده، مسئله شروع فرمها روشن میگردد.
اطلاعات عمومی :
تکواندو به معنای پریدن و شکستن سریعترین راه ممکن به وسیله دست و پا میباشد. از خصوصیات این ورزش سرعت، دقت عمل، هماهنگی در فعالیت، انعطاف بدن، درک و یاد گیری سریع فنون میباشد. تکواندو روح نظم و ترتیب را در شخص القا میکند و بطور کلی تکنیک دفاع از خود را به انسان میآموزد. در این ورزش فنون استفاده از حرکات خاص برای بکار گیری پاها و وارد نمودن ضربههای موثر آموخته میشود و لذا ممکن است ضربات سهمگین به حریف مقابل وارد نمود. بطور کلی حملات بر روی سه نقطه اصلب بدن متمرکز میگردد: صورت (الگول)، تنه(مومتونگ)، و قسمت نیم تنه یا پایین تنه (آرا). ضربات فنی فقط در نقاط تعیین شده مجاز زده میشود. استفاده ازمشت با روشهای مختلفی انجام میشود و دفاع به وسیله تمام قسمتهای دور مچ انجام میگیرد. در ضربات پا از قسمتهای مختلف پاشنه و کف پا استفاده میشود. شکستن تخته و یا آجر از جمله آموزشهایی است که به منظور آزمایش قدرت و سرعت عمل کار آموزان به کار میرود. در این آموزش، تسلط بر چرخش مفاصل در هنگام شکستن تخته و … ضروری است مسابقات تکواندو در وزنهای مختلف برگزار میشود و وزن کشی ورزشکاران در روز مسابقه صورت میگیرد. مسابقه در سه راند سه دقیقهای با یک استراحت یک دقیقهای بین راندها انجام میشود. محوطه مبارزه ورزش تکواندو فضای مربع شکل با ابعاد ۸ × ۸ متر میباشد که در داخل یک تشک ۱۲ × ۱۲ متر قرار میگیرد. به این ترتیب یک محوطه به عرض ۲ متر در اطراف منطقه مبارزه به وجود میآید که موسوم به منطقه قرمز یا محوطه خطر میباشد. در صورت لزوم محوطه مسابقه را ممکن است بر روی سکویی به ارتفاع ۵۰ الی ۶۰ سانتیمتر مستقر نمود و برای جلوگیری از آسیب مبارزین باید لبه خارجی محوطه مسابقه را با شیب کمتر از ۳۰ درجه به کف سالن متصل نمود.
در سالن تکواندو محل استقرار تماشاچیان ممکن است در چهار سوی محوطه مسابقه در نظر گرفته شود، اگرچه بهترین موقعیت دید در طرفین طولی محوطه بازی میسر است. فاصله تماشاچیان از محوطه بازی باید حد اقل ۴ الی ۵ متر پیش بینی شود.
تجهیزات مورد نیاز:
لباس
مبارزین باید لباس مخصوص تکواندو (دوبوک) که سفید رنگ میباشد را بر تن کنند.
وسایل حفاظتی
تجهیزات ایمنی شامل این موارد میباشد: هوگو (محافظی شبیه به جلیقه ضد گلوله)، باده و ساباده (ساق بند و ساعد بند) و نانشیم (محافظ بیضه و آلت تناسلی) تنها در این رشته مورد استفاده قرار میگیرد. برای سایر ورزشهای رزمی چینی وسایل ایمنی وجود ندارد. شماره مبارزین باید پشت پیراهن آنها نصب گردد. اندازه شماره مبارزین بزرگسال ۲۵ × ۲۵ سانتیمتر و شماره مبارزین نوجوان و خرد سال ۱۵ × ۱۲ سانتیمتر میباشد.
هوگو
هوگو یک پوشش ضربهگیر است که در رشته ورزشی تکواندو برای محافظت سینه و شکم ورزشکار هنگام مبارزه بهکار میرود. در تکواندو این پوشش بههمراه وسایل دیگر مانند کلاه مخصوص وظیفه محافظت بدن مبارز در برابر ضربههای حریف را به عهده دارد. هوگو توسط شرکتهای مختلفی مانند آدیداس، دائهدو و لاجاست تولید میشوند.
هوگو از دهه ۱۹۵۰ میلادی در همه مسابقههای تحت نظر فدراسیون جهانی تکواندو مورد استفاده قرار میگیرد. واژه هوگو در زبان کرهای به معنی محافظ سینه است.
هوگوی الکترونیکی
بهتازگی هوگوی الکترونیکی نیز به منظور کاهش خطا در داوریها طراحی و تولید شده است. هماکنون این هوگو در مسابقههای گوناگون مورد آزمایش است تا پس از تائید فدراسیون جهانی تکواندو به طور رسمی مورد استفاده قرار بگیرد. در حال حاضر دو شرکت لاجاست و آدیداس این وسیله را تولید میکنند.
درباره تکواندو
تقسیم بدن انسان
۱- سر و گردن: الگول ۲- شکم وسینه: راممتونگ ۳- باسن به پایین: آره
نشستهای تکواندو
۱- نشست بلند: آپ کوبی ۲- نشست کوتاه: آپ سوگی ۳- نشست روی پای عقب: دیت کوبی
انواع دفاع اولیه و عمده
۱- الگو ماگی:دفاع از سرو صورت با ساعد دست ۲- موم تونگ ماگی: دفاع از سینه و شکم با ساعد دست ۳- آره ماگی: دفاع از پایین بدن با ساعد دست
انواع فرم: در تکواندو ۱۷ فرم وجود دارد که با شماره شان از ۱ تا ۱۷ معرف میشوند.
کمربندهای تکواند: زرد، سبز، آبی، قرمز، مشکی
کمربند مشکی از دان ۱ تا دان ۱۰ درجهبندی شدهاست.
انواع خطا و امتیازات: پشتسر، پشت گردن، پشت کمر و از کمر به پایین خطای عمد گفته میشود و ضربه در صورت و کنا صورت و از گردن تا کمر امتیازدارد. البته صدای ضربه باید به گوش داور برسد و اگر با یک حرکت پا به حریف ضربه وارد شود و او نتواند به بازی ادامه دهد داور به او «ناک اوت» اعلام میکند.
لباس مسابقه: ۱- هوگو: ضربهگیر که محافظ سینه و شکم است. ۲- کلاه: محافظ سروصورت است. ۳- ساقبند: محافظ ساقهای پاست. ۴- نانشیم (بیضهبند): محافظ بیضهاست. ۵- ساعد بند: محافظ ساعدهای دست میباشد.
زمان راندها و استراحت:
خردسالان: ۵/۱ دقیقه و ۱ دقیقه استراحت نونهالان: ۵/۱ دقیقه و یک۱ دقیقه استراحت نوجوانان: ۲ دقیقه و ۱ دقیقه استراحت جوانان: ۳ دقیقه و ۱ دقیقه استراحت بزرگسالان: ۳ دقیقه و ۱ دقیقه استراحت بانوان خردسالان : ۱ دقیقه نوجوانان: ۲ دقیقه جوانان: ۲ دقیقه - چهار وزن المپیکی عبارتنداز: - منهای ۵۸ کیلوگرم - منهای ۶۸ کیلوگرم - منهای ۸۰ کیلوگرم - به اضافه ۸۰ کیلوگرم - در راند سوم در صورت مساوی، سرداور برنده را بادرنظر گرفتن شرایط زیر اعلام میکند: ۱- از نظر فنی ۲- اخلاق ۳- بازی هجومی ۴- فعالیت بیشتر
مشخصات تشک: ابعاد تشک ۱۲×۱۲ متر است و داخل آن مربعی به ابعاد ۸×۸ متر وجود دارد که محوسط مسابقهاست. دو مبارز به فاصله ۱ متر از هم میایستند و سرداور به فاصله ۵/۱ متر در مقابل آنها قرار میگیرد.
تعداد داوران: ۴ داور شامل یک سرداور در داخل تشک و ۳ قاضی در اطراف تشک، ضمن اینکه یک پزشک و یک منشی در کنار تشک حضور دارند. وظیفه منشی جمع کردن آراء داوران در دو راند است.
انواع ضربات پا:
۱- آپ چاگی: ضبه با سینه پا ۲- دولیو چاگی: ضربه با روی پا به صورت ۳- تیچاگی: ضربه از عقب به صورت با پاشه پا ۴- موم دولیو چاگی: چرخش و ضربه با پاشنه پا ۵- موم دولیو یوب چاگی: چرخش و ضربه با تیغه پا
وزنهای مسابقههای تکواندو
۱- مسابقههای تکواندو بازیهای المپیک (۴ وزن مردان - ۴ وزن زنان)مردان زنانمنهای ۵۸ کیلوگرم (پایین تر از ۵۸ کیلوگرم) منهای ۴۹ کیلوگرم (پایین تر از ۴۹ کیلوگرم)منهای ۶۸ کیلوگرم (پایین تر از ۶۸ کیلوگرم)منهای ۵۷ کیلوگرم (پایین تر از ۵۷ کیلوگرم)منهای ۸۰ کیلوگرم (پایین تر از ۸۰ کیلوگرم)منهای ۶۷ کیلوگرم (پایین تر از۶۷ کیلوگرم)به اضافه ۸۰ کیلوگرم (بالاتر از ۸۰ کیلوگرم)به اضافه ۶۷ کیلوگرم (بالاتر از ۶۷ کیلوگرم) ۲- مسابقههای تکواندو قهرمانی جهان (سنین بالای ۱۵ سال
مردانزنانوزن اول (Fin)منهای ۵۴ کیلوگرم منهای ۴۷ کیلوگرم وزن دوم (Fly)۵۸-۵۴ کیلوگرم۵۱-۴۷ کیلوگرم وزن سوم (Bantam)۶۲-۵۸ کیلوگرم ۵۵-۵۱کیلوگرم وزن چهارم (Feather) ۶۷-۶۲ کیلوگرم ۵۹-۵۵ کیلوگرم وزن پنجم (Light) ۷۲-۶۷ کیلوگرم ۶۳-۵۹ کیلوگرم وزن ششم (Welter)۷۸-۷۲ کیلوگرم۶۷-۶۳ کیلوگرم وزن هفتم (Middl) ۸۴-۷۸ کیلوگرم ۷۲-۶۷ کیلوگرم وزن هشتم (Heavy) به اضافه ۸۴ کیلوگرم به اضافه ۷۲ کیلوگرم ۳- مسابقههای تکواندو قهرمانی جوانان جهان (سنین ۱۴ تا ۱۷ سال) مردان زنان وزن اول (Fin) منهای ۴۵ کیلوگرم منهای ۴۲ کیلوگرم وزن دوم (Fly)۴۸-۴۵ کیلوگرم ۴۴-۴۲' کیلوگرم وزن سوم (Bantam) ۵۱-۴۸ کیلوگرم۴۶-۴۴ کیلوگرم وزن چهارم (Feather)۵۵-۵۱' کیلوگرم ۴۹-۴۶ کیلوگرم وزن پنجم (Light)۵۹-۵۵ کیلوگرم ۵۲-۴۹ کیلوگرم وزن ششم
خرید 90 هزار دلار هوگوی الکترونیکی تکواندو بدون تایید فدراسیون جهانی
فدراسیون تکواندو در حالی اقدام به خرید تعداد 120 هوگوی الکترونیکی کرده که استفاده از این هوگوها هنوز به تایید فدراسیون جهانی نرسیده است.
به گزارش خبرنگار مهر، اعتراضات شدید کشورهای مختلف به نوع قضاوت داوران و برخی حق کشی ها، فدراسیون جهانی تکواندو را بر آن داشت تا با استفاده از هوگوی الکترونیکی در مسابقات رسمی تکواندو باعث کاهش اعتراضات شود.
دکتر"چو" که بعد از "اون یون کیم" سکان هدایت فدراسیون جهانی را در دست گرفت و قول داده معضلات داوری را کاهش دهد این هوگوها را یکی از راهکارهای خود عنوان کرد.
به همین منظور کمیته ای در فدراسیون جهانی تشکیل شد تا وضعیت شرکت های تولید کننده این هوگوها را بررسی کند. هم اکنون دو شرکت اروپایی و آسیایی در حال تولید این هوگوها هستند که با وجود آزمایش در مسابقات مختلف از جمله قهرمانی اروپا و قهرمانی آسیا هنوز هیچکدام از این شرکت ها به تائید اعضای این کمیته نرسیده اند.
رقابتهای تکواندو غرب آسیا که مدتی قبل در تهران برگزار شد از سوی اتحادیه آسیا به عنوان یکی از رقابتهای آزمایشی این هوگوها انتخاب شد. درحالی که اتحادیه آسیا می بایست خود هزینه این آزمایش را با در اختیار قرار دادن چند نوع از این هوگوها متقبل می شد فدراسیون تکواندو ایران اقدام به خرید از شرکت کره ای تولید کننده این هوگو کرد.
فدراسیون تکواندو در حالی اقدام به خرید 120 عدد هوگوی الکترونیکی با استفاده از 90 هزار دلار ارز دولتی کرد که هنوز محصول این شرکت به تائید کمتیه کارشناسی فدراسیون جهانی - که اتفاقا سید محمد پولادگر رئیس فدراسیون تکواندو ایران یکی از اعضای آن می باشد - نرسیده است.
از سوی دیگر نکته ای که در این خرید مورد توجه قرار می گیرد اینکه نماینده انحصاری این شرکت در ایران کسی نیست جز مدیر تیم های ملی ایران یعنی حسن ذوالقدر.
تلاش های خبرنگار مهر برای گفتگو با محمد پولادگر رئیس فدراسیون تکواندو در این مورد بی فایده بود و تلفن همراه وی روی پیغامگیر قرار دارد و پاسخگو نیست.
اما غلامرضا ابراهیمی دبیر فدراسیون تکواندو در این مورد به خبرنگار مهر گفت: این هوگوها با توجه به در پیش بودن مسابقات قهرمانی آسیا و میزبانی غرب آسیا خریداری شد که بازدهی آن نیز با کسب عنوان قهرمانی آسیا بعد از 36 سال حاصل شد.
ابراهیمی در مورد احتمال عدم تائید این نوع هوگوها از سوی فدراسیون جهانی گفت: احتمال این کار خیلی کم است ولی با کسب عنوان قهرمانی آسیا و آشنایی نفرات ما با این هوگوها که بزودی در تمام مسابقات تکواندو رایج می شود حاصل این سرمایه گذاری به دست آمده است.
دبیرفدراسیون تکواندو در پایان گفت: بر خلاف آنچه اعلام شده هیچ فشاری از سوی فدراسیون برای خرید این هوگوها به باشگاهها وارد نشده و به صورت رایگان برای آشنایی دراختیار آنان قرار داده شده است.
حسن ذوالقدر سرمربی تیم ملی نیز در مورد نقش خود در مورد این خرید گفت: من نماینده انحصاری شرکت "لاجاست" کره نه تنها در ایران بلکه در خاورمیانه هستم و این خرید طبق یک قرار داد کاملا قانونی صورت گرفت.
مدیر تیم های ملی در مورد تائید این هوگوها از سوی فدراسیون جهانی گفت: دو ماه قبل فدراسیون جهانی این هوگوها را به طور رسمی تائید کرد. برگزاری رقابتهای قهرمانی آسیا که با قهرمانی تیم ملی ایران خاتمه یافت و یا مسابقات غرب آسیا با این نوع هوگوها نشانه همین امر است.
وی ادامه داد: بعد از رسمی شدن هوگوی تولید شده توسط لاجاست "آدیداس" اعتراض کرد و قرار است هوگوی این شرکت نیز بعد از آزمایش تائید شود که تائید آن نفی "هوگوی لاجاست" نیست. البته نفس استفاده از هوگوهای الکترونیکی قطعی است که به المپیک هم وارد خواهد شد.
اینکه استفاده از هوگوی الکترونیکی بزودی در رقابتهای تکواندو از سوی فدراسیون جهانی رسمی اعلام خواهد شد هیچ شکی نیست ولی اینکه چرا این تعداد (120 عدد) یکجا خریداری شده که احتمال عدم کارایی آن با عدم تائید نهایی از سوی کمیته کارشناسی فدراسیون جهانی وجود دارد سئوالی است که باید برای آن پاسخی مناسب پیدا شود.
عظمت قرآن
انسان و سايرمخلوقات در برابر عظمت قرآن- شيوه هاي هدايت قرآن
(لـو انزلنـا هذاالقـرآن علـى جبل لـرايته خـاشعا متصـدعا مـن خشيه الله و تلك الامثـال نضـربها للنـاس لعلهم يتفكرون.) «اگر ايـن قرآن را بر كوهى فرو مى فرستاديم, يقينا آن(كوه) را از بيـم خدا فروتـن(و) از هـم پاشيده مى ديدى. و ايـن مثل ها را براى مردم مـى زنيـم باشـد كه آنان بينديشنـد.» «تصـدع» همان «تفرق» است و ايـن كه كسى را كه سردرد دارد «صداع» مى گويند براى آن است كه انسان احساس مـى كند ايـن اعصاب دارد از هـم جدا مى شـود, احساس تصدع مى كند يعنى تفرق اعصاب سر مى كند. هـم چنيـن وقتـى كه مطلب سنگيـن باشد و انسان در آن مطلب غور كند سرش درد مى گيرد لذا خداوند فرمود: كوه سردردى گرفت و ايـن سردرد و صداع او مايه تصدع او مى شد و ايـن تصدع او جوارح او را خاشع مى كرد و قهرا ريز ريز مى شد, كوه كه ريز ريز مى شـود كره زميـن هـم متلاشى خـواهد شد, چـون كره زميـن به كـوه زنده است. خـداوند سبحان در آيات فراوانـى كـوه ها را به منزله لنگر كره زميـن مـى داند. كره زميـن كه در حال حركت است لنگرى مى خـواهد كه آن را حفظ كند. در آيات فراوانـى از «جبال» به عنـوان «رواسـى» ياد شـده است, رواسـى يعنـى همـان لنگـرهـا «بسـم الله مجـراهـا و مـرسيها» «مرسـى» در برابر «جرى» همان لنگر انداختـن و لنگرگاه است. هيچ جا نيامده كه ما جبال را رواسى قرار داديـم بلكه فرمـود ما براى شما رواسـى قرار داديـم, اما در سـوره نازعات مشخص كرد كه «رواسـى» چيست؟ در آيه 32 سـوره نازعات فرمـود كه: «والجبال ارسيها» جبـال را رواسـى زميـن قــــــرار داد. در خطبه معروف نهج البلاغه كه حضـرت اميـر ـ سلام الله عليه ـ فـرمـود:«و وتـــد بـالصخـور ميـدان ارضه» هـم نـاظر به هميـن است. ميـدان يعنـى اضطراب, «ماد ـ يميد» يعنـى «اضطرب ـ يضطـرب» ميـدان يعنـى اضطراب, اضطراب اين كره زميـن به وسيله كـوه ها بـرطرف شـد, لذا اين كـوه ها به منزله وتـد (ميخ) آرام كننـده اضطراب زميـن است. خوب قهرا اگر كوه متلاشى بشود يعنى لنگر از بين برود ايـن سفينه هـم غرق خواهد شد, اگر كوه نتـواند قرآن را تحمل كند كره زميـن هـم يقينـا قـرآن را تحمل نخـواهـد كرد. انسان و تحمل امانت الهى
در پـايان سـوره مبـاركه احزاب مسئله عرض «امانت» مطـرح شـده است: «انا عرضنا الامانه على السماوات والارض والجبال فابيـن ان يحملنها و اشفقـن منها و حملها الانسـان انه كـان ظلـوما جهولا» ايـن امانتـى كه عرضه شد مصاديق فراوانـى بر او ذكر كرده اند كه در همه ايـن مصـاديق حقيقت قـرآن سهم دارد. گفتنـد منظور از ايـن امـانت ولايت يا معرفت يا ديـن و يا قـرآن است, هر كدام از ايـن مصاديق ذكر بشـود بالاخره حقيقت قرآن سهمى دارد, جـداى از آنها نيست همـان طـورى كه آنها جـداى از ايـــن نيستند اگر ولايت باشـد كه «ثقل اصغر» است و قرآن «ثقل اكبر» و اگر دين باشـد كه به ايـن ثقل اكبـر وابسته است و ماننـد آن. اين كه فـرمـود: ما ايـن امانت را بـر سماوات, ارض و جبال عرضه كرديـم, ذكر جبال بعد از ارض ذكر اعظم اجزا است نه ذكر خاص بعد از عام, ذكر اعظم اجزا است بعد از ذكر كل. وقتـى جبال نتـوانـد يك بارى را تحمل كند يقينا ساير اجزاى زميـن هـم نمى توانند حمل كنند. يك وقت است ذكـر خـاص بعداز عام است مثل «مـن كـان عدوا لله و ملائكته و رسله و جبـريل و ميكال» كه ايـن ذكـر خاص بعد از عام است, گاهـى ذكر خاص بعد از عام نيست ذكر اعظم اجزاى كل است حالا يا بعد از ذكـر كل يا بـدون ذكـر كل, مثل ايـن كه زكـريا ـ سلام الله عليه ـ عرض كـرد: «رب انى و هـن العظم منـى واشتعل الراس شيبا» به خدا عرض كرد مـن استخوان بدنم نرم و سست شد, استخوان چون محكم تريـن عضو بدن است اگر نرم و سست شود چيزى از بدن باقى نمى ماند گوشت و ساير اعضا و عضلات هـم ضعيف خواهد شد و اصولا چيز مهم را كه عظيـم مى گويند براى اين كه استخوان دار است از هميـن عظم گرفته شده مطلبى كه استخـوان دار باشد يعنى مايه دار باشد, شخصى كه مايه دار باشد, مقامى كه مايه دار باشد از آن به عظيـم ياد مى كنند مى گويند استخوان دار و مايه دار است. خـوب گاهى ذكر خـاص بعد از عام است گاهـى ذكـر اعظم اجزا بعد از ذكـر كل است, گاهـى ذكر خـود اعظم الاجزاست تا ساير اجزا فهميده شـوند. مسئله ذكـر جبال بعدالارض از بـاب ذكـر اعظم اجزا بعد از ذكـر كل است. ايـن ابا و سـرپيچـى كه بـراى سمـاوات و ارض و جبـال هست ابـاى استكبارى نيست تا مذمـوم باشـد آن اباى استكبارى را قـرآن ذكـر كـرد و مذمـوم شمـرد كه اباى شيطنت است: «ابى واستكبر و كان مـن الكافرين» سرپيچى استكبارى آن است كه انسان بتـواند فرمان خـدا را تحمل كند و عمـدا ابا كنـد و تعدى نمايد. اباى اشفاقى آن است كه ابا كند و نپذيرد چون نمى تـواند, چـون به شفقت مى افتد, اين جا شفقت به معناى مشقت است: «فابيـن ان يحملنها و اشفقـن». اين ابا مذموم نيست و خداى سبحان هم از سماوات و ارض و جبال با مذمت ياد نكـرده است, هـر جا از ايـن ها سخـن گفته با اطاعت شان توام است و از آن ها به نيكى ياد مى كند: «فقال لها و للارض ائتيا طـوعا او كـرها قالتا اتينا طائعيـن» اما اين جا مـى فرمايد مقدور سماوات و ارض و جبال نبـود كه ايـن را تحمل كننـد لذا ايـن كلمه اشفاق را بعد از كلمه ابا ذكر كرد و فرمود: «فابين ان يحملنها و اشفقـن منها» خوب بالاخره حقيقت قـرآن يكـى از مصـاديق بـارز آن امانت است. پس در پايان سوره احزاب فرمود: مقدور آسمان و زميـن و كوه ها نبـود كه امانت خدا را تحمل كنند, چـون تكليف ما لا يطـاق است. حـالا اگـر بخـواهنـد تحمل كننـد چه مى شوند؟ ريز ريز مى شـوند اگر ما مسئله را پافشارى مـى كرديـم از ارض به «انزال» تبـديل مـى كرديـم «انا عرضنا الامانه» را به «لو انزلنا هذاالقرآن» مبدل مى كرديم و مى گفتيم بايد ايـن بار را بكشيد اينها ريز ريز مـى شـدنـد. «لـو انزلنا» ما قبلا عرضه كرديم, اينها خواهش كردند مقدور ما نيست, اما الان اگر بخواهيـم بالاتر از عرضه يعنى بر ايـن ها انزال كنيم ريز ريز مى شوند: «لو انزلنا هذاالقرآن علـى جبل لرايته خاشعا متصدعا مـن خشيه الله» اين ظاهر آيه است. تجلى حق سر عدم تحمل كوه ها
چـرا قـرآن طـورى است كه كـوه نمـى تـواند آن را تحمل كنـد؟ آيا معنايـش آن است كه يعنى ايـن الفاظ قرآن بما لها مـن المفاهيـم ايـن علـوم حصـوليه, درك معنـاى ظاهـرى, هميـن درك معانـى اى كه مفسـران نـوشته انـد ايـن قـابل حمل كـوه ها نيست ؟ يعنى همين طورى كه ما از قرآن بهره مى بريـم به هميـن اندازه كه قواعدى و سلسله علومى هست, ايـن قـواعد را اگر كسى آشنا باشد و از علـوم قرآن مـدد مى گيرد, از تفسير قـرآن سهم مـى بـرد, هميـن اندازه براى كوه مقدور نيست؟ كـوه ها را ريز ريز مى كند يا چيز ديگرى است؟ از ايـن حقيقت قرآن كه اگر آن بر كوه نازل بشـود كـوه تـوان آن را ندارد؟ اصل قرآن را وجـود مبارك حضـرت اميـر ـ سلام الله عليه ـ به عنـوان تجلـى خواست حق ياد مى كند, صغرا را در نهج البلاغه مى خـوانيـم كبرى را در قرآن كريـم, اصل قـرآن را در نهج البلاغه به عنـوان تجلـى حق ياد مى كند: خداى سبحان وجـود مبارك رسـول اكرم ـ صلـى الله عيه وآله و سلـم ـ را بـالحق فـرستاده است: «ليخرج عباده من عباده الاوثان الـى عبادته و مـن طاعه الشيطان الى طاعته بقرآن قد بينه و احكمه ليعلـم العباد بهم اذ جعلوه و ليقـروا به بعد اذ جحـدوه و ليثبتـوه بعد اذ انكـروه» آن گـاه فرمـود: «فتجلى لهم سبحانه فى كتابه مـن غير ان يكـونـوا راوه بمـا اراهـم مـن قـدرته و خـوفهم مـن سطـوته و كيف محق مـن محق بالمثلات واحتصد مـن احتصـد بالنقمات...»(خطبه 147) «خـداوند, محمـد(ص) را به حق به پيامبـرى مبعوث داشت تـا بنـدگانـش را از پرستش بت ها برهانـد و به پـرستـش او وادارد و از فرمان بـردارى شيطان منع كنـد و به فـرمان او آورد.با قـرآنى كه معانـى آن را روشـن ساخت و بنيانش را استوار داشت تا مردم پروردگارشان را كه نمى شناختند بشناسند و پـس از آن كه انكارش مى كردند به او اقرار آورند و پس از آن كه باورش نداشتند وجـودش را معترف شوند. پـس, خـداوند سبحان در كتاب خود بـى آن كه او را ببينند, خـود را به بندگانـش آشكار ساخت به آن چه از قدرت خـود به آنان نشان داد و از قهر خويـش آنان را ترسانيد كه چگـونه قـومى را به عقاب خـود نابـود كـرده و چه سان كشت هستـى جماعتـى را به داس انتقام درو كرده است». در بيانات امام صادق ـ سلام الله عليه ـ هـم ايـن حديث شريف است كه فرمـود: «ان الله سبحانه و تعالى تجلى لعباده فى كلامه او فى كتابه من غير ان يكون راوه». پـس قرآن مى شـود تجلـى حق, ايـن صغراى مسئله, كبراى مسئله همان است كه در سـوره اعراف آيه 143 آمـده است كه: «و لما جاء مـوسـى لميقاتنا و كلمه ربه قال رب ارنى انظر اليك قال لـن تـرينـى و لكـن انظر الـى الجبل فان استقر مكانه فسـوف ترينى فلما تجلى ربه للجبل جعله دكا و خر مـوسى صعقا فلما افاق قـال سبحـانك تبت اليك و انـا اول المـومنين». پس اگر خدا براى كوه تجلى كند كوه توان حمل ايـن جلى را ندارد.
همه ايـن بحث ها در مسئله آخـرى از سـوره مباركه حشـر ان شاءالله روشـن خـواهد شـد كه اينها هيچ ارتباطـى به مقام ذات اقدس الله ندارد چـون بارها به عرض رسيد كه انبيا در ايـن جا راه ندارنـد تا چه رسد به ديگران, صفات ذاتـى هـم كه عيـن ذات حق است آن جا هـم احـدى راه ندارد. تمام ايـن تجليات و ظهورات و امثال آن در محـور فعل است و تعينات فعلى, آن جا كه كار خداست همه بحث ها در ايـن محـور است آن جا كه ذات خـداست اوليـن مـوحـد و مـولاى همه مـوحـدان كه حضـرت امير ـ سلام الله عليه ـ است به همه اعلان خطر كرد كه آن جا منطقه ممنـوعه است «لايـدركه بعدالهمـم و لا يناله غوص الفتـن» احـدى آن جا راه ندارد انبيا آن جا راه ندارند تا چه رسـد به شـاگـردان آن ها. تمام ايـن بحث ها در محـور تعينات و ظهورات فعلـى ذات اقـدس الهى است ايـن فعل اگر چنان چه بر كـوه بتابد كـوه متلاشـى مى شـود. پـس قرآن تجلى حق است و اگر حق براى كوه تجلى كند كوه تـوان آن را ندارد حالا شما نمونه هايـش را در روايات پيدا مى كنيد: در كتاب «تـوحيد» صدوق بابـى است به نام «بـاب الـرويه», در آن جـا زراره ظاهـرا از امام صـادق ـ سلام الله عليه ـ سـوال مـى كند كه: «ما تلك الغشيه التـى كانت تصيب رسـول الله صلـى الله عليه و آله» آن غشيه, آن مـدهـــــوش نه بيهوشـى, آن حالى كه به حضرت دست مى داد در هنگام وحـى چه بـود؟ حضرت مى فرمـود:«ذاك اذا تجلى الله سبحانه له مـن غير ان يكـون بينه و بيـن الله احد» مى فرمـود آن وقتى كه خدا بلا واسطه براى رسولـش ـ صلى الله عليه و آله وسلـم ـ تجلى مى كرد بدون ايـن كه بين خداى سبحان و بيـن رسول خدا فرشته اى فاصله و واسطه باشد آن گاه آن حال به پيغمبر دست مى داد كه نمى تـوانست تحمل كند, مدهوش مـى شد, خـوب يك درجه بالايـش طـورى است كه اگر پيامبر (ص) ببيند مدهوش مى شود نه بى هوش. درجات ديگـرى دارد كه مع الـواسطه است تـا بـرسـد به آن مـراحل نازله. در ذيل آيه 41 سـوره نساء: «و جئنا مـن كل امه بشهيـد و جئنا بك على هـولاء شهيدا». آن جا ظاهرا ايـن حديث هست كه ابـن مسعود مى گويد مـن روزى وارد مسجدشدم رسـول خدا ـ صلى الله عليه و آله و سلـم ـ تنها بـود به مـن فـرمـود قرآن بخـوان, قرآن را بازكردم و خـوانـدم تا به ايـن آيه رسيدم كه ما در قيامت از هر كسى يك شهيدى و شاهدى حاضر مى كنيـم و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلـم را شهيد شهدا قرار مـى دهيـم, هـم شهيـد بـر انبيا و اولياينـد هـم شهيد بر امت ها. اين جا به ايـن آيه كه رسيدم اشك در چشمان حضرت ظاهر شد و فرمود: «بس است, مـن تعجب مى كنم كسى قرآن بخواند و پير نشود قرآن آدم را پير مى كند». آيا همين علوم حصوليه و مفاهيـم و هميـن الفاظ بما لها مـن المعانـى المـوضـوعه است كه انسان را پير مـى كنـد؟ باايـن ها كه ما مرتب سـر و كار داريـم و حال آن كه اثـرى در ما نـدارد, يا ايـن كه چيز ديگـرى در قـرآن هست. آيه شـريفه «لـو انزلنا هذاالقرآن... » سخنـى بالاتر از مسئله تحــــدى است. در قرآن شناسـى از نظر خـود قرآن كريم چند مسئله است: يكى ايـن كه قرآن همه نيازهاى بشر را الى يوم القيامه به عنـوان خطـوط كلى ترسيـم كرده است: «تبيان كل شىء». مسئله ديگر اين است كه احدى نمى تـواند مثل ايـن قرآن را بياورد, اين اعجاز قرآن است. اعجاز هـم چنديـن فصل دارد: در بخـش فصاحت و بلاغت, تبيين مسائل حقـوقى, تبييـن معارف, بازگويى اخبار غيب, تبييـن مسائل سياسى و امثال آن, قرآن معجزه است. كه خود معجزه يك كتابى است داراى فصولى يك بخش در ايـن است كه اگر همه جـن و انـس جمع بشـوند هـم فكرى كنند مثل ايـن نمـى تـوانند بياورند امايك بخـش در اين است كه ما ايـن قرآن را اگر بر كـوه نازل مى كرديم كوه تحمل نمى كرد ولى انسان تحمل مى كند, ايـن كدام انسان است؟ و كدام قسمت قرآن است كه اگر بر كوه نازل مى شد ايـن كـوه ريز ريز مى شد؟ معلـوم مى شـود كه براى قرآن يك مرتبه اى هست كه آن مرتبه اگر بر كوه نازل بشـود كـوه را ريز ريز مـى كند اما انسانها تحمل آن را دارنـد ايـن كـدام انسان است كه تحمل آن را دارد؟ در نهج البلاغه چنـد جا سخـن از آن است كه خـداى سبحان بر عقـول و انديشه هاى مردم تجلى كرده است, يكى در خطبه 185 است كه فـرمـود: «و تشهد له المرائى لا بمحاضـره لـم تحط به الاوهام بل تجلـى لها بها» خداوند براى ايـن اوهام و عقـول به وسيله خـود عقـول تجلى كرده است ; يعنى اگر ايـن درجه نفـس, خـود را ببيند خدا را مى بيند نه اين كه از خـود پـى به خـدا مـى برد ايـن همان برهان «اثر الاقـدام يدل علـى المسير» است ايـن كه معرفت نفـس نيست. انسان خود را بشناسد بگويد مـن چون حادث هستم پس محدث مى خواهم, يا مـن چون متحركـم محرك مى خواهم, چون ممكنم واجب مى خواهم, چون فقيـرم غنـى مـى خـواهـم, ايـن ها كه راه هاى مـدرسه است و راه هاى «اشهدهـم علـى انفسهم» نيست, ايـن ها خـودشان را مـى شناسنـد و مى گويند ما كه ممكنيم واجب مى خواهيـم. اما ايـن بيان حضرت امير (ع) آن است كه ذات اقـدس اله در آينه اوهام وعقـول تـابيـد. در بحث هاى «اشهدهـم على انفسهم» گذشت كه اگر كسى بتواند سر آينه را خـم بكند آينه را نشان خـود آينه بدهد آن گاه از آينه سـوال بكند كه چه مى بينى نمى گـويد خـودم را مـى بينـم كه از آينه صاحب صورت سوال بكند كه را مى بينى مى گويد تورا مى بينـم, چون در آينه جز صاحب صـورت چيز ديگـرى كه نيست. و منظور از آينه آن نيست كه در بازار آينه فـروشان است, بلكه منظور از مرآت همان است كه در كتاب هاى عقلى مى گويند مرآت, آن شيشه و جيوه و قاب را نمى گـويند مرآت آن مرآت بالقوه است به وسيله او صورت ديده مى شـود كه ايـن مرآت نيست و وسيله صورت صاحب صورت ديده مى شـود چـون آن صورت ما به الرويت است به وسيله او صاحب صورت ديده مـى شـود آن صـورت را مى گـويند مرآت, نه آن شيشه جيوه, آن صـورت هـم كه هيچ چيز نيست اگـر از ايـن صـورت سـوال بكننـد چيست و كيست؟ مـى گـويد صاحب صـورت, هميـن يك حرف دارد. آيه «و اشهدهـم علـى انفسهم» نيز هميـن را بيان كـرد در آن آيه آمـده است كه خـداى سبحان از انسان ها سـوال مى كند كه را مـى بينيـد, نمـى گـوينـد ما عبديـم, تو ربى بلكه فقط مى گويند تو, نه ايـن كه به عبوديت خود و ربـوبيت حق اعتراف كنند تا بشـود دو چيز. «و اذ اخذ ربك مـن بنى آدم مـن ظهورهم ذريتهم و اشهدهـم على انفسهم الست بربكـم» نه «الستـم عبيدى» و «الستـوا بربكـم» نفرمود كه: «مگر نه آن است كه شما بنده ايد و مـن خدايـم» سوال دو چيز نيست و جواب هم دو چيز نيست, هم سوال يك چيز است و هـم جواب: «الست بربكـم قالوا بلى».اگر آن صورت هر آينه مى تـوانست حرف بزند صاحب صورت از او سـوال مى كرد كه را نشان مى دهى؟ چه خبر است؟ مـى گفت: تـو, نمى گفت مـن و تـو. در مسئله تجلى هـم اين چنيـن است نفرمـود كه خداوند به وسيله آيات ديگر براى ايـن عقـول و اوهام تجلـى كرده است كه «تجلـى لها بها» يعنـى بـراى هميـن اوهام و نيـروهـاى ادراكى به وسيله خود نيروى ادراكى تجلى كرده است, هميـن ; يعنى خـود عقل مجلاى حق و مـرآت حق است. در خطبه 186 كه خطبه تـوحيـد است و مرحوم سيدرضى مى فرمايد: وتجمع هذه الخطبه مـن اصول العلم ما لا تجمعه خطبه در آن جا مـى فرمايد:«و تشيرالالات الـى نظائرها منعتها منذ القـدمه و حمتها قـد الازليه و جنبتها لــولا التكمله بها تجلـى صـانعها للعقـول و بها امتنع عن نظر العيـون لا يجـرى عليه السكـون و الحـركه» خـدا كه بـراى عقل تجلـى كرده است از ديده ها مستـور است خوب, پـس تجلى خدا براى خـود عقول هست منتها مثل آن است يك صاحب صـورتى مثل ايـن كه «ليـس كمثله شىء» اما از باب تشبيه معقـول به محسـوس, مثل ايـن كه آفتابـى در برابـر آينه تابيـد, اما ايـن آينه را غبار گرفته است هيچ چيز را نشان نمى دهد ايـن غبار گرفتـن هـم تعبير خـود قرآن كريـم است فرمود: «كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون» سر ايـن كه نمى فهمند بـراى آن است كه ايـن غذاهـاى مشتبه, ايـن حـرفهاى مشتبه, ايـن رفتارهاى مشتبه «رين» است, غبار و چرك است, ايـن چـرك و ريـن صفحه دل را مى پـوشاند, آينه دل كه ريـن گرفته است چيزى را نشان نمى دهد: «كلا بل ران على قلـوبهم ما كانـوا يكسبـون» ريـن هـم همين غبار چرك است. پـس تجلى از ايـن طرف هست لذا نه كوه متلاشى مـى شـود نه انسان ها براى آن كه چيزى بـر انسان نتابيـد چهار تا الفاظ است و چهار تـا مفهوم است و يادگـرفته نه مفهوم آن وجـود سنگين دارد نه ايـن الفاظ, وجود ذهنى كه اثر ندارد علـم است كه اثر دارد نه وجود ذهنى, تا علـم بشود طول مى كشد, واز وجود ذهنى كارى هـم ساخته نيست. مفهوم مى شـود كه قرآن حقيقتـى دارد كه به اين آسانى تحمل پذير نيست.
تحمل ولايت اهل بيت
ولايت اهل بيت ثقل اصغر است يعنـى عترت پيامبـر ـ عليهم السلام ـ نيز هميـن گـونه است ; يعنـى عترت با حقيقت قرآن يكـى است. اگر چنان چه حقيقت ولايت هم در قلب كسـى باشد او هـم تحمل پذير نيست. وقتـى به حضرت امير ـ سلام الله عليه ـ گزارش رسيد كه «سهل بـن حنيف» رحلت كرد فرمود: «لو احبنى جبل لتهافت» كوه اگر بخـواهد محبت مرا در دل بگيرد ريز ريز مـى شـود.
ايـن معنا را كه معادل و هم سنگ و هـم ترازوى هميـن آيه سـوره حشـر است كه: «لـو انزلنا هذاالقرآن علـى جبل لـرايته خـاشعا متصـدعا مـن خشيه الله». قرآن و اهل بيت عدلانند و هر كدام از ديگرى جـدا نخـواهد شد. آن بيان «لو احبنى جبل لثهافت» هميـن بيان است, منتها مرحوم سيد رضى ـ رضـوان الله عليه ـ اين چنيـن معنا مى كند كه اگر كسى محب مـن باشد آن قدر مسائل و مشكلات بر او وارد مـى شـود كه از پا در مىآيد. خـوب آن معنا هـم فى نفسه حق است اما نه آن معناى لطيفى كه از اين جمله متوقع است. واقع هم هميـن طور است يعنى اگر كسى بخـواهـد آن حقيقت را تحمل كنـد از پاى در مـىآيـد چرا يك خبـر سنگين باعث سكته بعضـى مى شـود؟ چـون آن خبر سنگيـن است. حالا ما روزى در پيـش داريـم «يوما يجعل الولدان شيبا» و آن حقيقت را قـرآن هم بيان كـرده است. و الان هـم هست. از بيان امام هشتـم ـ سلام الله عليه ـ به خـوبى برمىآيد فرمـود: «از ما نيست كسى كه بگـويـد بهشت و جهنـم الان خلق نشــده است». اين ها را قرآن براى انسان بازگـو كرده است, چطـور ايـن خبـرهاى سنگيـن هيچ اثرى در انسان ايجاد نمى كند. همان بيان رسول الله ـ صلى الله عليه و آله وسلـم ـ كه فرمـود: «مـن تعجب مى كنـم كسى قرآن بخواند و پير نشود». خبر سنگيـن بعضى را از پا در مىآورد و براى بـرخـى هيچ تاثيرى نـدارد, سرش هـم ايـن است كه «وجـود ذهنى» اثر نمى گذارد بلكه علـم و علاقه اثر گذار است. منزلى آتش گرفته دو نفر ايـن خبر را مـى شنـوند: يكـى مامـور آتـش نشانى و ديگرى صاحب خانه, واكنـش اين دو نفر در برابر ايـن خبر, يك سان نيست, مامور آتـش نشانى با خونسردى به وظايف خـود عمل مى كند تا هر چه زودتر آتـش را مهار كند و از ضرر و زيان بيـش تر جلـوگيرى نمايـد. اما صاحب خانه آن چنان ملتهب و نگـران است كه گاهـى به سكته و مرگ كشيده مى شـود. چرا؟ علت آن علـم و آگاهى نيست, چـون هر دو مـى دانند, بلكه علاقه و دل بستگـى است. مامـور آتـش نشانى دلبسته نيست لذا كار خـودش را انجام مى دهد. آن چه در انسان اثر مـى گذارد دلبستگـى و علاقه شـديـد است, اگـر آن علاقه بـود انسان مى نالد و اگر نبـود باكـش نيست, ايـن كه فرمود:«لـو احبنى جبل لتهافت» اگر كـوه بخـواهد محبت مرا تحمل بكند ريز ريز مـى شـود همين است. انسان محبـوبـى به ايـن زيبايـى داشته باشـد و او را نبينـد او واقع ما را آدم كرده است يعنـى ايـن اهل بيت ـ عليهم السلام ـ ما را آدم كرده اند, اين كه ما قبر ايـن بزرگواران و در حرم اينها را مى بوسيم و مى بوئيـم براى ايـن كه اگر آنان نبودند ما بايـد همه الگـوهاى خـود را از كافـران مـى گـرفتيـم, اكنـون مـى بينيد كه همه تمدن هاى جـديد از يك طرف و همه امكانات روز از طرف ديگر وقتـى به مسائل اخلاقـى مى رسند واقعا «كالانعام بل هـم اضل» هستنـد. ايـران كه متاسفانه در مقايسه با غربـى ها از نظر صنعت پيشرفتـى نداشته, يعنى نگذاشته اند كه داشته باشد, با ايـن كه استعداد دارد. نياكان ما هـم كه قبل از اسلام در اين سرزميـن آتـش پرست بودند, پـس نه سابقه مذهبـى درخشانى داشتيـم نه اكنـون پيشرفت صنعتى و علمـى چشـم گيرى داريـم, بنابر اين اگر على و اولاد علـى در ايـن سرزميـن نبـودند ما چه مـى شديم؟ ما هرچه داريـم از بركت قرآن و اهل بيت عليهم السلام است, آنان به ما حيات دادنـد. بـراى انسان مسافرتـى به كشـورهاى غربـى و كفرآلـود, لازم است تا وضع صنعت و پيشـرفت هاى علمـى آنـان را ببينـد بعد وضع اخلاقـى آن هـا را هـم ببيند. انسان گاهى بعضى بولتـن هايى را كه به قرآن كريـم اهانت شـده مى خـواند كاملا احساس مـى كند كه ايـن اهانت كننـدگان از هر سنگى سخت تراند: «و ان منها كالحجاره او اشد قسوه» يا «كالانعام بل هـم اضل» هيچ چيزى براى آن ها مطرح نيست الا درندگـى. ايـن كه مـى بينيد به لطف الهى مردم ايران از نظر اخلاق در مسير سعادت انـد فقط و فقط به بركت على و اولاد علـى است. خـوب انسان ايـن مسائل را ببينـد بعد خـواهد فهميد اهل بيت نسبت به ما حق حيات دارنـد چـون ما و پـدران و اجـداد ما را زنـده كـردنـد. مـا كه به آن ها دست رسـى نداشته باشيم اينها را نبينيم نه در خواب ببينيـم نه در بيدارى ببينيـم ايـن است كه انسان در فراق اينها مى سـوزد: «لـو احبنى جبل لتهافت» پـس قرآن اگر بر كوه نازل بشود آن را متلاشى مى كند چنانچه محبت اهل بيت ـ عليهم السلام ـ هـم در قلب كسـى باشـد او را متلاشـى مـى كند. ايـن محبت, اختصاص به حضرت امير ندارد, بلكه منظور از «لـو احبنى» «ولـى خـدا» است ; يعنـى معصـوميـن ـ عليهم السلام ـ اميـدواريـم نصيب همه بشــود.(1) انسان و تحمل امانت الهى «لـو انزلنـا هذاالقـرآن علـى جبل لـرايته خـاشعا متصـدعا مـن خشيه الله و تلك الامثال نضـربها للناس لعلهم يتفكـرون.» «اگـر ايـن قرآن را بر كوهى فرو مـى فرستاديـم, يقينا آن(كـوه) را از بيم خدا فروتـن(و) از هم پاشيده مى ديدى. و ايـن مثل ها را براى مردم مـى زنيـم باشـد كه آنان بينديشند.»ايـن كريمه كه در باره قـرآن شناسـى است در حقيقت ناظر به عظمت و اهميت قـرآن است. سـر ايـن عظمت هـم آن است كه هر كلامى به اندازه متكلمش عظيم و بزرگ است, لذا دليل حكمـى كه در اين آيه آمده است هـم اجمالا در ايـن آيه يـاد شـده است هـم به تفصيل در سه آيه بعد.
مفهوم متلاشى شدن كوه ها :
مضمـون آيه اين است كه اگر ايـن قرآن بـر كوه نازل شـود كـوه را متلاشى مـى بينيد. كلمه «متلاشى» از شىءاى مشتق نشده يعنى لاشـىء مـى شـود وگرنه باب تفاعلـى نيست كه يك ثلاثـى مجرد داشته باشـد. «تلاشى,يتلاشى» اين چنين نيست اين اصلش «لايشىء» است. از ايـن كلمه «لاشى ء» باب تفاعل ساخته شده متلاشـى مـى شـود يعنى لاشيىء مى شود. «لرايته خاشعا متصدعا» يعنى متلاشى مـى شـود چرا متلاشـى مـى شـود؟ نفرمود:«من خشيتنا» فـرمـود: «مـن خشيه الله» ايـن التفات از غيبت به خطاب براى تامين دليل ايـن حكـم است پـس اصل حكـم ايـن است كه «لو انزلنا هذاالقرآن على جبال لرايته خاشعا متصـدعا» چـرا «مـن خشيتنـا» نفـرمـود, بلكه فـرمـود: «مـن خشيه الله», چون «الله» متكلـم است هيچ موجودى نمى تواند تجلى الهى و كلام الهى را تحمل كند و هميـن معنا را در سه آيه بعد كه در ميـان اسمـاى حسنـاى حق است بـازگـو مـى كند: «هوالله الذى لا اله الا هو» «هـوالله الذى لا اله الا هـوالملك القدوس» «هوالله الخالق البارىء» كه ايـن سه آيه پشت سر هـم در بيان تـوصيف و شـرح اسماى حسناى آن متكلم است و اگـر متكلـم عظيم بود قهرا كلام او هـم عظيم است و كلام او آن چنان عظيـم است كه كوه توان تحمل آن را ندارد. در اين جا سخـن از «خشيت» است نه خوف, بيـن خشيت و خـوف, تفاوت وجـود دارد; خشيت آن ترسى است كه با تاثـر قلبـى همـراه باشـد ولـى خـوف اين چنيـن نيست, لذا مـوحـدان عالـم فقط از خدا مـى ترسند از غيرخـدا خشيتـى ندارند, مـوحـدان هـم مانند ديگران از هر چيز گزنده و آسيب رسانـى خائف اند: از مار, عقرب گزندگان و درندگان و يا بى احتياطى ماشيـن ها مـى ترسند اما از هيچ چيز خشيت ندارند. خـوف آن ترتيب اثر عملـى است, ولـى خشيت آن چيزى است كه انسان آن را مبدا اثر بـدانـد و از او بهراسـد. در ايـن جا هـم سخـن از خشيت الهى است, خشيت با شعور همراه است و نشانه آن است كه كـوه ها هـم شعور دارند. براى اثبات شعور كوه ها و مانند آن چند دليل مى تـوان اقامه كرد: دليل اول همان شعور عمومى است كه خدا براى هر موجـودى ثابت مى كند كه «له اسلـم مـن فى السمـوات», «لله يسجـد ما فـى السمـوات», «يسبح لله ما فـى السمـوات», «فقال لها و للارض ائتياطـوعا و كرها» كه ايـن چند دسته از آيات قرآن كريم به خوبى دلالت مى كند بر سرايت شعور عمومى. درباره كـوه ها همان آياتـى كه در سـوره مباركه«ص» و مانند آن آمده است كه خدا به كـوه ها دستـور مـى دهند كه با داود هـم نـوا بـاشنـد نشـانه آن است كه آنها هـم دركـى و تسبيحـى دارنــــد. آيه شانزده به بعد سوره «ص» ايـن است كه: «انا سخرنا الجبال معه يسبحـن بـالعشـى و الاشـراق» و هـم چنيـن در بحث هـاى ديگـر مـى فرمايد: «يا جبال اوبـى معه» ايـن كه فرمـود ما كـوه ها را مسخر داود كرده ايـم كه صبح و شام همراه او تسبيح مى كنند مثل يك نماز جماعتـى كه مامـوميـن به امامشان اقتدا مى كنند سلسله جبال به داود ـ سلام الله عليه ـ اقتـدا مـى كردنـد. و هـم چنيـن «يا جبال اوبى معه» ايـن اوب يعنى رجوع تاويب يعنى آن شدت رجـوع و كثرت رجوع است, اگر كسـى چنديـن بار به خـداى سبحان رجـوع كنـد مى شود «اواب»; يعنى كسى كه پر رجـوع باشد. «آب» يعنى «رجع,مآب» يعنى مرجع آن كسى كه اهل رجـوع مكرر است به او مى گـويند اواب: «يا جبال اوبـى معه» پـس نشانه اين است كه كـوه ها ايـن شعور را دارند. انسـان بـا عظمت تـر است يـا مـوجـودات ديگــر ؟ قـرآن يك تعبيـرى در باره عظمت انسان ها نسبت به مـوجـودات ديگـر نظير آسمان ها و زميـن و سلسله جبال دارد و نيز تعبير ديگـرى كه مقابل ايـن تعبير است, گاهـى به عده اى خطاب مـى كند كه شما بزرگ تريـد يا آسمان؟ خـوب آسمان از شما بزرگ تـر است: «اانتـم اشـد خلقا ام السماء بناها» ايـن دو دسته آيات در قرآن كريـم مقابل هـم هستند.
به عبارت ديگر, يك سلسله آياتـى است كه مـى گـويد از انسان كارى برمى آيد كه از آسمان ها ساخته نيست چه رسد به زميـن و سلسله جبال: عظمت قرآن «انا عرضنـا الامـانه علـى السمـوات والارض والجبـال فـابيـن ان يحملنها و اشفقـن منها و حملها الانسان انه كان ظلـوما جهولا» و آياتى مشابه اين. پس اين دسته از آيات دلالت مى كند برايـن كه از انسان كـارى سـاخته است كه از آسمـان هـا و زميـن و سلسله جبـال ساخته نيست و هـم انسـان بزرگ تـر از آسمان ها و زميـن است. دسته ديگر آياتـى است كه مـى فرمايد آسمان ها و زميـن و كـوه ها از شما بزرگ تـرنـد. ايـن دو دسته آيات جمع شـان چگـونه است. در نصايح لقمان به فرزنـدش آمـده است كه: «انك لن تحرق الارض و لـن تبلغ الجبال طـولا» هر چه گردن فرازى بكنـى بالاخـره قـدرت نـدارى كه زميـن را بشكافى و به رفعت كـوه ها برسى. در سـوره مباركه مومـن (غافر) اين چنين آمده است كه: «لخلق السمـوات والارض اكبـر مـن خلق الناس و لكـن اكثـرالنـاس لايعلمون» آفرينش آسمان ها و زميـن از آفرينـش مردم بزرگ تر است, ولـى اكثر مردم نمـى دانند. خـوب اگر آسمان ها و زميـن بزرگ تر از مـردم اند و انسان ها كـوچك تـر از آسمان ها و زميـن انـد, چـرا از آسمان ها حمل بار امانت بر نيامده است؟ هم چنيـن در سوره مباركه نازعات آيه 27 مى فرمايد: «اانتـم اشد خلقا ام السماء بنيهارفع سمكها فسويها و اغطش ليلهاو اخرج ضحيها» پس ايـن دسته از آيات مى فرمايد: آسمان ها و زميـن از انسان ها بزرگ ترند. دسته ديگر از آيات مى فرمايد: از انسان كارى ساخته است كه از آسمان ها و زميـن ساخته نيست. راه جمعش اين است انسان اگر منهاى آن روح و ديـن و عقل حساب بشـود; يعنى هميـن بدن مادى باشد; هـم چنان كه كافر و منافق خـود را هميـن بدن مادى مى پندارد, و مى گـويد: «ان هى الا حيـاتنـا الـدنيـانمـوت و نحيـى» و مـى گـويـد: «و ما يهلكنا الا الدهر» با هميـن بينـش محـدود مادى در برابر وحـى مـى ايستد. پـس ايـن انسان منهاى عقل است, انسان منهاى عقل مى شـود جرم مادى, قهرا زميـن و كـوه و آسمان از او بزرگ تر است, لذا لقمان در نصيحت خـويـش مى فرمايد: «انك لن تخرق الارض و لـن تبلغ الجبال طولا» ايـن طور كه متبخترانه و مختالانه حركت مى كنى نمى تـوانى زميـن را بشكافى و به گردن فرازى كـوه ها نمى رسى, خدا هـم مى فرمايد: «لخلق السمـوات والارض اكبر مـن خلق الناس» خدا مى فرمايد: «اانتم اشد خلقا ام السماء بنيها»و ايـن انسان است كه بار امانت حمل نمى كند, اين همان است كه «مثل الذيـن حملـوا القـرآن ثـم لـم يحملوها» «مثل الذيـن حملـوا الانجيل ثـم لـم يحملـوها» همـان است كه «مثل الذيـن حملـوا التـوراه ثـم لـم يحملـوها» اگـر كسـى زير بار وحـى نـرود «مثل او كمثل الحمار يحمل اسفـارا» حمـار و خلقت او هـرگز از سلسله جبـال و زميــن بـالاتـر نيست, ايـن كه وحـى بـر او نـازل شــد و «فنبذوه وراء ظهورهـم» ايـن انسان منهاى عقل, هرگز از آسمان ها بالاتـر نيست. اما آن انسانـى كه وحـى را مى پذيرد و مى فهمد و عمل مـى كند ايـن يقينا از آسمان ها بالاتر است, چـون ايـن آسمان ها جرم است و روزى بساط آن ها برچيده مى شـود: «والارض قبضته يوم القيامه والسمـوات مطـويات بيمينه» و بدن انسان مى پـوسد و دوباره خدا زنده مى كند اما روح كه هرگز نمى ميرد, روح كه هرگز از بيـن نمى رود, آسمان ها بساطشان بـرچيـده مـى شـود و سلسله جبـال بسـاطشان جمع مـى شـود. عظمت قرآن در طرح موضوعات
ايـن كه در باره قرآن فرمود: قرآن چيزى است كه اگر بر كوه نازل شود كوه نمى تواند تحمل كند, واقعش هميـن است, انسان وقتى نزديك بعضـى از آيات مى رود از ترس برمـى گردد كه ايـن آيه يعنى چه؟ هر چه هـم تلاش و كوشـش بكند به خـودش اجازه ورود نمى دهد, يك نمونه آن را در ايـن جا مىآوريم: در قرآن در باره كوه ها آمده است كه: اى پيامبر, از تـو سـوال مـى كنند كه وضع كـوه ها چه خـواهد شـد: «يسئلـونك عن الجبـال فقل ينسفها ربـى نسفا فيذرها قاعا صفصفا لاترى فيها عوجا و لا امتا» ايـن آيه را مـى تـوان فهميـد. يعنـى سـوال مى كنند در هنگام قيامت كـوه ها وضعش چگونه خـواهد شد؟ شما درجـواب بگـو: «خداوند اين كوه ها را درهـم مى كـوبد و همه ايـن دره هاى ناصاف با ريزش كـوه ها صاف مـى شـود و هيچ اعوجاج و امت و كجـى در صحنه قيامت نيست.» در دنيا يك انسان ممكـن است در اثر خلاف كارى خـود را به گـونه اى پنهان كند و از شهرى به شهرى ديگر يا از مجمعى به مجمعى ديگر بـرود, اما در صحنه قيامت هيچ جايـى بـراى استتار نيست نه تپه اى نه كـوهـى نه دامنه اى نه تلـى و نه ديوارى است: «لاتـرى فيها عوجـا و لا امتـا». قاع و صفصف ايـن آيه را انسان مـى تـواند بفهمـد. يا ايـن آيه كه: «يـوم تكـون الجبال كالعهن المنفـوش» اين كـوه ها كه سنگيـن است ما سنگينـى ايـن ها را كـم مـى كنيـم مثل پنبه هاى ندافى شده مثل عهن و پنبه ندافـى شده سبك مى شوند. يا ايـن آيه كه: روزى فرا مى رسد كه جبال «كانت الجبال كثيبا مهيلا» ايـن كـوه ها كه خيلى سفت و سخت است مثل يك تلى از شـن مـى شـود كه شما يك گـوشه اش را اگر با انگشت بـرداريـد بقيه مى ريزد, اين را مـى گـويند «كثيب مهيل» ايـن قبيل آيات را هـم مى توان فهميد اما مى رسيـم به ايـن قسمت: «و سيرت الجبال فكانت سرابا» كوه ها مى روند و مى روند و سراب مى شوند. اگر كسى نخـواهد تـوجيه كنـد, كـوه هـا سـراب مـى شـود يعنـى چه؟ سراب يعنى هيچ, انسان از دور خيال مـى كرد كـوه است وقتـى نزديك رفت مى بيند كوه نيست. چه قدر انسان بايد توجيه كند تا ايـن آيه را بفهمـد. بعد ازاين كه چندين وجه تـوجيه كرد بهترين وجه ايـن است كه اعتراف كند كه مـن نمى فهمـم. گاهى انسان در برابر بعضـى از آيات قرار مى گيرد و از ترس برمـى گردد كه ايـن يعنى چه, چقدر ما توجيه كنيـم سراب يعنى هيچ. نه ايـن كه خرد يا ريز و يا سبك مى شـود بلكه «و سيرت الجبال فكانت سرابا» حالا ما «كانت» را به «صارت» تـوجيه كـرديـم و حال ايـن كه «كانت» معناى كانت است نه معناى «صارت» حالا گيرم تـوجيه كـرديـم كه آن جا سـراب مـى شـود, سـراب يعنـى هيچ, كـوه چطـور هيچ مـى شـود؟ ايـــن فقط «درمورد» كوه است در مورد زمين و آسمان ها نيز اين چنيـن است. ايـن از آن آيـاتـى است كه انسـان واقعا حـريـم مـى گيـرد. ظاهر و باطن قرآن
قرآن يك ظاهرى دارد و يك باطنـى, در بيانات حضرت اميرـ سلام الله عليه ـ آمده است كه: قرآن ظاهرش بسيار زيبا و جلوه گر و باطنـش عميق است. در خطبه هيجدهـم نهج البلاغه آمده است كه: «و لـوكان مـن عنـد غيرالله لـوجـدوا فيه اختلافا كثيرا و ان القرآن ظاهره انيق و بـاطنه عميق لاتفنـى عجـائبه و لاتنقضــى غرائبه و لا تكشف الظلمات الا به» خـوب به ايـن كتابـى كه ظاهرش زيباست و باطنـش خيلـى عميق است و ما را هم دستـور داده اند كه هم در ظاهر و هـم در باطـن قرآن تـدبر كنيـم و هرچه هـم انسان استخراج كنـد تمام نمى شود نه در طول زمان نه در عمق فكر متفكران, قهرا ايـن عميقى كه وصف باطـن قرآن است و ما را هـم به تعمق در ايـن قرآن وادار كـرده انـد غير از آن تعمقـى است كه از دعائم و ريشه هاى كفـر به شمار آمـده است. در نهج البلاغه در كلمـات قصـار كلمه 31 آن جـا كه: «و سئل عليه السلام عن الايمان» حضـرت فـرمـود: ايمان چهار ركـن و پـايه دارد, آن گـاه دربـاره كفـر هـم فـرمود: «والكفـر علـى اربع دعائم علـى التعمق والتنـــــــازع و الزيغ والشقاق» معلـوم مى شـود آن تعمق در جهل و افراط و خـودپسندى و امثال ذالك است كه تعمق مذمـوم است و ايـن تعمق در باطـن قـرآن است كه «بـاطنه عميق» و تعمق ممـدوح. روش هاى هدايت در قرآن
قرآن كه ظاهرش زيبا و باطنـش عميق است, چگونه و با چه روش هايى مردم را هدايت مـى كنـد؟ قرآن مـدعى است كه نه تنها براى هـدايت مـردم آمـده است كه «شهر رمضـان الذى انزل فيه القـرآن هـــدى للنـاس» بلكه بهتـريـن روش هـدايت را قـرآن به عهده دارد, هيچ كتابى نيست كه همانند قرآن مردم را هدايت كند در آيه نهم سـوره اسراء آمده است كه: «ان هذاالقرآن يهدى للتـى هـى اقـوم» پـس هيچ كتـابـى همـاننـد قـرآن هـادى مـردم نيست. ايـن روش هدايتـى را خـود قرآن با روش هاى گوناگـونى معرفى كرده است: 1ـ راه استـدلال: قـرآن بـارها به ما فـرمـوده تعقل و تفكـر كنيد, ايـن كار, تشويق به استدلال است, حتى خود قرآن هـم از راه استـدلال با ما سخـن گفته است ; مثلا مـى فرمايد: «لـو كان فيهما آلهه الاالله لفسـدتـا» «ام خلقـوا مـن غيـر شـىء ام هــــــم الخالقون». احتجاجات انبيا ـ عليهم السلام ـ را بازگـو كـرد كه فلان پيامبـر براى اثبات تـوحيـد حق با فلان طاغى اين چنيـن برهان اقامه كرد. نقل بـراهيـن عقلـى از انبياء سلف ـ عليهم السلام ـ در قرآن كـم نيست. ايـن ها خطوط كلى سه گانه است كه هر كدام ده ها نمونه دارد يكى اين كه ما را به تفكر و تعقل دعوت كرده است كه ايـن ها ده ها آيه دارد يكى اين كه براى ما و با ما با استدلال سخـن گفت فرمود اگـر خـدايـى نيست بگـو ببينـم شمـا را كه آفـريـد؟ يا بايد بگوييد موجـود خود به خـود خلق مى شـود, يا بايد بگوييد خودمان, خـودمان را آفريديـم «اءم خلقـوا مـن غير شىء اءم هـم الخالقـون» شما هر تلاش و كوششى بكنيد ايـن دو آيه مباركه بدون مسئله دور و تسلسل قابل حل نخواهد بـود, اگر بگويى «خلقوا مـن غير شىء» يعنى فعل فاعل نمى خـواهد مى شـود تصادف, اگر بگويى كه نه, فعل, فاعل مى خواهد ولى فاعل فعل خـود ماييـم كه مى شود دور, اگر عين شما باشد, اگر مثل شما باشد كه مى شود تسلسل, ايـن همان بـرهان عميق فلسفـى «دور و تسلسل» است, منتها همـان طـورى كه اين «ما كنا معذبيـن حتى نبعث رسولا» را وقتى به دست يك اصولى ماهر داديد بحث عميق برائت را از اين استنباط مى كند, ايـن جمله مباركه «ام خلقوا مـن غير شيىء ام هـم الخالقـون» را وقتى به حكيم داديد بحثهاى عميق عقلى را از آن استنباط مى كند ايـن نحوه استدلال چه براى اثبات اصل مبدا و چه براى تـوحيد كه قرآن با ما به عنـوان احتجاج سخـن گفت فراوان است.
قرآن, در بخـش ديگرى از روش استـدلال نحـوه استـدلال انبيـاى سلف ـ عليهم السلام ـ را بـا طاغوتيان عصرش نقل مـى كند كه فلان پيامبر با فلان طاغى اين چنيـن استدلال كرده است. همه اين ها براهيـن عقلى است و يكـى از روش هاى هـدايت است بـراى كسـانـى كه قـدرت تفكـر دارند. 2ـ تقليدايمانى: روش ديگر تقليد ايمانى است. خيلـى از افراد به محضر معصـوم ـ سلام الله عليه ـ مـىآمـدند; مثلا از رسـول الله ـ صلـى الله عليه وآله وسلـم ـ بعد از اثبـات رســـالت و معجزه و مانند آن سـوالى در باره حق تعالـى, قيامت, فرشته ها مـى كردنـد, پيامبر هرچه مى فرمود آنان يقيـن پيدا مى كردند. راه دوم مثل راه اول يقينا كافى است يعنى راه دينى مثل برهان عقلـى يقينا كافـى است و همه حكما هـم فرمـوده انـد كه قـول معصـوم ـ عليه السلام ـ مى تواند حد وسط برهان قرار بگيرد; يعنى همان طور كه يك مبرهـن مـى تـوانـد بگـويـد مثلا «عالـم متغير است», «هر متغيرى حادث است» يك متدين هـم مى تـواند بگويد: «ايـن قول معصـوم است» و «هر چه معصوم فرمـود حق است», قـول معصـوم مـى تـواند حـد وسط برهان قرار بگيرد, اما اگر كسى يا مستقيما از خـود معصوم بشنود كه جزم داشته باشد كه اين معصوم است و سخن هم سخـن اوست و براى بيان حكـم واقعى هـم فرمود يعنى اصل صدور قطعى, جهت صدور قطعى, دلالت هـم قطعى, قول معصـوم مى تـواند حد وسط قرار گيرد. اما كسى در عصر معصـوم نيست و خبر متـواترى كه سند را قطعى كند ندارد و دلالت هـم نص باشد ندارد يا بى معارض در دست ندارد, ايـن شخص اگر بخواهد به استناد خبرى, مطلبى را ثابت كند اگر اهل رقـم و حساب باشد مـى بيند صدها اصل عقلايـى را بايد روى هـم بچيند و تلـى از اصـول درست كند تا بتـواند يك مطلبـى را بفهمد. اگر روايتى پنج جمله داشت وايـن روايت از امام ششم ـ سلام الله عليه ـ تا ما به ده يا بيست واسطه رسيـد, ما در باره تك تك ايـن وسايط و جمله ها بـايـد اصل عدم غفلت, اصل عدم سهو, اصل عدم نسيــــان, اصل عدم زياده, اصل عدم نقيصه, اصل عدم قرينه, را روى هـم بچينيم تا يك مظنه اى به دستمان بيايـد, آن وقت در برابـر انبارى از اصـول يك ظن سطحى نصيب ما مى شـود. اگر مسئله ما مربـوط به موضـوعات عملى بود كه هميـن حجت است و بايد عمل كرد, اما اگر مربـوط به مسائل اعتقادى بـود ايـن ظنـون سـودى ندارد و آن چه هـم در حديث شريف ثقلين است ايـن است كه عتـرت همتاى قرآن است نه روايت, نفرمـود روايت هـم تاى قـرآن است بلكه فـرمـود عتـرت همتـاى قـرآن است. روايات مجعول و غير مجعول داريـم اما عترت تماما نور هستند «و كلامهم نـور». چـون روايت, جعلى دارد و قرآن مصـون از جعل است, روايت همتاى قرآن نيست, پـس فقط عتـرت همتاى قـرآن است. پـس تا ايـن جـا دو راه از روش هاى هـدايت را گفتيـم: راه بـرهان و راه تعبد ايمانى. 3ـ تهذيب نفـس: اگر كسـى نمـى خواهـد درس بخـوانـد يا فـرصت درس خـوانـدن نـدارد آيـا راهـى به شنـاخت حقايق دارد؟ قرآن مـى فرمايد راه هدايت براى چنيـن افرادى از طريق راه تهذيب نفـس و تصفيه قلب باز است. منتها تهذيب نفـس را خـود شارع مشخص كـرده است. اين كه فـرمـود: «واعبـد ربك حتـى ياتيك اليقيـن» معلوم مى شود همان طورى كه با برهان يقيـن حاصل مى شـود با عبادت هـم يقين به دست مىآيد. يك وقت كسـى عبادت مـى كند براى ايـن كه مكلف به عبادت است و در جهنـم نسوزد ايـن يك همت است, گاهى هـم عبادت مى كند به شـوق بهشت, لذا كتاب هاى دعا را ورق مى زند ببيند كه براى كـدام عبادت ثـواب بيشترى از نظر بهشت ياد شـده است كه آن را بخواند. گاهى نه براى جهنـم است و نه بهشت بلكه عبادت مى كند كه هر گونه حجاب را برطـرف كند و معبـود خـود را ببينـد و حق بـر او روشـن بشـود, مثل «حـارثه بـن مـالك». آيه «واعبـد ربك حتـى ياتيك اليقيـن» هم راه تهذيب نفـس است كه در آن, هـم راه مشخص شده و هـم نتيجه. ايـن «حتى», در آيه شريفه, حتاى «منفعت» است نه حتاى تحديد نه يعنى عبادت بكـن تا به يقين برسى كه اگر به يقين رسيدى معاذ الله عبادت را ترك كنى, چـون اگر عبادت را ترك كردى همان جا سقـوط مى كنى مثل ايـن كه به ما گفتند اگر خـواستى دستت به كليد برق برسد ايـن پله هاى نردبان را طـى كـن تا بالا بروى و كليد برق را بزنـى, اگر كسـى از پله هاى نردبان بالا رفت بعد گفت نردبان چيست گفتـن همان و سقـوط همان, اگر به ما گفتنـد پله هاى نردبان را بالا برو تا دستت به سقف برسد نه يعنـى وقتـى دستت به سقف رسيـد حـالا نـردبـان را انكـار كـن و گـرنه سقـوط مـى كنـى. پـس ايـن «حتـى» حتاى حد نيست, حتاى منفعت است ; يعنى يكى از فـوايد مترتبه بر عبادت پيدايـش يقين است, «فاذا اتاك اليقيـن فاقـم العباده و حسنها و اتمها و اكملها» اگر يقيـن پيدا كردى بهتـر و زيباتـر عبادت بكـن. ايـن عبادت است كه راه «حارثه بـن مالك» است, نبايد كسى بگـويد اين راه مخصوص معصـوميـن ـ عليهم السلام ـ است, چـون «حارثه» يك آدم عادى بـود و در محضر حضـرت اين راه را ياد گرفت. ايـن كه فـرموده انـد: «قلب المـومـن عرش الرحمـن» به اين شرط كه در اين قلب كينه احدى نباشد, ايـن قلب سالن رقص دنيا نباشد. چه قدر اميرالمومنيـن ـ صلوات الله و سلامه عليه ـ آبروى دنيا و افـراد دل باخته به دنيا را مى بـرد, هيچ كسـى در امت اسلامـى به انـدازه حضرت امير دنيا را بـى آبـرو نكرد. او آن قـدر دنيا را رسوا و مفتضح كرد و به طور غيرمستقيـم دنيا خـواه را رسـوا كرد كه آبـرويـى بـراى دنيـا نگذاشت. شمـا يك دور به طـور عميق نهج البلاغه را مطالعه بفـرماييـد و در تشبيهات حضـرت در بـاره دنيا دقت كنيد, گاهى دنيا را به صـورت استخوان خـوك در دست فرد جذام گرفته معرفـى مـى كند, گاهى به صـورت «عفطه عنز» و در جايى به صـورت عطسه انف, گـاهـى به صـورت «ورقه در دهـان جـراده». آن بزرگـوار آن چنان آبروى دنيا را برد كه در امت اسلامـى احـدى اين چنين دنيا را بى حيثيت نكرد. اگر كسى دنيا را ايـن طـور بـى آبـرو كرد دنيازده را نيز هـم چنين. حال ايـن تعبير حضرت(ع) را در بـاره عده اى ببينيـد, ايشـان در كلمات قصـار شماره 367 ايـن چنيـن مـى فرمايـد: «يا ايهاالناس متاع الـدنيا حطام مـوبـىء» پاييز كه مى شود ساقه ها زرد شـده و مى ريزند و خشك مـى شـوند و با يك تكان همه از بين مى روند, ايـن را «حطام» مى گـويند, فرمـود ايـن حطـامـى است وبا دار (مـوبـى) يعنـى بيمـارى وبـا مـىآورد «فتجنبـوا مـرعاه» ايـن جا جايـى است وبا خيز, اولا: حطام است دنيا براى كسى بهار نشده بلكه هميشه پاييز است و ساقه هايش هـم حطام است, دست بزنى مى ريزد و ايـن ساقه هـم وبا مـىآورد نچريد. «فتجنبـوا مرعاه قلعتها احظى من طمانينتها و بلغتها ازكـى مـن ثروتها حكم على مكثر منها بالفاقه و اعين مـن غنى عنها بالراحه من راقه زبـرجها اعقبت ناظريه كمها و مـن استشعر الشغف بها ملات ضميره اشجانا» آن گاه فرمود: «لهن رقص على سويداء قلبه» «سـويدا» حبه شـىء و هسته مركزى را مـى گـويند, سـويداى دل يعنـى آن حبه, آن هسته مركزى دل, آن دل دل. خلاصه, فـرمـود در دل دل ايـن اوباش دارنـد رقص مـى كننـد: «لهن رقص على سويداء قلبه هـم يشغله و غم يحزنه كذلك حتى يوخذ بكظمه» خوب اگر چنان چه اين چنين شد, آن دل توان ايـن راندارد كه اهل عبادت باشد واز عبادت طرفى ببندد. اگر همه ايـن ها را به دور انداخت مى گويد «حارثه بـن مالك» كه بود كه من نيستم. اين تعبير, تعبيـر خـوب و پسنديـده اى است ايـن كه به ما مـى گـوينـد مسابقه بـدهيد يعنـى اين كه چرا او رفت و من نروم ايـن «مـن» مذمـوم نيست, «فاستبقـوا» هميـن است ; يعنـى مسابقه بدهيد نه تنها مسابقه بدهيد در مسابقه شركت كنيد «سارعوا» جلـو بزنيد, اين راهى نيست كه تصادف داشته باشد چـون درايـن معارف و معانـى تزاحمى نيست همه مى گـويند بيا تـو بگير بر خلاف تكالب دنياست كه همه مى گويند مـن مى خواهم بگيرم ايـن تزاحم است اما در معارف هر يك مـى گـويـد اين دنيارا تو بگير, اين حطام را تـو بگيـر, ايـن چراگاه وبا خيز مال تو او مى گويد مال تو مـن رفتم ايـن سبقت در نجات از رذيلت و فراهـم كردن فضيلت تزاحمـى ندارد, لذا فرمـود: تا تـوانستـى سابقـوا و استبقـوا تـا تـوانستـى سارعوا نه تنها سابقـوا نه تنها مسابقه بدهيد برنده بشـويد, سرعت بگيريد, وقتى سـرعت گـرفتيد امام متقيـن مـى شـويـد, لذا بگـوييـد: «واجعلنا للمتقين اماما». برخى چون حل ايـن گونه از معارف برايشان دشوار بود گفته اند كه: «واجعلنا للمتقيـن امـامـا» يعنـى «واجعل لنـا مـن المتقيـن اماما» مى فرمايد چرا همت ما پست باشد كه يك كسى كه با تقـواست امام ما باشد ما چرا امام المتقيـن نباشيم, چرا كارى نكنيـم كه همه مردم باتقـوا به ما اقتدا كنند. ايـن راه براى همه باز است اين راه, راه تواضع است, اگر كسى متـواضع تر و خاكسارتر شد ايـن گـونه حرف مى زند, اگر «هوالله هـو» شد اين چنيـن حرف مى زند و مى گويد: «واجعلنا للمتقيـن اماما» خدايا توفيقمان بده كه مـن طورى باشـم كه همه مردم باتقوا به مـن اقتدا بكنند يعنى علـم و عمل و سيره علمى مـن براى مردم باتقـوا الگو باشد.
حالا بياييـم در قرآن معاذالله تحميل كنيم بگـوييـم, نه, قرائت آن اين چنيـن نيست, بلكه اين گونه است كه: «واجعل لنا مـن المتقين اماما». جمع ميان سه راه هدايتى جمع هر سه راه عقل, تهذيب نفـس و تعبد ايمانى ممكـن و شدنى است ; يعنى هم انسان با برهانى كه خـود قرآن اقامه كرده است هـم با ظواهر دينى و هـم با تهذيب نفـس مـى تـواند حركت كند. يقينـى كه خـداى سبحان به ابراهيـم ـ سلام الله عليه ـ داد با درس خـواندن به دست نيـامـد, چـون وضع حضـرت ابـراهيـم مشخص بود: دوران كـودكى را در غار گذراند كم كـم آمد بيرون و فرمـود: «و كذالك نـرى ابـراهيـم ملكـوت السمـوات والارض و ليكـون مــــــن الموقنين.» ما ملكوت را نشانـش داديـم تا او اهل يقيـن بشـود. خـوب ايـن راه را هـم كه به ما نشان دادنـد فرمـود: چرا شما در ملكوت سفر نمى كنيد؟ «او لـم ينظروا فى ملكـوت السموات والارض» ما را نه تنها تشـويق كردند, تـوبيخ كردند كه چرا نگاه نمى كنيد چرا نمـى رويد. پـس يك راهـى است رفتنـى, به ما گفته انـد كه اگر قدرى جلـوتر رفتى هـم اكنون كه ايـن جا نشستى جهنـم و اهلـش را مى بينى: «كلا لو تعلمون علم اليقيـن لترون الجحيم» حالا ببينيد بر سر اين آيه چه ها آوردند گفتنـد بين ايـن دو جمله چيزى محذوف است كلا لـو تعلمـون علـم اليقيـن مثلا عمل صالح مـى كنيد بعد اگر مرديد لترون الجحيـم خـوب بعد اگر مرديد همه لترون الجحيمند چه كافر چه غيركافر, ديگر نيازى نـدارد كه بفرمايـد اگر اهل يقيـن باشيد جهنـم را مى بينيد. چرا ما بگوييـم آن در آيه شريفه فـوق, وسطهـا محذوف است, لذا بـرخـى چيزى به عنـوان پسـونـد بــــراى «لـوتعلمون علـم اليقيـن» در تقدير گرفتند كه با آن هـم آهنگ نيست و يك چيزى به عنـوان پيـش وند براى «لترون الجحيـم» ذكر كـرده انـد كه با اين هـم سان نيست. چـرا ما اين چنيـن با قـرآن برخورد كنيم, فرمود: «كلا لوتعلمون علم اليقين لترون الجحيم ثم لترونها عين اليقيـن ثـم لتسئلـن يومئذ عن النعيم» فرمود شما اگر اهل علـم اليقيـن باشيد جهنـم را مى بينيد نشانش ايـن است كه عده اى هـم ديدند, در نتيجه اين راه رفتنـى است. پـس ايـن كه فرمـود: «ان هذاالقرآن يهدى للتـى هـى اقـوم», سه راه را به ما نشـان داد جمع اش هـم ميسر است هيچ كـس در هيچ شرايطى نمى تـواند بهانه بياورد, بعضـى كه اهل تهذيب نفـس نيستنـد براى آنها سخت است, چـون هر شب بايد غذا بخورند و هميشه بايـد بخـوابنـد, بالاخره يك نماز صبحـى هـم مى خوانند ديگر حالا هرچه شد, شد اهل ايـن كه شب كـم غذا بخـورد, يك مقدارى سبك باشد سحرى داشته باشـد اهل اين نيست. ايـن گـونه افـراد بالاخـره اهل فهم كه هستنـد, اگـر اهل فهم و تفكـر عقلـى باشند با استـدلال. بعضـى هستند كه نه اهل استـدلال انـد و نه اهل تهذيب, بلكه اهل ظواهر دينى انـد, قرآن ايـن راه ظواهر دينـى را به آنان معرفـى كرده است ; يعنى هـم با ظواهر دينى در آن جا كه ظواهر دينى به نصاب اعتبار رسيده است و هـم با براهيـن عقلـى و استدلال ها آن جا هـم در صـورتـى طبق براهيـن به حد نصاب استـدلال رسيده باشد و هـم از راه تهذيب نفس در صورتى كه تهذيب به شرايط به نصاب لازم رسيده باشد وعده خـداى سبحان هـم كه هست: «الذيـن جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا» هم ما را تشـويق كرد و هـم فرمود كه اگر يك قدرى ايـن راه را طى كردى مـن نشانت مى دهـم و هدايتت مى كنم.
هجرت به يثرب
يثرب از ديرباز محل سكونت يهودى هاى مهاجر بود. آنان قدرت اقتصادى - تجارى يثرب را در دست داشتند.
موقعيت جغرافيائى يثرب ، آن را بر سر راه كاروانهاى تجارى قرار داده بود. قبائل يهودى بنى نظير، بنى قريضه ، بنى عكرمه ، بنى بهدل ، بنى ثعلبه و... در يثرب و اطراف آن منزل داشتند.
بنى قيقاع در يثرب به زرگرى مشغول داشتند. دو قبيله اوس و خزرج پس از ويران شدن سد مآرب ، از جنوب به يثرب مهاجرت كردند.
اين دو قبيله شاخه هائى بودند از قبيله بزرگ ((ازد)) و از اعراب قحطانى جنوب حجاز.
قبيله اوس و خزرج مدتها زير سلطه اقتصادى - فرهنگى يهوديان يثرب قرار داشتند. سرانجام با اتحاد حميرى ها بر قبائل يهودى يثرب فائق امدند. از آن پس بين اوس و خزرج اتحادى نسبى برقرار شد، اما خصومت هاى قومى همچنان پنهان ماند و هر از چند گاهى خود را نشان مى داد. همين اختلاف ذاتى و نهانى بود كه اوس را در شرق يثرب ساكن كرد و خزرج را در جنوب و غرب آن شهر سكنى داد. اندكى بعد تضادهاى ذاتى بين اين دو قبيله و خلق و خوى عربى - جاهلى آشكار شد و خون ريزى در گرفت . يهوديان از اين نزاع قبيله اى سود جستند. يهوديان يثرب دو گروه شدند: بنى قيقاع به پشتيبانى از خزرجيان و بنى نظير به يارى قبيله اوس پرداختند. كشتار و غارت و ويرانى حاصل اين نزاع بود. بزرگان اين دو قبيله از جنگ به تنگ آمدند و راه آشتى مى جستند. گويند عبدالله بن ابى از اشراف قبيله خزرج پادر ميانى كرد و آتش بس اعلام نمود.
افراد اين دو قبيله كه به مراتب آگاه تر از سران خود بودند، بدنبال فردى بودند كه بتواند به اين برادر كشى طولانى و تاريخى پايان دهد. اين دو قبيله از لحظه انشعاب از قبيله مادر يعنى ازد، با يكديگر در ستيز بودند. ستيزى كه هيچ علتى نداشت و تنها روساى ناسازگارشان اتش جنگ را روشن مى كردند. در ميان اعراب نبرد قبايلى به اراده روساى قبايل بستگى داشت و مردان قبيله بايد به اين جنگ هاى ناخواسته تن در مى داند. ماجراى اوس و خزرج دقيقا در چنين فصلى از تاريخ نبردهاى قبايلى اتفاق افتاد.
يك ملاقات تاريخى
در اينجا بود كه در آن ملاقات تاريخى ، خزرجيان فرد مورد علاقه خويش را يافتند.
پيامبر اسلام در حال عبور از عقبه به جماعتى از خزرجيان بر خورد كرد: اى برادران ! شما اهل كجا هستيد؟
ما خزرجى هستيم ، از اهالى يثرب .
از موالى يهود؟
آرى ، آرى !
آيا دوست داريد با هم سخن بگوئيم ؟
آه ! بسيار علاقمنديم . بفرماييد.
و پيامبر اسلام نخستين آيات رحمت و محبت و انسانيت را بر آنان خواند و در قلب ها نفوذ كرد. چنين گفته شده است كه اين دسته از خزرجيان كه با فرهنگ مذهبى يهود و تورات آشنائى داشتند، پيامبر اسلام را موعود تورات يافتند.
آنان با خود گفتند: اين همان پيامبرى است كه يهود ما را از ظهور او مى ترساند!! خزرجى ها در همان جلسه ، اسلام آوردند. آنان به پيامبر گفتند كه در ميان قبيله ما اختلاف و دشمنى بسيار هست . شايد از بركت دين تو، اختلاف از ميان ما رخت بر بندد و ما به صلح و صفا نائل آئيم . ما دين تو را در ميان قوم خود تبليغ مى كنيم ، اگر همه بر آن اتفاق كردند، از تو عزيزتر در ميان ما كسى نيست . اين حادثه در سال يازدهم بعثت واقع شد. تعداد اين خزرجى ها شش نفر بود. اين شش نفر در يثرب به تبليغ اسلام پرداختند.
در سال بعد، در موسم حج ، گروهى ديگر از خزرجى ها با پيامبر بيعت كردند بيعت سال قبل را در عقبه ، بيعت عقبه اولى خوانند و بيعت سال بعد را بيعت عقبه ثانيه گويند.
پيامبر مصعب بن عمير را به يثرب اعزام داشت تا مسلمانان قرآن بياموزد.
مورخان اسلامى مفاد بيعت خزرجى ها را با پيامبر چنين آورده اند كه : به خداوند شرك نورزيم ، دزدى نكنيم ، فرزندانمان را نكشيم ، بهتان و افترا نزنيم و گناه نكنيم . پيامبر در پاسخ مى گفت : اگر به اين قرارها وفادار مانده و عمل كنيد، پاداش بهشت خواهيد يافت .
خزرجى ها در تبليغ اسلام در يثرب كوشيدند و مقدم سفير پيامبر را گرامى داشتند. بدين سان يثرب پايگاه مناسبى براى اسلام و ياران پيامبر گرديد. گويا در طى سه سال قبل از هجرت كليه خزرجى ها و اوسى ها به اسلام تمايل نشان دادند و فقط خانواده هاى معدودى بر عقايد خويش پايدار ماندند.
در حج سال 13 بعثت ، هفتاد و سه نفر از روسا و دوزن به اتفاق مصعب بن عمير به مكه رفتند و با پيامبر بيعت كردند. در اين بيعت بود كه خزرجى ها متعهد به حمايت از پيامبر شدند. پيامبر دوازده نفر را به عنوان نقيب معين كرد كه زعامت قوم را بر عهده داشته باشند. مذكرات پيامبر با خزرجى ها مخفيانه و شبانه انجام گرفت . گويند عباس بن عبدالمطلب در جريان اين مذكرات قرار داشته و يا در آن شركت كرده است . سر انجام ، اين مذكرات سرى افشا شد و قريش نگران شدند و فشار بيشترى وارد آوردند. فشار بسيار شديد بود و اين بار ديگر نيازى به هجرت به حبشه نبود، يثرب پايگاه امنى براى مسلمانان بشمار مى رفت .
قبيله اوس و خزرج متعهد به حمايت از ياران پيامبر شده بودند، و لذا به دستور پيامبر هجرت دسته دسته مسلمانان به يثرب آغاز شد.
در مكه فقط پيامبر و على بن ابيطالب و ابوبكر بن قحافه ماندند.
در يثرب ، مهاجران مورد پذيرائى قرار گرفتند و افراد قبائل اوس و خزرج مسلمانان مهاجر را به خانه هاى خود مى بردند و بدين سان ((انصار)) و ((مهاجرين )) پديدار شدند.
توطئه قريش و ايثار على عليه السلام
قريش به توطئه نشستند و آخرين چاره را در قتل محمد صلى الله عليه و آله ديدند. آنان مناسب ديدند كه : حال ابوطالب در قيد حيات نيست و محمد صلى الله عليه و آله حامى و ياورى ندارد تا به خون خواهى او اقدام كند، بهتر است هر كدام از خانواده هاى قريش ، فردى را ماءمور قتل محمد صلى الله عليه و آله كند، تا به صورت گروهى ، شبانه بر او بتازد و كارش را بسازند.
بديهى است قاتل شناخته نخواهد شد و قريش متهم نخواهد بود.
در شب موعود، على عليه السلام در بستر پيامبر خوابيد! و اين بزرگترين فداكارى على در حق محمد صلى الله عليه و آله بود. پيامبر به اتفاق ابوبكر كه عنوان راه بلد و راهنما داشت ، راهى يثرب شد. يك گزارش حاكى است كه از قبل مقدمات هجرت پيامبر آماده شده بود و ابوبكر دو شتر را توسط غلامش به خارج مكه فرستاده بود تا در نقطه اى معين در انتظار باشند. پيامبر و ابوبكر ابتدا به غار ثور پناه بردند تا از تعقيب دشمن مصون بمانند. دشمن اندكى بعد متوجه غيبت محمد صلى الله عليه و آله شد و تعقيب آغاز گرديد. تاريخ شاهد است كه دشمنان تا دروازه غار ثور پيش رفتند. اما اراده خداوند چيز ديگرى بود.
- چگونه است كه بر دروازه اين غار عنكبوت تارى تنيده است !!
- پس نه ! حتما كسى نيست . اصلا فكرش را هم نمى شود كرد، احمقانه است ، تار عنكبوت سالم است ! نه هيچ كسى در اين غار نيست . تاريخ هنوز لرزش و ترس شديد ابوبكر را در خود دارد. او شمشيرهاى آخته را ديد و سخت لرزيد. محمد صلى الله عليه و آله يقه اش را گرفت كه :
- ساكت ! نترس ، خداوند با ماست . ابوبكر اندكى آرام شد. مشركان به مكه باز مى گشتند، محمد صلى الله عليه و آله از دست رفته بود و تعقيب بى فايده مى نمود. (4)
خورشيد جهان تاب
يثرب در آستانه يك تحول
((از هجرت تا رحلت ))
شتران در آن سوى وادى ، در نقطه اى به انتظار بودند. پيامبر و همراهان راهى يثرب شدند. ((يثرب )) در آستانه يك تحول ؛ پايان تاريخى يك فصل ، و آغاز تاريخى يك عصر جاودانه . ((يثرب )) در التهاب ورود پيامبر لحظه شمارى مى كند: دوشنبه 12 ربيع الاول سال هجرت به قريه ((قبا)) رسيدند، استقبال از ((يثرب )) تا ((قبا))، سرشار از شادى و شعف . روز جمعه ، نقطه پايان تاريخ كهن يثرب بود. تاريخ نوين جهان با مدينه آغاز شد: مدينه النبى ، و اين آغاز مدنيت اسلام بود.
پيامبر نماز جمعه را در ميان بنى سالم خواند. اندكى بعد مسجد قبا ساخته شد. و اين نخستين مسجدى بود كه در اسلام بپا گرديد.
اصرار مردم مدينه براى پذيرائى از پيامبر، كار را مشكل نمود هر خانواده اى چنين آرزو و پيشنهادى داشت .
قرار شد هر كجا كه شتر زانو زند، همان جا مسكن پيامبر باشد. و مردم قبول كردند و آرام شدند. شتر در محله بنى النجار، بر در خانه ابو ايوب فرود آمد.
پيامبر در خانه ابو ايوب مسكن گزيد. در مقابل خانه او قطعه زمينى بود با چند درخت خرما كه متعلق به دو يتيم بود. گويا پيامبر آن قطعه را خريد يا كه به وى بخشيدند. و آنجا را مسجد ساخت . مسجد مدينه . مسجد در اسلام نخستين شكل بسيار ساده و مردمى داشت ، ديوارها كوتاه و سقفى از درخت خرما. بيشتر به سايبانى شبيه بود. دراين مجتمع ، گوشه اى براى پيامبر و همسرانش سوده و عايشه تدارك ديدند. اصحاب صفه نيز در همين مكان جاى گرفتند. اينان جماعتى از بينوايان مدينه و مهاجرينى بودند كه در كنار مسجد النبى سكونت يافتند. تعدادشان را از يكصد تا چهار صد نفر نوشته اند. انصار به يارى مهاجرين ادامه مى دادند، آنان را به خانه خود برده و پذيرائى مى كردند. پيامبر براى وحدت كامل ميان مهاجرين و انصار عقد برادرى بر قرار كرد. پيامبر با على عقد اخوت بست . مسجد مركز اجتماع مسلمانان بود. پيامبر با مردم نماز مى خواند و به آموزش آنان مشغول بود. رفتار پيامبر با يهوديان مدينه بسيار مسالمت آميز بود.
پيامبر اندكى بعد قانون اساسى مدينه را نوشت و در آن دموكراسى شگفتى براى كليه آحاد مردم مدينه تدارك ديد. آزادى در عقايد فصلى از اين دستور بود. يهوديان در عقايد و مراسم شان آزاد بودند و در مسائل اجتماعى - تدافعى شهر مسئوليت داشتند.
در اين ميان دو تن از احبار يهود اسلام آوردند و در بسيارى از گفتگوهاى پيامبر اسلام با يهوديان به حقانيت اسلام گواهى دادند. يهوديان به تدريج در انديشه خيانت فرو رفتند. آنان نگران گرايش توده هاى يهودى به اسلام بودند. افشاگريهاى وحى درباره طينت و خباثت تاريخى اين قوم گمراه و پيامبر كش آغاز شد. و در معرفى تاريخى آنان آياتى چند نازل گرديد.
سال اول هجرى :
((ماه هفتم ، حمزه را با سى نفر، بر سر كاروان قريش به رياست ابوجهل و سيصد تن حامى ، بر لب دريا فرستاد، ولى مجدى بن عمر و جهنى كه دوست هر دو دسته بود، ميانجى شد و جنگ رخ نداد. ماه هشتم ، عبيده بن حارث را با شصت سوار مهاجر بر كاروانى به سرپرستى ابوسفيان و دويست شمشيرزن قريش فرستاد. و اينجا سعد بن ابى و قاص تيرى بر آنها پرتاب كرد و اين نخستين تيرى بوده است كه به نام اسلام از كمانى جسته است . ماه نهم (ذيقعده )؛ سعد بن ابى وقاص با هشت يا بيست شصت مهاجر بر سر كاروانى رفتند (تا خرار در حجاز) كه قبلا بسلامت گذشته بود. در ماه دوازدهم ، نخستين غزوه در ((ابواء)) رخ داد. ((غزوه )) (يعنى ) جنگ با حضور پيغمبر، در برابر ((سريه )) (يعنى ) جنگهائى كه پيامبر شخصا در آن حضور نداشته است . پيغمبر در اين ماه (صفر) كار مدينه را به سعد بن عباده سپرده و خود در پى قريش و بنى ضمره بن بكر تاخت .
با قريش بر خورد نكرد، ولى با مخشى بن عمرو الضمرى رئيس قبيله بنى ضمر پيمان بست )). (5)
سال دوم هجرى :
از حوادث اين سال كه : قبله مسلمانان از بيت المقدس تغيير يافت . پيامبر در حال نماز بود كه فرمان تغيير جهت قبله صادر شد (6). از آن پس مسلمانان رو به كعبه نماز گزاردند. اين امر مسلمانان را بسيار خشنود كرد.
در اين سال بود كه حكم زكاه فطر به مسلمانان ابلاغ شد. نخستين نماز عيد فطر در مصلى خوانده شد.
در اين سال عمليات جنگى بسيارى پيش آمد كه پيامبر در برخى شخصا شركت داشت . در غزوه بواط پيامبر با تعدادى از مهاجران و انصار در پى قريش (: كاروان قريش ) تاخت و بدون برخورد برگشت . شخصى به نام عامر بن كريز يا كريز بن جابر فهرى در اطراف مدينه به گوسفندان اهالى حمله برد. پيامبر در تعقيب او تا بدر پيش رفت و او را نيافت . بدر چاه آبى است بين مدينه و مكه . (7)
در اين سال جنگ بدر كبرى آغاز شد. چون مسلمانان خبر يافتند كه مشركان قريش در محل بدر اطراق كرده اند، به فرمان پيامبر بر آنان يورش بردند و غنائمى بدست آوردند. و اين جنگ سرنوشت بود. در اين جنگ مسلمانان قدرت ايمان خود را نشان دادند. در همين سال بود كه كاروان قريش مورد حمله مسلمانان قرار گرفت . اين كاروان را ابوسفيان سرپرستى مى كرد. ((او كاروان را به سلامت در برد)) (8) پيامبر با قبيله ((بنى مذحج )) و ((بنى ضمره )) پيمان يارى بست ((و اين نخستين پيمان وى با قبايل خارج بود)) (9).
((ماه چهارم ، سريه عبدالله بن جحش : پيامبر وى را با هشت مهاجر، مخفيانه براى بررسى اوضاع قريش و كسب اخبار و اطلاعات دقيق سياسى و نظامى فرستاد. وى ، طبق دستور، در نخله ميان مكه و طائف بر سر راه قريش كمين كرد. كاروانى بر آنان گذشت . با اين كه ماه حرام بود و دستور قتل نداشتند، همين كه براى اولين بار گروهى از قريش را در تيررس خود ديدند، خاطره شكنجه ها و تبعيدها آنان را چنان به خشم آورد كه ريئس كاروان ، عمرو بن خضرمى ، را با تير زدند و كالاها را با دو اسير به مدينه آوردند. و اين نخستين پيروزى جنگى مسلمانان بود )). (10)
سال سوم هجرت ،
جنگ احد
در اين نبرد احد رخ داد كه مسلمانان ابتدا با نيروى نظامى اندكى كه داشتند، بر بزرگترين قدرت نظامى مشركان مكه پيروز شدند، ولى بر اثر يك اشتباه پيروزى قطعى به شكست انجاميد. در اين غزوه بود كه حمزه عموى پيامبر، شهيد شد و شخص پيامبر جراحت اندكى برداشت . على بن ابيطالب نيز هفتاد زخم برداشت . مصعب بن عمير نخستين سفير پيامبر به مدينه در اين غزوه به شهادت رسيد. حنظله نيز از جمله شهدا احد است كه به غسيل الملائكه معروف شد.
در اين غزوه ، مشركان مكه در حدود سه هزار مرد جنگى و دويست اسب و هزار شتر داشتند. فرماندهى مشركان با ابوسفيان بود.
عباس عموى پيامبر كه در جنگ بدر كبرى اسير شده بود و پيامبر او را آزاد كرده بود، به وسيله نامه اى پيامبر را از اين تداركات نظامى مشركان مكه آگاه كرده بود. مسلمانان با توانائى نظامى اندكى كه در مقابل قريش ناچيز بود، به استقبال مشركان رفتند. غروب روز جمعه ششم شوال سال هجرى ، به دامنه كوه احد رسيدند. پيامبر در روز شنبه ، پنجاه تيرانداز را به فرماندهى عبدالله بن جبير مامور كرد تا در جلوى سواران دشمن قرار گيرند و مانع هجومشان گردند. در ابتدا مسلمانان بر مشركان غلبه كردند. ذوق غنائم انان را غافل كرد. مشركان وقتى چنين ديدند، تجديد نيرو كرده و گروهى از نيروهاى شرك به فرماندهى خالد بن وليد از دو جناح حمله كردند. پيامبر در مقر فرماندهى با عده اى از مسلمانان ايستاده بود كه جمعى از مشركان به طرف پيامبر حمله آوردند و با پرتاب سنگ پيامبر را مجروح ساختند.
دشمن شايع كرد كه : محمد كشته شد. بر اثر اين شايعه مسلمانان خود را باختند و عقب نشينى كردند.
عثمان بن عفان نيز در ميان فراريان بود. پيامبر با يارانش به دره اى پناه بردند و بدين سان دشمن غلبه كرد و تعدادى از مسلمانان را شهيد نمود. تعداد شهداى مسلمان در غزوه احد را 74 نفر گفته اند كه چهار تن از مهاجران بودند و بقيه از انصار.
تلفات دشمن را 20 نفر نوشته اند. در اين نبرد همان طور كه گفته شد، حمزه عموى پيامبر كه 57 سال داشت ، شهيد گرديد و هند جگر خوار همسر ابوسفيان غلام وحشى خود را واداشت تا از پشت وى را با نيزه بزند و پس از فرو نشستن غبار جنگ ، سينه حمزه را شكافته و قلب وى را جويد. لذا به هند جگر خوار مشهور شد.
در اين جنگ اگر مسلمانان دستور پيامبر را اجرا كرده بودند و سنگرها را رها نمى كردند و به كسب غنائم نمى پرداختند، چنين شكستى نمى ديدند.
پيامبر در عين حال دستور تعقيب دشمن را صادر كرد. تدبير پيامبر ترساندن دشمن بود تا از حمله احتمالى به مدينه جلوگيرى كرده باشد.
پس از شكست مسلمانان در عرصه نبرد، ابوسفيان فرمانده مشركان فرياد زد: اعل هبل و پاسخ شنيد كه الله اعلى واجل . پيامبردر پى شكست تلخ كه عامل آن خود مسلمانان بودند، به دلدارى پرداخت .
مورخان در رابطه با حوادث قبل و بعد غزوه احد نوشته اند كه : عباس بن عبدالمطلب عموى پيامبر هر چند كه در غزوه بدر در سپاه مشركان قرار داشت و اسير شد و به دستور پيامبر آزاد گرديد، اما او خطاى خود را جبران كرد. عباس در مكه بود و چون ابوسفيان اموال فراوانى بدست آورده بود، به شكست خوردگان غزوه بدر گفت : بايد انتقام خون كشته هاى بدر را از محمد صلى الله عليه و آله گرفت . او وقتى به تدارك جنگى مشغول بود، عباس ماجرا را به پيامبر گزارش داد.
((يعقوبى ))اين گزارش را كتبى مى داند. وى مى گويد: عباس با نامه اى از مكه به مدينه پيامبررا در جريان امر قرار داد. گويا عباس اين نامه را به مردى از قبيله غفار داد و از او خواست كه هر چه زودتر ابن نامه را به محمد صلى الله عليه و آله رساند. پيامبراين نامه را محرمانه دريافت كرد و از مضمون آن با كسى سخن نگفت .
برخى مورخان گفته اند كه اين نامه در مسجد دريافت شد و ابى بن كعب نامه را براى پيامبرخواند در نامه آمده بود: قواى قريش با چند قبيله ديگر سوگند ياد كرده اند كه خون كشته شدگان بدر را از مسلمانان بگيرند.
مورخان در قساوت و عمق كينه مشركان مكه نوشته اند كه سپاه شرك وقتى به ابوا رسيد، مى خواست قبر آمنه مادر پيامبر را شكافته به جسد آن بانو اهانت كند از دورانديشان مانع اين كار شدند. آنان از اين نگران بودند كه اين اقدام يك رسم شود و مردگان از اين عمل مصون نمانند.
در رابطه با حوادث نبرد احد آمده است كه : قبل از حركت پيامبر به سوى دشمن ، آن حضرت يك شوراى جنگى تشكيل داد تا نظر مسلمانان را بپرسد. عبدالله بن ابى سر دسته منافقان مدينه نظر داد كه مسلمانان درب شهر بمانند و از شهر حفاظت نمايند. اين توطئه منافقانه به اين خاطر بود تا به كار اسلام و محمد پايان داده شود عبدالله بن ابى بر پيشنهادش اصرار بسيار داشت . او مجدانه سابقه مثبت اين گونه دفاع را بيان كرد و گفت كه در نبرد تن به تن زنان از بالاى بامها با سنگ بر دشمن حمله خواهند كرد. مسلمانان اين نقشه را خائنانه يافتند و آن را نفى كردند پيامبر نظر اكثريت را پذيرفت و عبدالله بن ابى بهانه اى يافت تا از شركت در غزوه احد خوددارى كند.
دلاور مردان قواى اسلام
مورخان در مورد قواى مسلمانان نوشته اند كه پير و جوان در اين غزوه شركت داشتند:
عمرو بن جموح پير مردى قد خميده بود كه نيروى جسمانى خود را از دست داده بود و يك پايش آسيب ديده بود. خويشاوندانش مانع رفتن او شدند. نزد پيامبر آمد و تمايل خود را به حضور در غزوه احد نشان داد. پيامبر به او گفت تو از جنگ معاف هستى : (( اما انت فقد عذرك الله و لا جهاد عليك . )) اما اصرار وى بسيار بود و به عرصه نبرد شتافت و سرانجام به شهادت رسيد. از جوانان مسلمان بايد از دو تازه داماد ياد كرد كه در غزوه احد شركت كردند. يكى از اين دو حنظله فرزند ابو عامر بود. ابو عامر خود از دشمنان سر سخت پيامبر بود. ابو عامر در غزوه احد در سپاه مشركان قرار داشت و حنظله فرزندش كه جزء مهاجران بود، در سپاه محمد صلى الله عليه و آله گويند حنظله با دختر عبدالله بن ابى ازدواج كرده بود و اين ازدواج مقارن غزوه احد صورت گرفته بود. گويا هنوز مراسم زفاف صورت نگرفته بود و حنظله به حضور پيامبر رسيد و تمايل زيادى براى حضور در نبرد از خود نشان داد. پيامبر به او توصيه كرد شب را در مدينه بماند و صبح خود را به نيروهاى مسلمانان برساند. سحر گاه حنظله از بستر بيرون جست و فرصت استحمام نيافت و راهى نبرد گرديد. شاهدان بر اين شتاب شاهد بودند و ديدند كه حنظله چگونه به سوى نبرد شتافت . او در دقايق اوليه نبرد، ابوسفيان را نشانه گرفت و بسوى او حمله كرد.
اين حمله كارگر نيفتاد و فردى از مشركين به نام شداد بن اسود بر حنظله تاخت يكى ديگر از مشركان تيرى انداخت و او را به شهادت رساند. گويند حنظله به هنگام شهادت 18 سال داشت . پيامبر اسلام او را غسيل الملائكه ناميد. پيامبر ماجراى حنظله را براى مسلمانان شرح داد.
مورخان در رابطه با حوادث غزوه احد از قهرمانيهاى ابودجانه ياد كرده اند: گويند قبل از آغاز نبرد احد، پيامبر شمشيرى بدست گرفت و گفت : كيست كه حق اين شمشير را ادا كند؟ گروهى برخاستند، ولى حضرت از دادن شمشير به آنان خوددارى كرد.
در اين هنگام ابودجانه از جاى جست و عرض كرد: اى رسول خدا! حق اين شمشير چيست و چگونه مى توان حق آن را ادا كرد؟ پيامبر گفت : بايد آنقدر با آن دفاع كنى كه خم شود. ابودجانه گفت : من اين كار را مى كنم . سپس دستمالى بر سربست و شمشير را از پيامبر گرفت . زبير از اين كه پيامبر شمشير را به او نداده ، دلگير شد و تصميم گرفت حركات ابودجانه را زير نظر داشته باشد تا شجاعت او را ببيند. و چنين كرد: ابودجانه تعدادى از مشركان را كشت و قهرمانيهاى بسيار كرد. او در هجوم مشركان بسوى پيامبر از حضرتش دفاع مى كرد. گويند در بحرانى ترين لحظات نبرد كه مشركان على و پيامبر را در محاصره داشتند، ابودجانه خود را رساند و مشركان را پس راند. نام ابودجانه در رديف نام على بن ابيطالب و حمزه در دفاع از وجود پيامبر اسلام آمده است .
حمزه عموى پيامبر يكى از نام آوران غزوه احد و از ياران اوليه محمد در سالهاى سخت تنهائى مكه است . گفته شد كه او در سال ششم بعثت آگاهانه و از روى ايمان ، اسلام آورد. روزى به خانه آمد و يكى از اهل خانه را گريان ديد. علت گريه را پرسيد. به وى گفته شد:
امروز ابوجهل پارچه اى به گردن محمد انداخته و آنقدر آن را فشار داد كه رنگ محمد دگرگون گشت و خفگى به او دست داد...
حمزه آن چنان منقلب شد كه تصميم گرفت خويش را فداى محمد سازد از همين رو ابوجهل را در مسجد الحرام به سختى كتك زد.
زور بازوى حمزه در مواردى بسيار و حساس در خدمت نهضت اسلام بود. او در خط مقدم نبرد با مشركان قرار داشت . يك بار ديگر در انجمن سران قريش ابوجهل را كتك زد. ضربه آنچنان شديد بود كه سر ابوجهل شكست . در پيكار سرنوشت ساز بدر، يكى از پهلوانان شرك را از پاى در آورد و نام آوران جاهليت را بر زمين زد.
هند جگرخوار و غلام وحشى
هند جگر خوار، زن نابكار و خبيث ابوسفيان كينه حمزه را سخت به دل گرفت و در آتش انتقام مى سوخت . هند جگر خوار اين پتياره بزرگ تاريخ جاهلى با سكسى تند، غلام وحشى را به قتل حمزه تحريك نمود. گويا به او وعده وصال داده بود!! و غلام وحشى در روز احد از همان آغاز بدنبال حمزه بود تا در فرصتى مناسب از پشت به او حمله كند. هند به غلام وحشى گفته بود در ازاى وصال ، بايد يكى از اين سه نفر را بكشى : محمد، على ، حمزه . غلام وحشى به محمد و على دسترسى نيافت و حمزه را كه در متن معركه بى پروا شمشير مى پراند، تعقيب كرد و ناگهان با نيزه از پشت ، قلب او را هدف قرار داد. گويند اين جنايت در قبال آزادى او بوده است . غلام وحشى پس از اين جنايت ، در مكه بود پس از فتح مكه به طائف فرار كرد او شنيد كه هر كس اسلام آورد، در امان است . نزد پيامبر امد و اسلام آورد. پيامبر او را شناخت و پرسيد چگونه حمزه را كشتى ؟ غلام وحشى جريان را تعريف كرد: حمزه مشغول جنگ بود و من از موقعيت استفاده كردم و به روش حبشى ها نيزه خود را بطرف او پرتاب كردم . نيزه بر تهيگاه او نشست . حمزه مقاومت را از دست داده روى زمين افتاده و مرگ او را گرفت . من با احتياط بطرف او رفتم و نيزه خود را برداشتم و... پيامبر فرمود: واى بر تو! دور شو از من تا رويت را نبينم .
وحشى مى گويد تا پيامبر زنده بود، من خود را از او پنهان مى كردم . مورخان نوشته اند كه غلام وحشى مسليمه كذاب را كشت . او گفت : من در ابتدا بهترين فرد مسلمان را كشتم و در پايان بدترين فرد دروغگو را.
ابن هشام سرنوشت غلام وحشى را به گونه ديگرى بيان كرده است . او مى گويد كه غلام وحشى در پايان عمر چون كلاغى سياه ، دائم الخمر و ملعون مسلمانان بود گفته اند بر او حد شرب خمر جارى كرده اند.
ديگر از حوادث غزوه احد، مثله كردن شهيدان اسلام است . پس از جنگ ، زنان مشركان به صحنه آمدند. هند جگر خوار حمزه را يافت و با او چنان كرد: قلبش را از سينه در آورد و جويد. اين عمل آنقدر زشت بود كه ابوسفيان از آن بيزارى مى جست .
مسلمانان وقتى اجساد مثله شده شهيدان را ديدند، تصميم گرفتند انتقامى چند برابر بگيرند. در اينجا بود كه وحى به ترتيب و تعليم مسلمانان پرداخت و آيه 126 سوره نحل نازل شد كه : (( و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به ، و لئن صبرتم لهو خير للصابرين . )) در اين هنگام صفيه خواهر حمزه خواست جسد برادرش را ببيند پيامبر به زبير بن عوام توصيه كرد، از آمدنش جلوگيرى كند. صفيه گفت : شنيده ام برادرم را مثله كرده اند، اما به خدا سوگند بى صبرى نخواهم كرد. او به ديدن جسد برادرش آمد، بر برادرش نماز خواند و برايش دعا كرد.
دفاع جوانمردانه اميرالمؤ منين عليه السلام
از حوادث ديگر غزوه احد محاصره پيامبر اسلام بود: پس از شايعه قتل محمد توسط مشركان و فرار مسلمانان و تجديد نيرو و حمله دشمن ، پيامبر همچنان استوار در عرصه فرماندهى ايستاده بود.
دشمن به پيامبر بسيار نزديك شد. در اينجا دو عامل باعث نجات پيامبر گرديد: يكى شهامت و شجاعت خود آن حضرت و ديگر دفاع مردانه على بن ابيطالب كه در آن زمان 26 سال داشت و به دشمن مى تاخت و پيامبر را دور و سرانجام دشمنان را فرارى داد.
مورخان تعداد اين گروه از مشركان مهاجرم به پيامبر را حدود پنجاه تن نوشته اند على بن ابيطالب در حالى كه پياده بود، دشمن را دفع مى كرد.
صحنه آنچنان خارق العاده بوده است كه جبرئيل نازل شد و اين شعار معروف را خواند كه :
(( لافتى الا على ، لا سيف الا ذوالفقار )) اين واقعه را مورخان و راويان اوليه عصر اسلامى نوشته اند. اما در تحريفات و دستكاريهاى بعدى ، اين موضوع مسلم از تاريخ اسلام حذف شد. ابن ابى الحديد معتزلى شارح نهج البلاغه به اين واقعيت تصريح كرده است . او مدعى است كه نسخه هائى از سيره ابن هشام را ديده است كه او به گزارش واقعه پرداخته بوده است .
در اين دفاع از پيامبر، على بن ابيطالب آنقدر جنگيد كه شمشيرش شكست و پيامبر ذوالفقار را به دست او داد.
بر اساس اعتقاد شيعه اماميه ، ذوالفقار شمشيرى بود كه جبرئيل بدست پيامبر اسلام داد.
نقش زنان مسلمان در عرصه نبرد
مورخان نوشته اند كه زنان مسلمان نقش مهمى در عرصه نبرد داشته اند. ام عامر زن مسلمانى كه طبابت مى دانست ، در نبرد احد حضور داشت . او حتى در مواقع اضطرارى مخصوصا هنگامى كه پيامبر اسلام در محاصره دشمن قرار داشت ، شمشير بدست گرفت و از آن حضرت دفاع كرد. او خودش مى گويد كه : در نبرد احد به پانسمان مجروحان و كمك هاى پشت جبهه از قبيل آب رساندن به مجاهدان و... پرداختم ؛ وقتى جان پيامبر را در خطر ديدم ، مشك را بر زمين نهادم و شمشير بدست گرفتم . گاهى هم تيراندازى مى كردم . پيامبر فردى را ديد كه فرار مى كند، به او گفت : حال كه فرار مى كنى ، سپرت را زمين انداز. او سپر خود را انداخت و من آن سپر را برداشتم و از آن استفاده كردم . ناگاه متوجه شدم كه فردى از دشمن با شمشير به پيامبر حمله ور شد. من ومعصب بن عمير جلوى او را گرفتيم و او را گرفتيم و او را عقب رانديم . او بر شانه ام ضربه اى زد و من نيز چند ضربت بر او زدم . چون او زره بر تن داشت . ضربات من بر او كارگر نشد. ولى ضربت او تا يك سال بر شانه من باقى بود. چون پيامبر متوجه شانه من شد، به يكى از فرزندان من گفت : زخم مادرت را پانسمان كن . وى زخم مرا بست و من دوباره مشغول دفاع شدم ...
يكى ديگر از زنانى كه در غزوه احد شركت داشت ، همسر عمرو بن جموح بود. او در جنگ احد شهيد شد در حالى كه فقط يك پاى داشت . هند يكى از زنان مسلمان است كه در نبرد احد شركت كرد. او دختر عمرو بن حزام و عمه جابر بن عبدالله انصارى است . او پس از اين كه عزيزانش (همسر و پسر و برادر همسرش ) شهيد شدند، پايدارى بسيار كرد و به هنگام حمل جنازه عزيزانش به مدينه ، از نيمه راه دوباره به سوى احد بازگشت . زيرا شتر حامل جنازه ها به مدينه نمى رفت . وقتى جريان را به پيامبر عرض كرد، پيامبر فرمود: دعاى شوهرت چه بود؟ گفت : او طلب شهادت كرد و گفت كه : خدايا مرا به خانه بازمگردان ، پيامبر فرمود: دعاى او اجابت شده و خداوند نمى خواهد كه جنازه او بر خانه برگردد.
لذا جنازه ها را در احد دفن كرد. هند از پيامبر خواست تا از خداوند بخواهد كه او را نيز به آنان ملحق كند.
پيامبر و مسلمانان يك شب در احد ماندند و روز بعد حركت كردند. پيامبر براى ترساندن دشمن مسلمانان را به تعقيب دشمن فرستاد.
منافقان و يهوديان مكه از اين شكست خوشحال شدند.
تعقيب دشمن فوايد بسيارى داشت و از حمله حتمى دشمن به مدينه جلوگيرى كرد.
در پايان سال سوم ، حكم ارث نازل شد.
در همين سال بود كه امام حسن عليه السلام متولد گرديد.(11)
سال چهارم هجرى ؛
از حوادث اين سال است : به پيامبر خبر رسيد كه طايفه بنى اسد مى خواهند به مدينه حمله كنند.
پيامبر ابوسلمه مخزومى را با يكصد و پنجاه نفر از مسلمانان بسوى آنان فرستاد. ابوسلمه شبها حركت مى كرد و روزها كمين مى نمود تا به محل قطن رسيد. بنى اسد فرار كرده بودند. ابوسلمه با غنيمت و اسير بازگشت .
ابوسلمه كه در نبرد احد زخمى شده بود، در راه درگذشت . پيامبر با همسر او ام سلمه (: هند) دختر سهيل ازدواج كرد.
در پنجم محرم ، پيامبر، عبدالله بن انيس را ماءمور كرد تا با سفيان بن خالد كه در حال تدارك نيرو عليه مسلمانان بود، بجنگد. عبدالله چون به محل موعود رسيد، با او روبرو شد، وى را كشت و سرش را به مدينه آورد.
در ماه صفر اين سال ، پيامبر شش نفر از ياران خود را جهت آموزش احكام دين به اطراف اعزام داشت . در نقطه اى به نام رجيع نزديك مكه ، افراد قبيله لحانيها بر سر آنها ريخته ، چهار نفر را كشتند و دو نفر را اسير گرفته ، در مكه به قريش فروختند. قريش آن دو معلم قرآن را به انتقام كشته هاى بدر شهيد نمودند. اين حادثه در تاريخ اسلام به نام سريه رجيع آمده است .
در ماه صفر سال چهارم هجرى حادثه بئر معونه پيش آمد: بنا به درخواست رئيس قبيله بنى عامر، پيامبر چهل نفر و يا هفتاد نفر از اصحاب را جهت ارشاد آنان فرستاد. گروه اعزامى در بئر معونه منزل كردند.
عامر بن طفيل با عده اى از بنى سليم بر آنان هجوم بردند و همه آن گروه را شهيد كردند.
پيامبر از اين حادثه سخت اندوهگين شد.
گويند آن حضرت يك ماه در قنوت قبيله لحيانيها را لعن و نفرين مى كرد. عمروبن اميه دو نفر از بنى عامر را كشت . در اين ميان بنى عامر كسى را نزد پيامبر فرستادند و خونبهاى دو نفر عامرى را كه عمرو بن اميه كشته بود، (طبق پيمانى كه با پيامبر داشتند) مطالبه نمودند.
پيامبر اين خونبها را از يهوديان بنى نضير مطالبه كرد: آن حضرت به اتفاق چند نفر از اصحاب به كنار قلعه بنى نضير رفت و با آنان مذاكره نمود. آنان پيشنهاد پيامبر را قبول كردند. (زيرا يهود بنى نضير با بنى عامر هم پيمان بودند). بنى نضير قصد جان پيامبر را داشتند. آنان مى خواستند از بالاى بام سنگى بر سر پيامبر اندازند. پيامبر ناگهان جلسه را ترك كرد و راهى مسجد مدينه شد و به بنى نضير پيام داد كه بايد اين منطقه را ترك كنند.
بنى نضير ابتدا تسليم شدند، ولى بعد به تحريك عبدالله بن ابى سردسته منافقين مدينه سرسختى كردند. پيامبر و اصحاب سلاح برداشته ، به سوى منزل بنى نضير حركت كردند. پانزده روز آنجا را محاصره كردند. يهوديان تسليم شدند. قرار شد اموال خود را بگذارند و از منطقه مدينه بروند. فقط براى هر سه نفر يك شتر و مشك آب اجازه بردن يافتند. اين قوم به شام تبعيد شدند. املاك آنان ميان مهاجرين تقسيم شد. اين واقعه را غزوه بنى نضير مى نامند.
دو ماه بعد، پيامبر به سوى بنى محارب و بنى ثعلبه از طوايف غطفان رهسپار گرديد. در محل ذات الرقاع دو سپاه با هم روبرو شدند، ولى برخوردى پيش نيامد و پيامبر به مدينه بازگشت . در اين سفر بود كه پيامبر نماز خوف خواند.
در اين سال ، پيامبر به ((زيد بن ثابت )) دستور داد تا خط يهود را بياموزد. چون نامه هاى پيامبر را تا اين زمان به علت بى سوادى عرب يهوديان مى نوشتند. پيامبر نگران بود كه نكند يهود نامه هاى حضرت را تحريف كنند.
زيد خط عربى را از يكى از اسيران بدر فرا گرفته بود. در ماه شعبان اين سال امام حسين عليه السلام متولد گرديد.
مورخان اسلامى پيرامون شرح حال آن دو معلم قرآن كه در راه اسير شدند و به مشركان مكه فروخته و شهيد شدند، نوشته اند كه : يكى از آن دو نفر زيد نام داشت . او را صفوان بن اميه كه پدرش در غزوه بدر كشته شده بود، خريدارى كرد تا انتقام پدرش را بگيرد. صفوان تصميم گرفت تا زيد را در ملاء عام به دار آويزد.
روزى كه زيد را براى دار زدن آورده بود، ابوسفيان خطاب به زيد گفت : تو را به خدائى كه به او ايمان دارى سوگند مى دهم آيا مى خواهى كه محمد (صلى الله عليه و آله ) به جاى تو كشته شود و تو آزاد شوى ؟
زيد كه در پاى چوبه دار ايستاده بود، گفت : من هرگز راضى نمى شوم محمد (صلى الله عليه و آله ) آسيبى ببيند. ابوسفيان و مشركان مكه از اين پايدارى در شگفت شدند. زيد را به دار آويختند و شهيد شد.
يكى ديگر از اين دو معلم قرآن ، خبيب بن عدى بود. وى از مشركان خواست اجازه دهند قبل از مرگ ، نماز بخواند. به او اجازه دادند و سپس وى را شهيد كردند.
((خبيب ، پس از آنكه مدتى در خانه ماويه كنيز حجير بن ابى اهاب زندانى بود، براى اعدام حاضر شد. ابتدا خواست تا اجازه دهند دو ركعت نماز بگذارد. نماز را بسرعت پايان داد و گفت : ترسيدم كه نگوئيد از ترس مرگ خود را به نماز مشغول كرده ام و گرنه دوست مى داشتم بيشتر بخوانم . سپس او را بر چوبى ميخكوب كردند و در برابر چشم هزاران تماشاچى مكه ، در زير ضربات سنگ و چوب و تيغ ، پس از شكنجه بسيار در حالى رجزهاى مردانه مى خواند، جان سپرد)).(12)
از حوادث اين سال ، غزوه بدر دوم است :
پس از نبرد احد ابوسفيان تهديد كرده بود كه سال ديگر در بيابان بدر با مسلمانان مصاف خواهد داد.
پيامبر اسلام يكهزار و پانصد نفر از مسلمانان را روانه محل موعود نمود. پيامبر خود را اين حركت ، حضور داشت . در محل ((بدر)) هشت شب ماندند. ابوسفيان به سوى بدر حركت كرد، اما از ميان راه بهانه اى تراشيد و برگشت . عقب نشينى ابوسفيان براى مشركان گران تمام شد. صفوان بن اميه به ابوسفيان گفت : پيروزى احد را با اين عقب نشينى از دست داديم .
((... ابوسفيان با سپاه مكه به مجنه (در ناحيه ظهران ) يا عسفان مى رسد. در اينجا پشيمان مى شود و خطاب به سپاه مى گويد: ((اى قريش ! جز در يك سال پر بركت كه در آن درخت بچرانيد و در آن شير بنوشيد، مصلحت شما نيست . و امسال سال شما خشك است . من بر مى گردم و شما نيز بر گرديد)) سپاه بر گشتند و مردم مكه آن را جيش السويق (سپاه آرد گندم يا جو) ناميدند و مى گفتند: شما رفتيد آردها را بخوريد (آرد آذوقه سپاه بوده است كه از مكه بردند و جوالهاى خالى را بر گرداندند و همين ))) (13)
در اين سال مادر امام على بن ابيطالب عليه السلام ((فاطمه بنت اسد)) در گذشت .
سال پنجم هجرى ؛
حوادث سال پنجم
در ربيع الاول اين سال پيامبر اسلام به غزوه دومه الجندل رهسپار گرديد. در اين جنگ مسلمانان غنائمى بدست آوردند. در بين راه مسلمانان روزها را استراحت مى كردند و شبها راه مى پيمودند.
مسلمانان تا مرز شام پيش رفتند و قوت اسلام را به قبائل و مرز نشينان شام كه تحت استيلاى روم بودند، نشان دادند.
در اين سال پيامبر با زينب دختر جحش كه قبلا همسر زيد بن حارثه بود و او را طلاق گفته بود، ازدواج كرد. در اين سال آيات حجاب نازل گرديد و احكام بانوان مخصوصا همسران پيامبر مقرر شد.
در اين سال سوره منافقان نازل گرديد. شاءن نزول اين سوره چنين بود كه : بين عمر بن خطاب و يكى از بستگان قبيله خزرج نزاعى در گرفت . يكى فرياد زد: اى گروه مهاجران ! و ديگرى گفت : اى گروه انصار! در اين ميان عبدالله بن ابى از فرصت استفاده كرد و به تحريك انصار پرداخت و نسبت به اسلام و مسلمانان درشتى كرد.
((زيد بن ارقم )) كه سخنان او را شنيده بود، به پيامبر گزارش داد. عمر بن خطاب پيشنهاد كرد كه عبدالله بن ابى سر دسته منافقان مدينه را گردن بزنند. ((عبدالله بن ابى )) سخنان ((زيد بن ارقم )) را تكذيب كرد. انصار به شفاعت او آمدند. پيامبر سعى كرد مسئله را تمام شده تلقى كند. به مسلمانان دستور داد حركت كنند. اينجا بود كه سوره منافقان در رابطه با ((عبدالله بن ابى )) نازل شد. پيامبر از زيد بن ارقم دلجوئى كرد. بر اساس سيره ابن هشام ، اين واقعه بين جهجاه غلام عمر بن خطاب و سنان جهنى در سال ششم هجرى پس از غزوه بنى مصطلق روى داده است .
جنگ خندق
غزوه ((خندق )) يا ((احزاب )) در اين سال اتفاق افتاد: توطئه و تحريكات يهود همچنان ادامه داشت . در شوال اين سال نبرد ((احزاب )) كه به ((خندق )) نيز شهرت دارد، واقع شد. گروهى از يهوديان تبعيدى بنى نضير كه در خيبر زندگى مى كردند، نزد قريش و قبيله غطفان رفتند و آنها را به جنگ با پيامبر و مسلمانان تشويق و تحريك نمودند. آنان با هم يكى شده و از متحدان خود نيروى عظيمى تدارك ديدند. خبر اين تدارك نظامى به پيامبر رسيد. احزاب متحد ده هزار نفر گرد آورده بودند و كليه امكانات خود را در حمله به مدينه و پايان دادن به نهضت اسلام به كار گرفته بودند پيامبر به مشورت با اصحاب خود پرداخت سلمان فارسى پيشنهاد كرد تا براى دفاع از شهر مدينه ، خندقى پيرامون شهر حفر شود. اين پيشنهاد به تصويب پيامبر و ديگر اصحاب رسيد. پيامبر شخصا در حفر خندق فعال بود و حفر خندق بين مسلمانان نقسيم شد.
كار با سرعت پيش مى رفت . زنان و كودكان را در خانه ها جاى دادند و نيروى نظامى مسلمانان در مناطق مختلف مدينه مستقر شدند همه چيز آماده بود. دشمن با يال و كوپالى عظيم از راه رسيد. صف آرايى دو طرف ، در دوسوى خندق آغاز شد. روزها گذشت و دشمن كارى نتوانست بكند ((عمروبن عبدود)) و ((عكرمه بن ابى جهل )) از نقطه اى عبور كردند. امام على بن ابى طالب راه را بر آنان گرفت . در اين نبرد تن به تن عمربن عبدود قهرمان سپاه شرك و كفر به دست على كشته شد. اين حادثه روحيه احزاب متحد را در هم شكست و تزلزل در نفرات دشمن آغازشد. دشمن سعى كرد مقر فرماندهى مسلمانان را مورد هجوم قرار دهد، اما اقدامات تدافعى مسلمانان آنان را به عقب راند. نبرد تدافعى مسلمانان كه پيامبر آن را فرماندهى مى كرد، تمام روز ادامه يافت . گويند آن روز نمازهاى ظهر و عصر را قضا نمودند و اين نخستين نماز قضا در اسلام بود.
در اين نبرد تدافعى پنج مسلمان شهيد شدند. و سه تن از دشمن كشته شد. ((سعد بن معاذ)) رئيس قبيله ((اوس )) زخمى شد و چندى بعد بر اثر اين زخم در كذشت . شرايط جوى كار را بر دشمن سخت كرد. ابوسفيان فرمانده احزاب ، مقاومت و ادامه جنگ را بى نتيجه يافت و شبانه به سوى مكه بازگشت پس از او دشمن عقب نشست و بدين سان جنگ به سود مسلمانان پايان يافت . نتيجه اين جنگ بسيار مهم و تعيين كننده بود: از يك سو قدرت مسلمانان را به نمايش كذاشت و از ديگر سو بزرگترين تدارك و تجهيز نظامى دشمن را به شكست كشاند. اين جنگ به راستى جنگ سرنوشت است .
در اين جنگ يهود بنى قريظه به نفع دشمن به پيامبر خيانت كردند و بديهى بود كه آنان از موازين مورد توافق تخطى نموده و بايد تنبيه مى شدند. پيامبر هنوز سلاح بر زمين ننهاده بود كه مسلمانان را دستور داد تا يهود بنى قريظه را محاصره كنند. قلاع بنى قريظه در حومه مدينه محاصره شد اين محاصره حدود يك ماه طول كشيد. ((ابولبابه )) از قبيله ((اوس )) و هم پيمان بنى قريظه و يكى از نقباى دوازده گانه بيعت عقبه دوم ، واسطه مذاكره بود. به يهوديان تفهيم كرد كه بايد تسليم شوند وگرنه كشته خواهند شد او اين پيمان را با ايما و اشاره به روساى يهود بنى قريظه رساند. قبيله اوس انتظار داشتند تا پيامبر همان رفتارى را كه با يهوديان متحد خزرج مبنى بر تبعيدشان از مدينه كرد با متحدان يهودى اوس هم انجام دهد. پس از تسليم يهود بنى قريظه ، كار حكميت به سعد بن معاذ كه بسترى بود، واگذار شد. سعد بن معاذ را بر مركبى سوار كردند و به صحنه آوردند. يهوديان بنى قريظه به راءى و نظر هم پيمان خود احترام مى گذاشتند و گفتند هر چه سعد بگويد، همان شود. سعد حكم كرد كه مردان بنى قريظه كشته شوند و زنانشان اسير و اموالشان تقسيم گردد. طبق حكم سعد عمل شد؛ مردان گردن زده شدند و از زنان يهود فقط يك تن را كه مرد مسلمانى را كشته وبود،كشتند. در تقسيم اموال و غنائم هر سوار كار مسلمان را سه سهم دادند و پياده نظام را يك سهم بخشيدند.
زنان و كودكان يهود بنى قريظه را در نجد فروختند و به جاى آنها اسب و سلاح خريدند. در اين ماجرا فقط يك مسلمان شهيد شد. و آنهم بدست همان زن يهودى كه از بالاى قلعه سنگ بر سرش زده بود.
در اين سال بين مسلمانان مسابقه اسب دوانى انجام شد. سعد بن معاذ در گذشت . سه نفر از رجال بزرگ مكه به مدينه آمدند و اسلام آوردند: عمروبن عاص ، عثمان بن طلحه و خالد بن وليد. (14)
ادبيات معاصر عرب
ترجمههاي محدود و معدود
عامري كه 6 شهريور 1332 در آبادان متولد شده، دانشآموخته كارشناسي زبان و ادبيات عرب در دانشگاه آزاد شيراز است.
وي اولين مقالههايش را در مجله آدينه نوشت و سپس با نشريات روزگار وصل، معيار، نافه، كارنامه، عصر پنجشنبه، پاپريك، هفت، هفتاد و هفت، فردوسي، پگاه و خوانش، فعاليت روزنامهنگاري خود را در زمينه نقد ادبي به ويژه رمان فارسي ادامه داد. اولين ترجمه عامري اثري پژوهشي از «آدونيس» بود كه با نام «عرفان شرق، عرفان غرب» در سال 1382 منتشر شد.
وي سپس كتاب «نقشبندان قصه ايراني» را منتشر كرد كه درباره امكانات قصهنويسي هوشنگ گلشيري و بوطيقاي روايي فارسي در آثار اوست. «سرچشمههاي روايت فارسي و بوطيقاي آن» (3 جلد)، «رساله اي در باب رمان فارسي، از زاويه مدرن و مدرنيته»، «روايتهاي عرفاني و ساختارهاي آن در ادبيات كهن»، «نقشبندان قصه ايراني»، «نقدي بر آثار سيمين دانشور» و«نقد فارسي؛ آسيب شناسي و افقهاي بوطيقايي آن» عناوين پژوهشهاي منتشر نشده اين نويسنده و مترجم است.
اين گفتوگو به بهانه انتشار ترجمه فارسي رمان «ميرامار» اثر نجيب محفوظ، انجام شده كه به تازگي از سوي نشر ني در دسترس علاقهمندان قرار گرفته است.
چرا سراغ ترجمه رمان «ميرامار» رفتيد؟
«ميرامار» از آنجا كه يك رمان كاملا عربي است، برايم جذاب است. همچنين رابطه ميان فرم و محتوا در اين رمان كاملا رعايت شده است. در «ميرامار»، جامعه مصر به صورت شفاف ترسيم شده است؛ به گونهاي كه خواننده متوجه تمايز اين جامعه با ديگر جوامع، مثل جامعه اروپايي ميشود.
همچنين نجيب محفوظ در اين رمان، يك نگاه معرفتشناسانه دارد. او نويسندهاي است كه به مسائل فكري و سياسي جامعهاش توجه ويژه ميكند و بر اساس رمانهاي اين نويسنده ميتوان شرايط و اوضاع پديدههاي فكري و سياسي و همچنين روابط اجتماعي مصر قرن بيستم را تحليل كرد.
تفاوت اين كتاب، با ديگر رمانهاي محفوظ چيست؟
اسلوب نوشتاري محفوظ در اين رمان، كلاسيكتر از ديگر آثارش و حتي ديگر آثار ادبيات عرب است. نويسندگان و منتقدان ادبي غربي، نظير فيليپ راث معتقدند اين رمان كلاسيكترين رمان جهان عرب و حتي خاورميانه است.
تصويري كه از تنها عرب برنده جايزه نوبل ادبي در ايران به واسطه ترجمههاي فارسي به وجود آمده، چقدر بيانگر تصوير واقعي اين نويسنده است؟
متأسفانه اين تصوير، تصوير واضحي نيست، زيرا مهمترين آثار محفوظ به فارسي ترجمه نشده است.
وضعيت رماننويسي در ادبيات عرب چگونه است؟ و آيا ميتوان بر حسب هر يك از مناطق مختلف جغرافياي عربي، رماننويسي ويژهاي را در نظر گرفت؟
مصر مادر رماننويسي عرب است و نجيب محفوظ بنيانگذار رمان مدرن عرب. رماننويسي در كشورهاي حاشيه خليجفارس، عراق و عربستان با مصر تا حدودي فرق دارد، ولي رمان كشورهاي لبنان و سوريه و اردن و همچنين كشورهاي عربي آفريقا به رمان مصر نزديك است. رمان در مصر بهدليل قدمت زياد چاپخانهها و روزنامهها، از ديگر كشورهاي عربي زودتر شكل گرفت.
در واقع روزنامههاي مصري مثل الاهرام كه از 1785 چاپ ميشود، نقش منبر و خاستگاه رمان عرب را ايفا كردند و اغلب نويسندگان مصر اولين داستانهايشان در روزنامهها چاپ شده است. اين در حالي است كه رماننويسي در كشورهاي حاشيه خليجفارس پس از پيدايش نفت و شكلگيري بورژوازي در اين منطقه پديد آمده است.
تفاوت رماننويسي كشورهاي حاشيه خليج فارس و رماننويسي مصري در چيست؟
تفاوت اين 2 رماننويسي، به تفاوت شكلگيري مدرنيسم در اين 2 منطقه باز ميگردد. سابقه مدرنيسم در مصر خيلي بيشتر از كشورهاي حاشيه خليج فارس است. اگر بپذيريم كه رمان محصول مدرنيسم و پيدايش طبقه متوسط است، اساسا در قرن هجدهم و نوزدهم در عراق يا كشورهاي حاشيه خليج فارس، طبقه متوسطي وجود نداشته كه رمان بتواند شكل بگيرد، در حاليكه اين طبقه در مصر و لبنان آن زمان وجود داشته است.
شما از معدود مترجمان ادبيات عرب هستيد كه به ترجمه آثار متأخر اين ادبيات ميپردازيد. چرا اين ميل در ديگر مترجمان به چشم نميخورد و همانطور كه خودتان قبلا درجايي گفتهايد ادبيات معاصر عرب به ويژه 3 دهه اخير به فارسي ترجمه نشده است؟
البته من بيشتر خودم را پژوهشگر ميدانم تا يك مترجم. به همين دليل ترجمههاي من در راستاي پژوهشهايم است. با توجه به اينكه نگاه مترجمان ادبي ما به آثار غربي است، من ضرورت ترجمه آثار ادبيات عرب را حس كردم و به ترجمه آنها مشغول شدم، زيرا اهميت شناخت ادبيات خاورميانه براي ايرانيان انكارناپذير است و تعامل و گفتوگو با آن را ناگزير ميكند.
من با ترجمه ادبيات معاصر عرب، سعي ميكنم پروندهاي از دورههاي مختلف اين ادبيات در دسترس مخاطبان فارسيزبان قرار دهم. به همين دليل در 7 رماني كه انتخاب كردهام، هم رمان كلاسيك و هم رمان نو وجود دارد. خواننده با خواندن اين 7 رمان –كه از اين ميان فعلا «پروانه آبي» و «ميرامار» چاپ شده است- به نوعي تاريخ ادبيات عرب را طي يك قرن اخير مرور كرده است.
آيا اكنون در رماننويسي عربي سبك خاصي غالب است يا خير؟ و چقدر اين شيوه متأثر از غرب است؟
انعكاس شيوههاي رماننويسي غربي در رماننويسي عربي خيلي كمتر از انعكاس آن در ادبيات ماست. اعراب شيوههاي روايت خود را از سنتشان گرفتهاند و اين موضوع دقيقا بهترين نمونه براي اصالت رمان عربي است.
در واقع ادبيات كلاسيك و مدرن عرب با يك خط پيوسته به هم مربوط شدهاند، حال آنكه ما در ادبيات يكي دو قرن گذشته خود نميتوانيم نقاط اتصالي ميان ادبيات كلاسيك و مدرن خود پيدا كنيم. متأسفانه رمان نويسي فارسي بهدليل تأثيرپذيري زيادش از جريانهاي آوانگارد غربي دچار يك نوع آشفتگي شده است.
آيا اين پيوستگي كه در رماننويسي عرب به آن اشاره كرديد، در شعر معاصرش نيز يافت ميشود؟
بله. بهنظر من اين اتصال در شعر معاصر عرب هم وجود دارد، حال آنكه در شعر معاصر فارسي مثل رماننويسي آن، اين اتصال ديده نميشود. در ادبيات معاصر عرب اين پيوستگي حتي در شخصيتپردازي داستانها هم ديده ميشود. مثلا يك شخصيت چند وجهي رمان معاصر آنها، ريشه در شخصيتهاي گوناگون ادبيات كهن عرب دارد. متأسفانه عامل اصلي اين گسست به ناتواني اغلب نويسندگان و شاعران ايراني باز ميگردد.
مضامين جاري در رمانها و اشعار چند سال اخير ادبيات عرب به چه موضوعاتي اختصاص دارد؟
گفتوگوي بين فرهنگها، چند صدايي و توجه به تكثر اقوام عربي، از مضامين اصلي ادبيات معاصر عرب است. اين مضامين دلايل كاملا جامعهشناختي و فرهنگي دارد. مثلا يك نويسنده مصري با فرهنگهاي مختلف نظير قبطي، اسلامي، يوناني و... درگير است و ناخودآگاه اين درگيري در آثارش پديدار ميشود.
بهنظر من با توجه به بحرانهايي كه در خاورميانه وجود دارد، رماني در اين منطقه قد علم ميكند كهزاده اين تكثر فرهنگي باشد.
چرا از ميان اشعار معاصر عرب، فقط اشعار عاشقانه شاعراني چون نزار قباني، محمود درويش و آدونيس كه آن هم متعلق به چندين دهه گذشته است، به فارسي ترجمه شده و مترجمان به ترجمه اشعار عربي با اين مضاميني كه اشاره كرديد، نپرداختهاند؟
درست است. معمولا رويكرد مترجمان شعر عرب در ايران به طرف شعرهاي كلاسيك عرب يا فقط اشعار عاشقانه معاصر است. در واقع ميتوان گفت كه ما نه رمان30 سال اخير اعراب و نه شعر 30 سال گذشته آنها را ميشناسيم. علت اين امر، به عدم اقبال خوانندگان و ناشران ايراني به آثار عربي باز ميگردد.
ما نبايد فقط مترجمان را محكوم كنيم. ادبيات امروز بر اساس گفتوگو شكل ميگيرد و ما اصلا با ادبيات عرب گفتوگوي خلاقي نداريم. ما بايد مسائل قومي را حل كنيم ايرانيان اشتراكات زيادي با اعراب دارند كه متأسفانه همه اينها گاهي قرباني قوميت و مليت ميشود. هنوز در ناخودآگاه خود با مسئله قوميت كنار نيامدهايم و اين موضوع بسيار به ضرر ما تمام خواهد شد.
ما كشوري چند قومي هستيم و توجه به ادبيات اقوام مختلف مثل تركي، كردي و عربي لازمه ادبيات ايراني است.
منبع: www.hamshahrionline.ir
تائوئیسم
تائوئيسم یا ،فلسفه تائو روش فکرى منسوب به لائوتزه فيلسوف چينى که مبتنى است بر اداره مملکت بدون وجود دولت و بدون اعمال فرمها و اشکال خاص حکومت.
این اعتقاد اکنون ۲۵۰۰ ساله است و ریشه آن به کشور چین باز میگردد.
خاستگاه تائو/دائو
یکی از ادیان رسمی چینیهای قدیم آیین تائو و یا دائو است. که در قرن ۶ ق.م در چین با مجموعهای از معتقدات و مناسک و اعمال مذهبی که اغلب با خرافات و اوهام همراه بود پیدا شدوبعدها با مسایلی فلسفی و عرفانی نقش بست.
بنیانگذار این دین فردی به نام (لائو تزو/لائوتان) است. او یکی از بزرگترین فیلسوفان بعد از کنفوسیوس بود. وی به حکمت، سکوت و آرامش واقف بود و عمری طولانی کرد. وی از سیاست بیزار بود اما شغلش نیز کتابدار سلطنتی (چو) بود که البته به آن نیز علاقهای نداشت. بنابراين در صدد ترک چین برآمد. هنگامی که قصد عبور از مرز چین را داشت مرزبان به او گفت:«حال که داری دستگاه حکومت را ترک و گوشه نشینی را انتخاب میکنی، برای من کتابی بنویس» وی کتابی را در دو بخش که مجموعاً ۵۰۰۰ کلمه داشت نوشت و بعد از آن آواره شد. محل مرگ وی مشخص نیست اما ۸۷ سال عمر کرد. نام کتاب او (تائوته/تائوته چینگ= راه و فضلیت) بود. به نظر برخی از محققان اندیشههای اولیه تائویی قبل از لائوتزه بوده ولی او آن را زنده کردهاست.
تائو به معنای راه و فضیلت است. راهی که پیروان این آیین باید در آن حرکت کنند. به عبارتی درست اندیشیدن و یا اصلاً نیاندیشیدن است. تائوئیستها اعتقاد دارند که«تفکر فقط در مباحث بکار میرود و بیارزش است. تفکر قبل از هر سودی دارای زیان است. آنها اعتقاد دارند که برای راه درست زندگی باید عقل را ترد کرد. به همین دلیل آن را حقیر دانسته و میگویند"انسان باید به سادگی و گوشهگیری و غرق شدن در طبیعت بپردازد". آنها میگویند دانش فضیلت نیست بلکه هر چه علم بیشتر شود برشمار اراذل افزوده میشود. دانش از خرد به دور است و میان یک خردمند و عارف دانشمند تفاوت زیادی وجود دارد. بدترین حکومت از نظر تائوئیستها حکومت فلاسفهاست. فیلسوفان در سایه پندارهای خود جریان طبیعی را به شکلی مسخ شده مطرح میکنند. آنها میگویند: فیلسوفان کارشان سخنآوری و پندار سازی است و این ناتوانی آنها را میرساند. آنها میگویند: روشنفکر دولت و حکومت را به خطر میاندازد، زیرا در قالب و مقررات سخن میگوید. اما در مقابل افراد ساده دل که در امور شخصی خود لذت کار مقرون به آزادی را دریافتهاست، اگر به قدرت برسد برای جامعه خطر کمتری نسبت به روشنفکر و فیلسوف دارد. زیرا ساده دل میداند که قانون خطرناک است و قبل از هر فایدهای ضرر دارد. پس چنین فرمانده سادهدلی تا میتواند در زندگی مردم کمتر پیچیدگی ایجاد میکند. و آنها را به حیات ساده که مطابق طبیعت است سوق میدهد.
تائوتیستها کتابت را امری اهریمنی و مایه پریشانی میدانند. آنها اعتقاد دارند که نوآوری همیشه به ثروت ثروتمندان و زور زورمندان میافزاید. بنابراين به کتابت و صنعت توجهای ندارند. داد و ستد را در حد روستاها قبول دارند.
جنبههای آئین تائو
جنبه فلسفی یا صورت مثبت
میگویند که این دین نیست بلکه، فلسفهای است که در قرن ۴ و ۵ ق.م مطرح شدهاست. و کنفوسیوس در قرن ۶ ق.م با یکی از فلاسفه تائویی به نام (یانگ چو) ملاقات داشتهاست که سعی میکرده تمدن بشری را کنار بگذارد.
یانگ چو در در قرن ۵ ق.م میزیستهاست. او میگوید: نظام اجتماعی مردم چین دچار آشفتگی شده و امراض علاج ناپذیری بر جامعه استیلا پیدا کرده و حیات مردم را به خطر انداختهاست. پس هر کس مسئول نفس خودش است ولاغیر. بنابراين او زندگی خود را در اولویت قرار داد و آن را گرانبهاتر از هر چیز میدانست. و گفت:«نباید اشیاء و امور خارجی بر شخصیت و روح انسان غلبه کند.» یانگ چو و پیروان او به راه تسلیم صرف رفتند و آخرین حکیمی که در این راه به سرنوشت گردن نهاد (چوانگ تزو) بود.
چویانگ ترو گفت: "وقتی دست چپ من به شکل خروس درآید آن را علامت زمان شب میدانم و اگر دست راست من به شکل کمانی در آید آن را آلت شکار مرغی قرار خواهم داد. اگر پایم به شکل چرخی درآید و جان من مانند اسب دوندهای شود بر آن سوار خواهم شد و حرکت خواهم کرد و به اسب احتیاج ندارم". به این صورت متوجه میشویم که نظر وی ساده اندیشی و طبیعت گرایی بودهاست. به عقیده تائوییستها مرد حکیم و دانشمند کسی است که راز سعادت عمر و کلید نیک بختی را در زندگی به دست آورد و به قضا و قدر تسلیم شود و به جریان حوادث راضی باشد. آنها نفس خود را تسلیم راه تائو کردند و اعتقاد داشتند هر کس که راه طبیعت را انتخاب کند، طبیعت گوهر سعادت عمر و صفای نفس به او عطا میکند.
برخی از متفکران بعدها کتاب (تائو چینگ و چوآنتزو) را جمعآوری و کتاب دینی خود قرار دادند. در این کتاب آمدهاست «شن تائو زندگی خود را بر ترک دانش گذاشت و تن را به تقدیر سپرد، و نسبت به اشیا وامور دنیوی بی اعتنا شد. او گفته" دانش غیر از معرفت نیست." او دانش را بیاعتبار دانسته و در صدد نابودی آن بود. او تفکر گذشته و آینده را ترک و به همه چیز بیتفاوت بود و به هرجا که سوق داده میشد میرفت. او همانند گردبادی سیار به هر کجا میرفت و خود را در معرض باد طبیعت قرار میداد. کتاب تائوچینگ که همان فلسفه تائو است در قرن ۴ ق.م تنظیم شده فلسفه آن بر این قائدهاست که " هر گاه اشیا در طریق طبیعی سیر کنند هر آیینه با نهایت هماهنگی و تناسب و کمال حرکت خواهد کرد. تائو یک راه ازلی است و به هیچ مانع و حایلی برخورد نمیکند به سهولت و نرمی پیش میرود. تائو تعریف غیر ممکنی دارد و میگویند که کلمات و عباراتی که در زمان حادث بوجود میآید ممکن نیست بر امری ازلی و قدیمی احاطه داشته باشد. بنابراين هر اسمی بر تائو عین حقیقت آن است."
تائو در پردهای از اسرار است. سعی و تلاش در طلب تائو انسان را به حالت سرمدی قبل از وجود (عالم عدم) میکشاند. در این کتاب مطرح شده که تائو چگونه در عالم هستی اثر گذاشتهاست و تائو خودش پاسخ میدهد که:" هدف انسان در زندگی آن است که خودش را با تائو هماهنگ کند تا در طول عمر به حد کمال برسد. همان گونه که زمین و آسمان در اثر جریان تائو به تناسب و التزام کاملی رسیدهاند و همان طور که خاقانهای دوران گذشته در نتیجه تسلیم مطلق خود به طریقه تائو برای خود و رعایای خود خوش بینی و فراوانی به بار آورند. بر همین قیاس هم، هر فرد میتواند به مرتبه سلامت و سعادت برسد به شرط آن که زندگی خود را با تائو هم وزن کند. تائوئیست ها اعتقاد دارد که انسان فاعل مختار است و در انتخاب روش زندگی خود آزاد است و حتی میتواند راهی را بر خلاف راه ازلی تائو پیش گیرد که حاصل آن رنج و درد است. شاید انسان از روی پندار و غرور خود را بزرگتر از طبیعت ببیند و تصور کند که میتوان بر طبیعت پیروز شود. اما این خیال باطل است و انسان گرچه مختار است و تائو او را آزاد گذاشته، ولی تا میتواند باید با قانون تائو معارضه نکند."
میگویند که طبیعت مشوق و نیکوکار نیست و با بیرحمی و بیتفاوتی هر چه خواست میکند. هر که با تائو مخالفت کرد نابود میشود. هرکس خودخواه است هرگز نخواهد درخشید و خود پسند هرگز راه کمال نخواهد پیمود. چین کسی مانند غدهای ناهنجار مورد نفرت تائو خواهد بود. تائو پر خروش نیست بلکه خاموش و بیآزار است که دیده و شنیده نمیشود و باید با حالت کشف و شهود آن را شناسایی کرد.
چینیها اعتقاد دارند که تائو به معنای راه و صراط است. آسمان، زمین و انسانها میتوانند خود را با تائو هماهنگ سازند تا از کمال وجودی خود بهتر بهره ببرند. تائو ضمن آن که ساکت راکد است در عین حال هیچ کاری و چیزی نیست که نکرده باشد. کسانی که راه تائو را مطالبت نمیکنند شاید به طور موقت در اعمال خود کامیابی جزیی داشته باشند، ولی خبر ندارند که قانون تائو تغییر ناپذیر است. تائو در مقابل همه چیز ثابت و استوار است و هر حرکتی بر خلاف تائو اگر به آخر هم برسد فوری واکنش خواهد داشت.
تائوئیستها اعتقاد دارند که همه چیز به عالم وجود برمیگردد و از آنجا به عالم عدم بازگشت میکند. بسیاری از چیزها که در عالم رشد کرده و شکوفا شدهاست دوباره به اصل خود باز میگردد. یعنی همه چیز به نقطه حرکت خود رجوع میکند و در آنجا همه موجودات به هم آمیخته شده و یک واحد مطلق را تشکیل میدهد و این نتیجه معیشت راه تائو است. تمامی موجودات که در زیر آسمان جای گرفتهاند اسیر قدرت تائو هستند. تائو همواره خود را تیره و تار نشان میدهد ولی ثابت و اصیل است و ضمن مخفی بودن بر همه موجودات احاطه دارد. تائو با چشم دیده نمیشود و به همین دلیل تصور میکنند که تائو نامعلوم و معدوم است. اگر به او گوش بسپارند، چیزی شنیده نمیشود بنابراين تصور میکنند که آرام است. اگر دست به سوی او دراز کنند نمیتوانند او را لمس کنند. بنابراين تائو را جز لایتناهی میدانند.
حواس انسانها تائو را موشکافی میکند ولی عاقبت سرگردان و حیران میشوند. تائو شخصیت و هویت ندارد اما همه شخصیتها و هویتها مظاهر گوناگون او هستند که در دنیا ظاهر شدهاند. او دارای صورت و شکل نیست و از این رو افراد متفکر درباره او اندیشه میکنند اما برای او هیچ گونه رسم پرستش و عبادت به جا نمیآورند. او به استدعا و التماس مردم پاسخ نمیدهد بلکه یک سبک عملی و ازلی است که به واسطه تائو همه معدومها بوجود میآیند. همه چیز در اثر تائو از نیست به هست در میآید. و اگر در مورد آن تفکر خاصی داشته باشند به جایی نمیرسد. از آن جایی که سرنوشت تائو سرنوشت همه چیز را معین میکند میتوان آن را حاکم نامید که اطاعت و توافق با اراده آن یک نوع ایمان عرفانی لطیف است که از فلسفه بالاتر است و هر کس سعی دارد تا خود را با این حقیقت ازلی وفق دهد.
در کتاب تائو چینگ که تعلیمات تائو در آن درج شدهاست تعالیم اخلاقی زیادی دیده میشود که از دو قاعده (مثبت و منفی) پیروی میکند. هر تائویی که در قاعده مثبت وارد میشود در قاعده منفی نیز وارد میشود تا به آن تعلق یابد. مردی که به تعالیم تائو رفتار کند در اثر هم وزن ساختن وجود خود با تائو دارای یک نیروی سحری خواهد شد که این نیروی سحری جنبه منفی دارد و از برکت آن هیچ کس و هیچ چیز بر او غالب نمیشود و حتی میتواند با افراد قصیالقلب و جانوران درنده و ... مقابله کند واز مرگ در امان باشد. کسی که دارای نیروی تائو باشد حیات طولانی دارد و میتواند از انحلال و ضعف قوا مصون بماند. در این کتاب آمده است«من بدان کسانی که به من نیکی کنند، نیکی میکنم. و بدانها که نیکی نمیکنند نیز نیکی میکنم و این چنین نیکی باقی میماند» در جایی دیگر میگوید«این که مردم را دروغگو میشماری، این عیب در خودت هست. چرا که سخن آنها را قبول نداری» تائو چینگ میگوید: فرضیه حکومتی چین با این عبارت مشخص میکند که تنهاترین اصل سیاسی که تائو در کتاب تائو چینگ سازگار است آزاد گذاشتن مردم است. عدم ملاحظه حکومت در زندگی مردم راه پایداری صلح آزادی است.
تائو به طور ازلی وابدی غیر فعال است ولی با این همه چیزی و کاری نیست که او نکرده باشد. اگر خاقان و حاکمان چین در برگه نوشتهاند این اصل را رعایت میکردند همه به راه صلاح پیش میرفت.
در این کتاب مدینه فاضله را روستایی کوهستانی معرفی میکند، سرزمین کوچک با جمعیت اندک که در آن ماشینهای وجود دارد که چندین برابر انسانها کار میکنند. اما مردم از آنها استفاده نمیکنند و نمیخواهند که به جای دیگر مهاجرت کند. در این سرزمین وسیله نقلیه فراوان است اما کسی مایل به راندن آن نیست. اسلحه جنگی فراوان است ولی کسی حاضر به استفاده از آن نیست. در واقع مردم روستا میخواهند با صلح و صفا زندگی کنند. بنابراين دیگر محلی برای جنگ و نزاع وجود ندارد. در این کتاب آمده است«اسلحه هر چند زیبا است ولی وسیلهای مورد اکراه است و باید از آن دوری کرد.»
جنبه سحری یا جادویی
مردم چین از قدیم در صدد عمر طولانی بودند و در آیین تائوئیسم جنبههایی در جهت رسیدن به سحر مطرح شد. مثلاً خود تزو میگوید: هر کس که در کنه تائو وارد شود به حیات ابدی میرسد و در این صورت هیچ درنده و گزندهای نمیتواند به او زیان برساند. همانطور که در زمان خاقان «فوشی» چنین اتفاقی افتاد و او به تائو وصل شد و عمر جاودانه پیدا کرد و به آسمان صعود کرد. هم چنین فرشته غربی یا ملکه مادر که زنی بود به تائو وصل شد و عمر جاودانه یافت. کم کم تائو جنبه سحری پیدا کرد و در زمان خاقان «ووتی» از سلسله «هان» فالگیری به نام «لی شائو چین» خاقان را فریب داد و به او گفت: برو در کنار کوره کیمیاگری که در فلان کوه قرار دارد و به کمک ارواح آسمانی «شنجرو» را به طلا تبدیل کن و از آن طلاها ظروفی درست کن و غذای خود را در آن بخور تا عمر جاودانه پیدا کنی.
و در مورد دیگر به خاقان گفت: که به کوه «تای شان» برود و با انجام اعمال و تشریفات خاصی برای ارواح آسمانی از مرگ خلاصی پیدا کند و حیات ابدی پیدا نماید. همان طور که خاقانی قبل از تو این کار را کرد و عمر جاودانه یافت.
از قرن اول میلادی سحر در آیین تائو جای خود را باز کرد و اغلب خاقانها عمر جاودانه پیدا کردند. یک خاقان چینی به نام «چانگ تائولینگ» از چین غربی به چین شرقی مهاجرت میکند و انجمن سرّی به نام «۵ پیمانه برنج» تشکیل میدهد. و هر کس میخواست که به عضویت آن درآید باید ۵ پیمانه برنج میآورد. بنابراين چانگ تائولینگ به معلم آسمانی لقب میگیرد و بعد از ۱۲۲ سالگی سوار بر ببری به آسمان میرود. پس از او جانشینانش راه او را ادامه میدهند و مردم هدایایی زیاد برای او تقدیم میکنند. تا این که ثروت آنان بیش از حد میشود و این موضوع تا انقلاب کمونیستی چین ادامه داشت.
از قدیم در تائو جادوگری تأثیر زیادی داشت. محقق برجستهای که در قرن چهارم به نام «کوهونگ» زندگی میکرد کتابی مینویسد که در آن زمان، انواع و اقسام تائو را ذکر میکند و طریقه رسیدن به آن را ریاضت هر روزه و تارک دنیا بودن میداند تا این که به امداد غیبی برسند. او در کتابش از مهر سحری نام میبرد که اگر آن را بر گل بزنند و آن را بر طویله حیوانات؛ انبار و خانههای خود آویزان نمایند؛ هیچ روح خبیثی نمیتواند از آن عبور کند.
جنبه دینی
از سال ۱۶۵ میلادی آیین تائو رنگ دینی پیدا کرد و در آن سال خاقانی به نام «هوآن» از سلسله هان رسماً هدایایی را به لائو تزو که موسس تائو بود تقدیم کرد و معبد مخصوص را برای او بنا کرد و رسماً به آن جنبه دینی داد. اما مجدداً این جنبه دینی کم رنگ شده تا در دوران «لی شی مین» در قرن هفتم که بنیانگذار سلسله «تانگ» بود به وی ایمان آورد و رسمیت مخصوص به آیین تائو میدهد.
در قرن هفتم در سراسر چین آیین بودا رواج پیدا میکند و آیین کنفوسیوس نیز پیروان فراوان داشت. با آن که فضلا به آیین بودا گرایش داشتند امّا به لحاظ اخلاقی به آیین کنفوسیوس تمایل داشتند. بنابراين تائو از نظر روشنفکران و طالبان علوم غیبی یک نوع مقبولیت داشت ولی هیچ یک از آیینهای تائو و کنفوسیوس افراد بیسواد را راضی نمیکرد و آنها به آیین بودایی گرایش داشتند. در آیین تائو منابعی وجود داشت که در برابر آیین بودا که ارمغان سرزمین بیگانه بود میتوانست قد علم کند و به همین خاطر افسانههای زیادی برای لائو تزو مطرح شد. آنها برای خاقان الوهیت قایل شدند و آن را عالم اسرار میدانستند. و در کنار معبد او به تقلید از بوداییان مجسمههایی ساختند و نوشتههایی در ردیف صحف مرسل بود و معابد بزرگی در مقابل بوداییان بنا کردند. بنابراين مردم میآموختند که در این معابد روح لائو تزو حاکم است و او را به عنوان معبودی برجسته قرار دادند. این روش در تائو بدون غرض نبود. در سال ۱۰۰۴ میلادی «چن تسونگ» خاقان چین از تاتارهای ختن شکست خورد که این برای حکومت او یک ننگ محسوب میشد و به عبارتی اعتبار خود را از دست داد. بنابراين برای چاره جویی به دنبال ساحران و جادوگران رفت و وزیر مکار او پیشنهاد داد که از طریق امور غیر واقعی (دروغ و شیادی) آبروی خودش را بدست آورد. اما وی قبول نکرد.
وزیر گفت خاقانهای چین در گذشته بعد از شکست به این نیرنگها متوصل میشدند و چارهای جز این نیست. بنابراين با مراجعه به کتابخانه سلطنتی و هم فکری دانشمندان, نظریه وزیر تایید شد و در سال ۱۰۰۸ میلادی مجلسی تشکیل و در آن اعلام شد که در رویایی به او نشان داده شد که ملکوت آسمانی به او فرمان دادهاست و الان نیز آن فرمان از دیواره دروازه شهر آویخته شدهاست. نوشتار طومار چیزی شبیه به کتابت لائوتزو بود. مردم با دیدن این طومار بر دروازه شهر تسونگ را معظم و معزز معرفی کرده و طومار مذکور به سراسر چین فرستاده شد. در سال ۱۰۱۲ میلادی مجددا اعلام شد که در مکاشفهای نگارنده طومار (یوهوانگ) بودهاست. وی در قرن ۹ میلادی فردی در ردیف لائوتزو بود و به همین دلیل در میان مردم جایگاه ویژهای پیدا کرد و مردم از خاقان راضی شدند و از دینی که او در آن مورد نظر و تفقد خدایان اساطیری قرار گرفته بود شاد شدند و از آن زمان به بعد خاقان را آسمانی و یگانه ذات واحد میدانستند و شروع به ساخت یک هزار حکایت برای مردم کردند.
تسونگ برای جلب رضایت مردم کم کم صحبت از بهشت و دوزخ کرد و گفت افرادی که نیکوکار هستند به بهشت میروند که مکان آن جزیرهای است بین چین و ژاپن و تا کنون کسی از آنان بازنگشتهاست و دوزخ مکانی است که در آن افراد بد عذاب و شکنجه میشوند. از آن زمان به بعد در آیین تائو روحانیون آمدند و به این اندیشههای خرافی دامن زدند و مردم به لائو تزو اعتقاد خاصی پیدا کردند. آنها تزو را خاقان عالم زبر جدین میدانستند. کم کم تثلیت و سه گانه پرستی در آیین ریشه پیدا کرد و ثالوثی به نام سه گوهر طاهر که شامل (لائوتزو/لینگ پانو/یوهوانگ) بود شکل گرفت.
آنها اعتقاد دارند که ۸ روح جاوید به اتفاق خدای کانون خانوادگی و خدای محافظ شهر بر کل عالم حکومت میکند. در افسانههای تائویی ارواح جایگاه زیادی دارند و میگویند که آنها در کوهستانهای مرتفع زندگی میکنند و ابتدا انسانهای زاهد و ریاضت کش بودند که یکی از آنها شراب ناب درست میکند و دیگری آن را مینوشد و یکی نی مینوازد و مابقی آنها را نگاه میکنند.
خدای (هوشین کو) در ابتدا دختری بود که در مغازه فردی زندگی میکرد و در اثر ریاضت به ابدیت رسید. خدایان حافظ دروازهها ۲ نفر هستند که در اول هر سال مورد احترام قرار میگیرند. تصاویر آنها با البسه سپاه, نیزه و شمشیر مشخص است که به روی دو لنگه درب دروازه آویزان میکنند. تا به برکت آنها به شهر آسیب نرسد. با این اوصاف آیین تائو دوام نیاورد.
شخصیت چوانگ تزو
چوانگ تزو شخصیتی دیگری است که در تائو اهمیت و جایگاه خاصی دارد. او در قرن ۴ ق.م میزیست و در فلسفه تائو شناخته شدهاست. او سعی میکرد که دستورات لائو تزو را انتشار دهد. او که دارای ۳۳ مقالهاست در حقیقت مبانی افکار کنفوسیوس را دنبال میکند. او در حالی که به تائو ایمان داشت و آن را مرکزیت وجود میدانست اما در مسئله تبدیل صورت تائو یا تحویل طبیعت از کتاب تائو چینگ فراتر رفته و میگوید:" اشیا و موجودات عالم در یک حرکت دایرهای از وجود و تحول دور میزند. زمانها به طور متوالی فرا میرسد و فصول چهارگانه از پی هم میگذرد و هر کدام که وارد میشود دیگری نابود میشود. و از این دایره بینهایت (یانگ و یین) بوجود میآید. و این فعل و انفعالات که در اثر ادغام بوجود میآید میان مردم و تا ابد وجود خواهد داشت."
چوانگ تزو برای مبدا سکون و عدم فعالیت که از اصول مهم تائو است استدلال میکند که«چون در این عالم قائده تبدیل احوال طبیعی به طور منظم حکم فرما است به همین دلیل نیک و بد مطلق وجود ندارد. و نیکی وبدی هر دو نسبی هستند. همه اشیا در حدود خود مساوی هستند و هر چیزی را که طبیعت یعنی تائو در زمان حال بوجود میآورد مانند چیزهایی است که در زمان گذشته و آینده بوجود آورد و یا خواهند آورد. وهمه آنها در زمان خود خوب و ضروری هستند. بنابراین خوب و بد یا خیر و شر مطلق وجود ندارد و با مثالی میگوید:اگر انسان در مردابی بخوابد به بیماری فلح مبتلا میشود ولی همین مرداب برای مارماهی مناسب است. برای انسان زندگی به روی شاخه درخت خطرناک است ولی برای میمون مناسب است. در نتیجه خوبی و بدی یک امر واحد برای انسان,مارماهی و میمون نیست. و هر کدام نسبت به دیگری فرق میکند و هیچ کدام قاعده مطلق نیست. این اندیشه باعث شد که او درباره گذشته نیز نظر دهد که«ما آن کس را که در زمان نامناسب به خطا آمد و بر ضد جریان آب شنا کرد ناحق میخوانیم و آن کس را که به هنگام مناسب آمد و با زمان خود سازگار بود حامی حق میدانیم. شما چگونه بین بلندی و پستی فاصله مینهید و بین کوچک و بزرگ قیاس میکنید). چونگ تزو میگوید: شیر دریایی که یک پا دارد بر هزار پا حسد میورزد و مار بر باد و باد نیز در کار چشم حیران است. و چشم بر فکر وعقل حسد میورزد."
شیر دریایی به هزار پا میگوید من در آرزوی یک پای دیگر هستم ولی به مراد خود نمیرسم. تو این همه پا را از کجا آوردهای؟ او میگوید: طبیعت من چنین است و من در ساختن آن هیچ نقشی ندارم. هزار پا به مار میگوید: چگونه من با این همه پا نمیتوانم به تندی تو که هیچ پا نداری حرکت کنم؟ مار میگوید: این یک ساختمان طبیعی است و در آن هیچ تغییری روانیست. و به پا هیچ حاجتی ندارم. مار به باد میگوید: من میتوانم در یک جهت به سرعت حرکت کنم اما شکل و اندام دارم. چطور تو که هیچ شکل و اندام نداری میتوانی از شمال به جنوب و از شرق به غرب بوزی و همه جا را درنوردی؟ باد میگوید: درست است که همه دنیا را در مینوردم و حتی درختان تنومند را میشکنم و حتی بناهای بزرگ را ویران میکنم اما آن که بتواند مرا پس بزند از من تواناتر است.
تزو میگوید که باد خردمند است و در داوری به کسی حسد نمیورزد. و در تحلیل عاقلانه روشن ساخت که قدرت او با دیگران متفاوت است. و همان باد به طور نسبی خالی از ضعف نیست. چرا که گفت«هر کس که مرا پس بزند از من تواناتر است.»
از این سو باد با نیروی قدرت به راهی میرود که طبیعت نشان دادهاست. چونگ تزو این منطق را برای انسان صادق میداند و میگوید: "انسان نباید درباره بزرگ و کوچک، بلند و پست, درست و نادرست مجادله کند بلکه باید همه چیز را به تقدیر و تغییر تائو بسپارد که اگر چنین کند در وحدت طبیعت به باد و مار و هزارپا خواهد پیوست."
لانگ تزو اعتقاد داشت که مرد حکیم حواس خود را برای درک اشیا متغیر و موجودات متعدد عالم وجود یا عالم ماده به طور انفرادی خسته نمیکند بلکه همیشه سعی میکند که در اموال کلی عالم سیر کند و با چشم جهانبین خود بر مطلق اشیا نظر کند.
از دید تزو جان انسان در تائو جای دارد و در تائو ذرات وجود او مطرح است. بنابراين تمایز و تباین را ترک میکند و همه چیز را در عالم یکی میداند. و در مثالی میگوید: بشنو ولی نه با گوش خود بلکه با فکر خود و فکر کن با جان خود. بگذار حس شنیدنت با همان گوش بماند و فکرت با همان تصاویر و تخیلات خود درنگ کند ولی تو از جان و روان خودت پرتو بگیر و با سلامت با خارج سازگار باش که تائو همین است. چوانگ با همین عقیده مبانی فلسفی خود را پیش میبرد و بدون آن که غم و اندوهی به خود راه دهد و بیدردسر زندگی خود را طی میکرد.
در حکایتی از او میگویند: زمانی که زن تزو مرگش فرارسید دوستی به نام «هوی تزو» داشت که مرد عاقلی بود. وی برای تسلیت به دیدن تزو رفت. و دید که تزو در گوشهای نشستهاست و طبلکی میزند. مرد گفت: زنت مرده و پسرت بیسرپرست شده. خجالت نمیکشی؟
گفت: اول که زنم مرد افسوس خوردم. اما بعد فکر کردم متوجه شدم که او از ازل بیجان بوده و صورت و شکلی هم نداشتهاست و از لوث ماده نیز پاک بودهاست. در طول یک دوره آشفتگی که اسمش حیات و زندگی است. این ماده بوجود آمده و شکل گرفت و این صورت جان پیدا کرد و به صورت زن درآمد. حال که کارها بر عکس شدهاست یعنی تغییر و تبدیل انجام شد و این صاحب جان بیجان شد و این صاحب صورت ترک صورت گفته و نابود شده دیگر باید غصه بخورم؟ و سرگذشت زن من عین فصول سال است که میآیند و میروند و پا برجا نیستند و همان طور که بر آنها افسوس نباید خورد بر مرگ زن من نیز نباید افسوس خورد و اگر افسوس بخورم از حقیقت تقدیر جاهل ماندهام.
یکی دیگر از مسایلی که درباره او مطرح میکننداین است که روزی در کنار رودخانهای نشسته بود و ماهی میگرفت. و دو نفر از طرف حاکم «چو» آمدند و گفتند که او نزدوی شود. تزو گفت: من شنیدهام که در نزد حاکم لاک پشتی است که ۳۰۰۰ سال پیش مرده و از اجدادش به او رسیده و آن را مقدس میشمارد. به نظر شما اگر این لاک پشت زنده باشد و در لجن زار زندگی کند بهتر است یا مرده باشد و درون محفظهای نگهداری شود و مقدس بشماریدش؟
گفتند: اگر زنده باشد. گفت: من الان زندهآم و در لجن زار!
فلسفه چوانگ تزو توسط لائوتزو گسترش یافت و جنبه سحری به خود گرفت.
جهنم واحوال جهنمیان
کابینه و هیئت دولت شیطان
شیطان هم مانند شهروندان کشورها رئیس جمهور، دولت و کابینه ای دارد. و کابینه ی او مرکب از بیست نفر است. کارهای خود را با کمک آنها انجام می دهد. برای هر کاری وزیری تعیین کرده، به انحراف کشیدن مردم را به آن کابینه سپرده است. افراد کابینه اش از فرزندان خود او هستند. در هر صبح و شام تخت خود را می گذارد و بر آن می نشیند، افراد کابینه دورش جمع می شوند، او هم دستورهای لازم را به آنها می دهد، هر کس در پی ماموریت خود می رود. اسامی کابینه ی او از این قرار است.
1-وَلها یا وَهان: او مامور طهارت و نماز و عبادت است. او انسان را در طهارت و نماز وسوسه می کند و به شک می اندازد که این نماز باطل است؛ نمازی دیگر شروع کن، وضوی تو ناقص بود، دو مرتبه تجدید کن. گاهی هم در سجده در بدن انسان چیزی می دمد، به طوری که انسان خیال می کند وضوی او باطل شد و مجبور شود دو مرتبه وضو بگیرد.
2-هَفاف: ماموریت دارد که در بیابان ها و صحراها انسان را اذیت کند و برای ترسانیدن او را به وهم و خیال اندازد یا به شکل حیوانات گوناگون به نظر انسان در آید.
3-زلنبور(یا رکتبور): که آن موکّل بازاری ها است. لغویات و دروغ، قسم دروغ و مدح کردن متاع را نزد آنها زینت می دهد. آنها هم برای این که جنس خود را به فروش رسانند آن عمل را انجام می دهند.
4-ثبر: در وقتی که مصیبتی به انسان وارد می شود، صورت خراشیدن، سیلی به خود زدن، یقه لباس پاره کردن را برای انسان پسندیده جلوه می دهد.
5-ابیض: انبیا را وسوسه می کند. یا مامور به خشم در آوردن انسان است و غضب را پیش او موجه جلوه می دهد و به وسیله آن خونها ریخته می شود.
اعور: کارش تحریک شهوات در مردان و زنها است و آنها را به حرکت می آورد! و انسان را وادار به زنا می کند.
6-اعور: همان شیطانی است که برصیصای عابد را وسوسه کرد تا با دختری زنا کند و بعد او را به قتل برساند. روزی اعور پیش هود پیغمبر رفت، آن حضرت ضربه ای به چشم او زد، کج شد.
7-داسم: همواره مراقب خانه ها است. وقتی انسان داخل خانه شد و سلام نکرد و نام خدا بر زبان نیاورد، با او داخل می شود و آن قدر وسوسه می کند تا شرّ و وفتنه ایجاد نماید و اهل خانه را به جان هم اندازد. اگر انسان سر سفره غرا نشست و «بسم الله» نگفت با او غذا می خورد. هرگاه انسان داخل خانه شد و سلام نکرد و ناراحتی پیدا شد باید بگوید( داسم، داسم، اعوذ بالله منه)
8-مطرش یا مشوط و یا وشوط: کار او پراکندن اخبار دروغ یا دورغ هایی است که خود جعل کرده، در حالی که حقیقت ندارند.
9-قَنذَر: او نظارت بر زندگی افراد می کند. هر کس چهل روز در خانه خود طنبور داشته باشد، غیرت را از او بر می دارد، به طوری که انسان در برابر ناموس خود بی تفاوت می شود.
10-دهّار: ماموریت او آزار مومنان در خواب است. به طوری که انسان خواب های وحشتناک می بیند، یا در خواب به شکل زنان نامحرم در می آید و انسان را وسوسه می کند تا او را محتلم کند.
11-اقبض: وظیفه او تخم گذاری است. روزی سی عدد تخم می گذارد. ده عدد در مشرق ده عدد در مغرب و ده عدد در وسط زمین، از هر تخمی عده ای شیاطین و عفریت ها و غول ها و جن بیرون می آیند. که تمام آنها دشمن انسان اند.
12-تمریح: امام صداق علیه السلام فرمودند: برای ابلیس- در گمراه ساختن افراد- کمک کننده ای است به نام تمریح وی در آغاز شب بین مغرب و مشرق به وسوسه کردن، وقت مردم را پر می کند.
13-قزح: ابن کوا از امیرالمومنین علیه السلام از قوس و قزح پرسید، حضرت فرمود: قوس و قزح مگو؟! زیرا نام شیطان «قزح» است بلکه بگو «قوس اله و قوس الرحمن»
14-زوّال: مرحوم کلینی از عطیه بن المعزام روایت کرده که وی گفت: در خدمت امام صداق علیه السلام بودم و از مردانی که داری مرض « اُبنه » بوده و هستند یاد کردم. حضرت فرمود: «زوال» پسر ابلیس با آنها مشارکت می کند و ایشان مبتلا به آن مرض می شوند.
15-لاقیس: او یکی از دختران شیطان است و کارش وادار کردن زنان به مساحقه و هم جنس بازی است. او مساحقه را به زنان قوم لوط یاد داد. یعقوب بن جعفر می گوید: مردی از حضرت صادق علیه السلام از مساحقه بازی زن با زن دیگر- پرسید: حضرت در حالی که تکیه کرده بود نشست و فرمود: زن زیر و زن رو- هر دو ملعون اند. پس از آن فرمود: خدا بکشد لاقیس دختر ابلیس را که چنین عمل زشتی را برای زن ها اورد. آن مرد گفت: این کار اهل عراق است؟ حضرت فرمود: سوگند به خدا که این عمل در زمان رسول خدا(ص) بود قبل از آن که در عراق باشد.
16-مُتکَوِّن: شکل خود را تغییر می دهد و خود را به صورت بزرگ و کوچک در می آورد و مردم را گول می زند و به این وسیله آنان را وادار به گناه می کند.
17-مُذَهّب: خود را به صورت های مختلفی در می آورد، مگر به صورت پیغمبر و یا وصی او. مردم را به هر وسیله که بتواند گمراه می کند.
18-خنزب: بین نمازگزار و نمازش حایل می شود، یعنی توجه قلب را از وی برطرف می کند. در خبر است که عثمان بن ابی العاص بن بشر در خدمت حضرت رسول(ص) عرض کرد: شیطان بین نماز و قرائت من حایل می شود- یعنی حضور قلب را از من می گیرد- حضرت جواب داد: نامش شیطان خنزب است . پس هر زمان از او ترسیدی به خدا پناه ببر.
19-مِقلاص: موّکل قمار است. قمار بازها همه به دستور او رفتار می کنند. به وسیله قمار و برد و باخت اختلاف و دشمنی در میان آنان به وجود می آورد.
20-طَرطَبه: یکی از دختران آن ملعون می باشد. کار او وادار کردن زنان به زنا است و هم جنس بازی را به آنان تلقین می کند.
با توجه به مطالب فوق به دست می آید که ابلیس به صورت یک فرمانده ویران گر که نقش فرماندهی را به عهده دارد فرمان میدهد و بچه هایش در اجرای دستورات او می کوشند و با تلاش ها و تغییر شکل ها ی مختلف، جوامع انسانیرا به بدبختی می کشانند.
( سفینة، ج 1، ص100؛ شیطان در کمینگاه، ص119)
شدت آتش جهنم
امام صادق علیه السلام می فرمایند: ان نارکم هذه جزء من سبعین جزءا من نار جهنم و قد اطفئت سبعین مرة بالماء ثم التهبت و لو ذلک مااستطاع آدمی ان یطیقها(بحار الانوار جلد۸ مبحث جهنم)
یعنی آتش دنیا یک جزء از ۷۰ جزء آتش جهنم است، آتش جهنم ۷۰ بار با آب خاموش شده سپس شعله ور گردیده تا شده آتش دنیا و اگر چنین نبود هیچ انسانی طاقت تحمل آتش را نداشت. یعنی حتی نمی توانست در کنار آتش قرار گیرد.
مارهای جهنم
جهنم هفت در دارد و در هر دری هفتاد هزار کوه است و در هر کوهی هفتاد هزار شعبه است در هر شعبه ای هفتاد هزار وادی است و در هر وادی هفتاد هزار شقه است و در هر شه هفتاد هزار خانه است و در هر خانه هفتاد هزار مار است که بلندی هر مار به اندازه سه روز راه است و نیشهای آنها به اندازه درخت خرماست؛ این مارها به انسانها حمله می آورند و می درند و گوشتهای بدن ایشان را متلاشی میکنند. اهل عذاب با مشاهده ی این مارها به نهارهایی از اتش که در روی زمین جهنم در جریان است و مملو از زهر مار و عقرب است پناهنده می شوند و خودشان را به درون این نهرها می اندازند؛ این نهرها هم به قدری عمیق هستند که اهل عذاب وقتی داخل این نهرها افتادند ۷۰ جریف پایین می روند و هر جریفی ۷۰ سال راه است.
(کفایه الموحدین، مبحث نار)
پرتاب از کوه در جهنم
سأُرْهِقُهُ صعُوداً(سوره مدثر،۱۷)
اهل جهنم را مجبور می کنند با عجله از صَعود بالا رند.
صَعود کوهی است از اتش در جهنم که بالا رفتن از آن خیلی دشوار است؛ ملائکه غلاط و شداد، اهل جهنم را مجبور می کنند که از آن کوه بالا روند تا به قله کوه برسند، وقتی به قله کوه رسیدند از آنجا به طرف دره های عمیق پایین کوه پرتابشان می کنند.
امام صادق علیه السلام هم فرموده که: صعود کوهی است زرد رنگ از اتش در وسط جهنم(کفایه، مبحث نار)
چاه فلق در جهنم
قُلْ أَعُوذُ بِرَب الْفَلَقِ
فلق چاهی است در جهنم که اهل جهنم از شدت حرارت و خوف و ترس آن چاه به خداوند پناه می برند؛ این چاه از خداوند اذن خواست که نفس بکشد خداوند هم به آن اذن داد، وقتی نفس کشید جهنم پر از آتش شد.
و از پیامبر اکرم (ص) روایت شده که فرمود: در جهنم یک وادی از آتش است که اهل جهنم از حرارت آن روزی ۷۰ هزار بار به خدا پناه می برند. ودر آن وادی ، اتاقی از آتش است و در آن اتاق چاهی از اتش است و در آن چاه ، تابوتی از آتش است و در داخل آن تابوت، ماری از آتش است که ۱۰۰۰ نیش دارد و طول خر نیش آن ۵۰۰ متر است، و لذا خداوند به پیامبر می فرماید: بگو پناه می برم به آفریدگار فلق
یک طایفه از کسانی که اهل این چاه هستند، شرابخواران می باشند. فلق یعنی صدع، صدع به معنای سوراخ در یک چیز سفت و محکم است و مراد این است که در جهنم ، چاهی است که در آن ۷۰ هزار خانه است و در آن خانه ۷۰ هزار اتاق است و در آن اتاق ۷۰ هزار سیاهی است و در آن سیاهی ۷۰ هزار ظرف سم است که همه اهل جهنم باید از اینجا عبور کنند.( بحار، جلد۸، مبحث جهنم؛ کفایا الموحدین، مبحث نار)
اتش در حال جوشیدن
پیامبر اکرم (ص) فرمود: روزی جبرئیل بر من نازل شد در حالی که رنگش پریده بود، پرسیدم چرا رنگت پریده؟ گفت: به جهنم نگاه کردم دیدم یک وادی در جهنم است که اتش آن می جوشد، از خازن جهنم پرسیدم که این وادی برای چه کسانی است؟
گفت: برای سه طایفه:۱- متکبران، ۲- قوادها که واسطه حرام بین دو نفر هستند، ۳- شرابخواران.( کفایه، مبحث نار)
غاری از آتش در جهنم
در تفسیر علی بن ابراهیم از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: در جهنم ، غاری از آتش است که اهل جهنم از آن غار به خدا پناه می برند و این غار مخصوص متکبران است.
آسیاب ادم خردکن در جهنم( پناه بر خداوند رحمان)
در جهنم آسیابی ایت که بعضی از اهل جهنم را به داخل آن می اندازند؛ مثل آرد خرد می کند و بیرون می ریزد و دوباره آنان به حالت اول بر می گردند ، باز ملائکه غلاط و شداد آنان را به داخل آسیاب می ریزند و این حالت همچنان ادامه دارد. بعضی از افراد مخصوص این آسیاب، ظالمین و ستمگران و زورگویان هستند، و بعضی دیگر وزرا و وکلا و افرادی هستند که دستشان به جایی می رسد و در حق مردم خیانت می کنند وبیت المال را حیف و میل می نمایند.(خصال ج۲، ص۱۴۲، نهج البلاغه، خطبه ۱۶۴)
چاهی در کوه سکران
پیامبر اکرم فرمود: در جهنم کوهی است که به آن کوه سکران می گویند(هر کس آن کوه را ببیند از شدت عذابش مست لایعقل و از خود بی خود می شود) در زیر آن کوه، یک وادی است که غضبان نام دارد( خداوند از شدت غیظ و غضب و خشمش آن را آفریده) و در آن وادی چاهی است که به اندازه صد سال راه ، عمق دارد و در آن چاه تابوتهایی از آتش است و در آن تابوتها صندوقهایی از اتش می باشد و در داخل آن صندوقها ، لباسها و غل و زنجیرهایی از آتش؛ (که جای گروهایی از اهل جهنم اینجاست، پناه بر خدا)
آسان ترین عذاب جهنم
آسان ترین عذاب جهنم این است که یک جفت نعل از آتش بر پای او می زنند که از شدت حرارت آن نعلها ، مغز سرش می جوشد. مانند آتشی است که زیر دیگ روشن کنند و آب در دیگ به جوش می آید. و او خیال می کند که عذاب ائ از عذاب همه اهل جهنم شدیدتر است در حالی که عذاب او از همه عذابها سبکتر و خفیف تر می باشد.( بحار، مبحث نار)
هیزم آتش جهنم چیست؟
«فالتقو النار التی وقودها الناس و الحجارة»
بپرهیزید از آتشی که هیزمش مردم و سنگ است(بقره/24)
«یا ایها الذین آمنو قو انفسکم و اهلیکم نارا وقودها الناس و الحجارة»
خود و اهلتان را نگدارهید از آتشی که هیزمش انسانها و سنگ است.(تحریم/6)
مشابه این تعبیر در آیه 24 بقره و 10 آل عمران هم آمده است.
احتمالا مراد از سنگ که هیزم جهنم است، هر سنگی نیست، بلکه سنگهای آتش زاست؛ مثل سنگ کبریت و چخماق و زغال سنگ که هم آتش زاست و هم دوامشان زیاد است.
در این آیه شریفه می فرماید که: خود و خانواده و اهل و عیال خویش را نگهدارید از اینکه هیزم جهنم شوید.
در وایت آمده که: «انّ اشد الناس عذابا یوم القیامة من جهل اهله» شدیدترین مرم از نظر عذاب ، کسی است که به حال اهل بیت و زن و فرزندانش جاهل باشد و نداند که آنان چکار می کنند آیا نماز می خوانند یا نه؛ روزه می گیرند یا نه؛ با چه کسانی رفاقت و رفت و آمد دارند و ...؟!
و در روایت دیگری است که: « در روز قیامت چنین خانواده ای به بزرگشان که نسبت به حال آنان جاهل و بی تفاوت بوده و آنان را امر به معروف و نهی از منکر نکرده خواهند گفت: خدا به تو جزای خیر ندهد که واجبات و محرمات را به ما تعلیم نکردی و ما را از بدیها باز نداشتی و به نیکی ها وادار ننمودی در نتیجه هم خود و هم مارا از اهل عذاب کردی. ان گاه همگی وارد جهنم می شوند و هیزم آتش دوزخ می گردند.»
و اما فردی که هم خودش عامل به فرامین الهی باشد و هم خانواده اش را به کارهای نیک وا دارد در روایت است که: « در روز قیامت خانواده اش به او می گویند: خدا به تو جزای خیر دهد که در دنیا ما را امر به معروف و نهی از منکر کردی و بدان سبب ما را از عذاب الهی رهانیدی. پس او و اهل بیت و خانواده اش همگی وارد بهشت می شوند.»
«ان الذین کفرو لن تغنی عنهم اموالهم و لا اولادهم من الله شیئا و اولئک هم وقود النار»
یعنی: کسانی که کافر شدند ثروتها و فرزندانشان نمی تواند آنان را از عذاب خداوند باز دارد؛ و آنان هیزم جهنمند.( آل عمران/10)
«انکم و ما تعلون من دون الله حصب جهنم»
یعنی: شما بت پرستان و همه بتانی که از سنگ و چوب و ... ساخته اید و می پرستید هیزم جهنم هستید.( انبیا/ 98)
یعنی: همه آن مجسمه های سنگی را در آتش جهنم سرخ می کنند و شما بت پرستان را با همانها می سوزانند و عذاب می کنند.
بعضی می گویند: خداوند مجسمه های سنگی را به جهنم بیندازد چه فایده ای دارد؟
جوابش این است که: بر غم و اندوه و حسرت کفار افزوده می شود؛ زیرا آنان یک عمر این سنگهای بی خاصیت را که نه نفع داشتند و نه ضرر عبادت کردند حال که می بینند همان مجسمه های سنگی به داخل آتش جهنم پرتاب می شوند افسوس می خورند که چرا خدای یگانه را عبادت نکردند و به جای او این سنگها را پرستیدند.
بعضی هم گفته اند: مراد از« ما تعبدون من دون الله» شیاطین هستند که مردم را به عبادت غیر خدا فرا خواندند، مردم نیز از آنان اطاعت کردند؛ اینک آن شیاطین و این کافران و مشرکان همه شان هیزم آتش جهنم هستند.( بحار، ج8،ص235 و 251)
گریه کوه از ترس آتش جهنم
علی علیه السلام می فرماید: « ما با پیامبر اکرم از کنار کوهی رد می شدیم که دیدیم مقداری آب از این کوه جاری است. پیامبر اکرم خطاب به کوه فرمود: چرا گریه می کنی؟ گفت: ای رسول خدا! حضرت عیسی علیه السلام مردم را از آتشی می ترساند که هیزمش مردم و سنگهاست من می ترسم که از آن سنگها باشم. پیامبر اکرم فرمود: نترس، ان سنگ کبریت و چخماق است. در این حال آبی که از سنگ بر می آمد خشک شد.(بحار،ج8،باب النار)
و از این عباس رویات شده که می گوید: جهنم و آتش، آن چنان نهیب و صدایی دارد که اگر احدی از سُکّان آسمانها و زمین، آن صدا و مهیب و نعره آتش را بشنود بی هوش و مدهوش خواهند شد و دفعة قالب تهی خواهند کرد.
آتش جهنم به قدری مهیب و دهشتناک است که وقتی درِ جهنم باز شود تکه های آتش همچون ستاره های آسمان به هر سو پرتاب می گردند و هر شراره ای از آتش، ابر بزرگی از آتش خواهد بود که همچون باران بر سر اهل جهنم خواهد ریخت.
در این حال قبلوب اهل جهنم پراکنده و عقلشان مات و مبهوت و حیران و سرگردان خواهد شد.
تمام انبیا و اولیا و عرفا از مشاهده چنین حالتهایی و از شدت غم و اندوه چنین روزی به خدا پناه برده اند.
آتش جهنم به قدری عظیم است که اگر حلقه ای از زنجیرهای آتشین آن را روی کوههای دنیا بگذارند همه آب خواهند شد. در جهنم اهل عذاب را با زنجیری خواهند بست که طولش 35 متر است. و زقوم و ضریعی که خوراک اهل جهنم است قطره ای از آنت به تمام دریاها و اقیانوسها ریخته شود تمام حیوانات از بوی بد آن خواهند مرد. (اقتباس از بحار، ج8، مبحث جهنم)
گروههایی که قرآن می گوید وارد جهنـــــم می شوند عبــارتند از : ۱ـ کافران
لازم به ذکر است که بیشترین آیات جهنم ٬ مربوط به کــافران است .
۲ـ ظالمان و ستمگران
۳ـ مشرکان
۴ـ منافقان
۵ـ طغیانگران و مستکبران
۶ـ پیروی از شیطان
۷ـ تکذیب کنندگان آیات اللهی
۸ـ مرتدان
۹ـ بت پرستان
۱۰ـ فسادکنندگان
۱۱ـ آدمهای شقی و خبیث
۱۲ـ شیاطین و جن
۱۳ـ فاسقان
۱۴ـ کسانی که آخرت را به دنیا فروختند
۱۵ـ کسانی که غرق گناهند
۱۶ـ آشکارا گناه کنندگان
۱۷ـ ربا خواران
۱۸ـ مترفین
۱۹ـ اعراض کنندگان از ذکر خدا
۲۰ـ منع کنندگان کار خیر
۲۱ـ اصحاب شمال
۲۲ـ فراموش کنندگان آخرت و قیامت و جهنم
۲۳ـ پیروان ستمگران
۲۴ـ مسخره و استهزای آیات اللهی
۲۵ـ کسانی که مانع راه یابی مردم به حق می شوند و سد عن سبیل الله می کنند.
۲۶ـ کسانی که با دستورات خدا و پیامبر مخالفت می کنند .
۲۷ـ کسانی که از عقل و چشم و گوششان در راه یابی به حق استفاده نمی کنند.
۲۸ـ کسانی که امید به ملاقات خداوند ندارند و به دنیا راضی اند .
۲۹ـ کسانی که به نعمتهای خدا کفران می ورزند .
۳۰ـ دنیا پرستان .
۳۱ـ زر اندوزان
۳۲ـ فرار از جهاد ( زحف ) .
۳۳ـ آدم کشان .
۳۴ـ ترک کنندگان نماز
۳۵ـ ترک کنندگان اطعام به مساکین و فقرا
۳۶ـ همنشینان با اهل باطل
۳۷ـ کسانی که زکات نمی دهند
۳۸ـ خورندگان مال یتیم
۳۹ـ کم فروشان
۴۰ـ عیب جویان
۴۱ـ غیبت کنندگان
۴۲ـ اسراف کنندگان
۴۳ـ مجرمان
۴۴ـ تعدّی کنندگان از حدود اللهی
۴۵ـ دشمنان خدا و پیامبر و ائمه
ضمناً آنچه ما در این موضوع نقل کردیم با استفاده از معجم قرآن و سیری در آیات جهنم و استفاده از تفاسیر موضوعی و به ویژه تفسیر پیام قرآن ٬ ج ۶ مبحث دوزخ می باشد.
بين سوزش عذاب آخرت و دنيا از چند جهت تفاوت هست:
1ـ از آتش دنيا فقط بدن ميسوزد، ولي آتش آخرت روح و دل را هم ميسوزاند.
2ـ آتش دنيا خالص نيست و تا با اكسيژن تركيب نشود نميسوزد، ولي آتش آخرت خالص است و جز درد چيز ديگري نيست.
3ـ در دنيا ادراكات ضعيف است، ولي در آخرت همه چيز به كمال نهايي خود رسيده و ادراك آدمي قوي است، از همين رو سوزش فوقالعادهاي احساس ميكند، همان گونه كه لذت از نعمتهاي بهشت قابل مقايسه با دنيا نيست.
4ـ در دنيا پس از رسيدن سوزش به استخوان، احساس سوزش كم ميشود، ولي در جهنم، خداوند دوباره گوشت تازه ميروياند و از كاهش عذاب جلوگيري ميكند.
از آيات مربوط به دوزخ و جهنم استفاده ميشود كه دوزخ يك كانون هولناك مجازات است. آتشي سوزان آن را پر كرده و داراي درهاو طبقات گوناگون است، ولي نه آتش هم چون آتش دنيا، بلكه آتشي با مشخصات زير:
هيزم و آتش گيره آن سنگها و انسانها است.
آتشي است كه از دلها سر ميزند و نخستين جرقههايش در قلوب ظاهر ميگردد.
آتشي است شكننده و كوبنده.
آتشي است داراي درك كه گنهكاران را به سوي خود فرا ميخواند.
هنگامي كه اين آتش مستحقان خود را از دور ميبيند، صداي وحشتناك و خشم آلودش كه با نفس زدنهاي شديد همراه است، شنيده ميشود.
آتشي است متحرك، و جوياي دوزخيان چنان كه ميفرمايد: "در آن روز جهنم را حاضر ميكنند و آن روز انسان متذكر ميشود، ولي تذكر براي او سودي ندارد".
اين آتش سوزان اكنون كافران را احاطه كرده، هر چند حجابها مانع از مشاهده آن است: "و إنّ جهنم لمحيطه بالكافرين".
"اين چنين، خداوند بهشت ها را در كنار هم قرار داد، ولي طبقات جهنم روي هم اند. بعضي فوق بعض ديگر است كه پايين ترين آن ها جهنم است. بالاي آن "لظي" است. بالاي آن "حطمه" بالاي آن "سقر" بالاي آن "جحيم" بالاي آن "سعير" و بالاي آن "هاويه" است.
امام صادق(ع) فرمود: " در جهنم صحرايي است براي متكبران كه آن را سقر گويند كه از سختي و بسياري گرمايش به خداوند شكايت كرد و اجازه خواست تا نفس بكشد، خدا اجازه داد، نفسي كشيد و جهنم را سوزاند".
بنابراين جهنم داراي طبقات است. هر يك از سعادت و شقاوت درجات و مراتبي دارد، نه اهل سعادت يك درجه و مرتبه اند و نه اهل شقاوت، اين مراتب و تفاوت ها دربارة اهل بهشت به عنوان درجات و دربارة اهل جهنم به عنوان دركات تعبير مي شود.
مجازات ها بر سه گونه است:
مجازات قراردادي (تنبيه و عبرت)
مجازاتي كه با گناه رابطه تكويني دارد (مكافات دنيوي)
مجازاتي كه تجسم جُرم است و چيزي جدا از آن نيست.
مجازات هاي جهان ديگر رابطة تكويني قوي تر با گناهان دارند. رابطه عمل و جزا در آخرت نه مانند نوع اوّل قراردادي است و نه مانند نوع دوم از انواع رابطه علّي و معلولي است، بلكه از آن هم يك درجه بالاتر است. در اين جا رابطه عينيت و اتحاد حكمفرما است، يعني آن چه كه در آخرت به عنوان پاداش يا كيفر به نيكوكاران و بدكاران داده مي شود، تجسم عمل آنهاست.
گفته اند در جهان آخرت چند نوع كيفر و عذاب وجود دارد:
1ـ عذاب ها و نعمت هايي كه از اعمال و عقايد به اضافة انگيزه ها و انديشه ها برخاسته است كه غالب آن ها عذاب هاي روحي و عقلاني است و از عذاب هاي جسماني نيز به دور نمي باشد.
2ـ نفس عمل به عذاب مبدّل مي شود و آدمي را مي گدازد و بعضاً به صورت موجود وحشتناكي در مي آيد كه ديدارش باعث عذاب و ناراحتي است.
3ـ نتيجه و ثمره اعمال و عقايد به عذاب تبديل مي شود.
4ـ صورت هاي نفساني كه از عقيده و عمل تشكيل شده، به صورت عذابي دردناك انسان را مي سوزاند. چنين آتشي از قلب زبانه مي كشد.
اين چهار نوع عذاب از سنخ كيفرهاي طبيعي و از باب تجسّم اعمال است.
5ـ نوع پنجم عذاب كاملاً خارجي و جهنمي و مخلوق و نشأت يافته از شرازة غضب الهي است.
اين همان دوزخي است كه خداوند در وصفش مي فرمايد: " اي كساني كه ايمان آورده ايد، خود و خاندانتان را از آتشي كه آتشگيره آن مردم و سنگ ها است حفظ كنيد. آتشي كه ملائكه خشن و سختگير بر آن گماشته شده اند".
|
|